گاهی اینقدر سریع اتفاق میافتد که درکش برایم سخت میشود ، مخصوصا وقتیکه زمان زیادی را صرف باهم بودن کرده ایم و ناگهان دیگر اثری از همراهت نیست

انگار باد او را برده است ، نمی دانم به کجا؟ فقط میدانم که دیگر هیچ ردی از او نیست

گاهی او را در انعکاس  شیشه مغازه ها میبینم ، انگار پشت سرم است و با نگاهی غمزده  مرا میپاید

اما هرگز جرات نمیکنم که برگردم چون میترسم از ثابت شدن توهمم. پس ترجیح میدهم که برنگردم  ولی گاهی او را در آینه ها ببینم و دلخوش باشم که هنوز هست ،هرچند دور ، هرچند ناپیدا ، ولی هست ..هنوز فراموشم نکرده..هنوز..

نمیدانم..شاید هم باید سنگ بزرگی را به سمت همه شیشه ها و آینه ها و انعکاسها و توهمها نشانه بروم تا باورم شود که هیچ کس پشت سرم نیست

هیچکس!