
گاهی اینقدر سریع اتفاق میافتد که درکش برایم سخت میشود ، مخصوصا وقتیکه زمان زیادی را صرف باهم بودن کرده ایم و ناگهان دیگر اثری از همراهت نیست
انگار باد او را برده است ، نمی دانم به کجا؟ فقط میدانم که دیگر هیچ ردی از او نیست
گاهی او را در انعکاس شیشه مغازه ها میبینم ، انگار پشت سرم است و با نگاهی غمزده مرا میپاید
اما هرگز جرات نمیکنم که برگردم چون میترسم از ثابت شدن توهمم. پس ترجیح میدهم که برنگردم ولی گاهی او را در آینه ها ببینم و دلخوش باشم که هنوز هست ،هرچند دور ، هرچند ناپیدا ، ولی هست ..هنوز فراموشم نکرده..هنوز..
نمیدانم..شاید هم باید سنگ بزرگی را به سمت همه شیشه ها و آینه ها و انعکاسها و توهمها نشانه بروم تا باورم شود که هیچ کس پشت سرم نیست
هیچکس!


2 دیدگاه
خوراک دیدگاههای این نوشته
نوامبر 30, 2010 در 10:21 ق.ظ.
NIMA
هيچکس تنهانيست …
نوامبر 30, 2010 در 1:00 ب.ظ.
NIMA
يادم اومدکه :
بي تومهتاب شبي
باز ازآن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم
خيره به دنبال توگشتم
شوق ديدار تولبريزشد ازجام وجودم
…
…..