شما در حال مرور بایگانی ماهانهی نوامبر 2010 هستید.

گاهی اینقدر سریع اتفاق میافتد که درکش برایم سخت میشود ، مخصوصا وقتیکه زمان زیادی را صرف باهم بودن کرده ایم و ناگهان دیگر اثری از همراهت نیست
انگار باد او را برده است ، نمی دانم به کجا؟ فقط میدانم که دیگر هیچ ردی از او نیست
گاهی او را در انعکاس شیشه مغازه ها میبینم ، انگار پشت سرم است و با نگاهی غمزده مرا میپاید
اما هرگز جرات نمیکنم که برگردم چون میترسم از ثابت شدن توهمم. پس ترجیح میدهم که برنگردم ولی گاهی او را در آینه ها ببینم و دلخوش باشم که هنوز هست ،هرچند دور ، هرچند ناپیدا ، ولی هست ..هنوز فراموشم نکرده..هنوز..
نمیدانم..شاید هم باید سنگ بزرگی را به سمت همه شیشه ها و آینه ها و انعکاسها و توهمها نشانه بروم تا باورم شود که هیچ کس پشت سرم نیست
هیچکس!
زمان: دیروز،مکان:مطب دکتر
دکتر:خوب از حالت بگو ..بهتر شدی؟
من: نه ! همه داروها رو سر ساعت خوردم ولی هیچ تغییری نکردم
دکتر: کابوسات چطور؟ کمتر نشدن ؟
من: کماکان ادامه دارند و با موضوعات متنوع همچنان باقی هستند
دکتر سکوت میکند ..کمی به فکر فرومیرود..پرونده ام را از نو میخواند..و دوباره میپرسد : هنوز احساس بی پناهی داری ؟ هنوز اضطراب و دلهره همراه با سرگیجه ها ؟
من:بله دکتر جان ..هیچی تغییر نکرده حتی بدتر هم شدم . .گاهی حمله سرگیجه هام خونه نشینم میکنه و هرجا هستم باید بشینم تا نیافتم روی زمین
دکتر دوباره سکوت میکند ..بعد کاغذها را کناری میگذارد و میگوید:من سی ساله که دکترم ..تا حالا کیسی مثل تو نداشتم ..هشتاد درصد مریضهام با نسخه اول خوب میشن و بیست درصد دیگه با نسخه دوم، ولی من سه بار بطور کامل درمان تو رو عوض کردم ولی هیچ تغییری نکردی .. من دیگه کاری از دستم ساخته نیست !
من برای ثانیه ای شوکه شدم ..همه امیدم این نوع از درمان بود،برای صدم ثانیه گریه ام گرفت اما مثل همیشه خودم رو کنترل کردم و گفتم : پس دکتر دیگه بریم دعا کنیم و سفره ابوالفضل نذر کنیم ؟
دکتر میخندد..همیشه جدیست و خنداندن او کاریست بس دشوار..من هم با او میخندم .. نمیدانم چرا بجای اینکه ناراحت باشم از اینکه از درمانم ناامید شده ،خوشحالم ازینکه خندیده
لابلای خنده هاش میگه : اخه تو با خودت چیکارکردی دختر ؟ چه بلایی سر خودت آوردی که منم عاجز شدم از درمانت ؟
من: عیبی نداره! عوضش الان شدم یه کیس نادر برای شما ! حتی میتونید ازین به بعد “نادره” صدام کنید
از ادمهای شرطی متنفرم .
از همه اونایی که اگر خوب باشی باهات خوبن . اگر سلام کنی جوابتو میدن . اگر گرم باشی گرمن . اگر زنگ بزنی بهت زنگ میزنن. ادمایی که هیچ وقت شروع کننده نیستن. همیشه وایسادن تا عکس العمل نشون بدن . انگار نه انگار که خودشون از خودشون چیزی دارن . فقط عکس العملن . همیشه منتظرن که ببینن طرفشون چیکار میکنه تا خودشونو واسه جواب متقابلش امده کنن .
اینجور آدما منو یاد سگ پاولف میندازن که آخر آزمایش اونقدر شرطی شده بود که فقط با صدای زنگ بزاقش ترشح میشد . همونقدر منزجر کننده هستن!

گاهی زیبایی تو دست و زبان مرا میبندد
کم می آورم برای پیدا کردن واژه ای که تو را به شایستگی وصف کند
آنگاه که زبانم قاصر است و همه وجودم بی حس شده ..مبهوت تو میشوم ..
با چشمهایم می پرستمت ..
بی تکانی ، سجده ات میکنم ..
و مشتاقانه میپرسم :
آیا اجازه هست یک عمر نگاهت کنم ؟

کلمه هایی هستند که روزمره میشنویم و به کار می بریم . مثل “خسته نباشید”" خسته شدم ” ” خستگیم دررفت” “خستم کردی ” و مشابه اینها!
اما برخوردی که با این کلمات داریم فقط در سطح خلاصه میشود و معمولا عمقی ندارد . ولی گاهی وقتها هست که احساسش میکنیم . از درونی ترین لایه های روحمان .بعد اگر بخواهیم این حس عمیق را بیان کنیم باز هم جز این کلمات چیز دیگری در دست نداریم .
آنوقت اگر بگوییم که ” خسته ام ” چطور مخاطب باید بفهمد که این چقدر با قبلیها فرق دارد ..
من در این مواقع معمولا هیچ تلاشی نمیکنم ..حتی وقتی شرایط آزاردهنده شده و چون صبرم زیاد است ، معمولا اطرافیانم متوجه نمیشوند که من فقط دارم تحمل میکنم ..وقتهایی که خسته میشوم از سروکله زدن با موضوعی..وقتی میدانم که هرچه بگویم به خرجش نمیرود ..وقتی هرچه آگاهش کنم او باز هم کار خودش را میکند ..وقتی تصمیم گرفته که از خر شیطان پیاده نشود و ذره ای عقلش را به کار نبندد، من ” خسته ” میشوم ..خسته ،و هیچ لغت دیگری هم ندارم که بجایش بکار ببرم!


آخرين نظرات