شما در حال مرور بایگانی روزانهٔ اکتبر 30, 2010 هستید.

قصه نیمه تمامیهای من به سالهای کودکی ام بر میگردد
نمیدانم یادتان هست دورانی را که کوبلن مد شده بود ،مادرم برایم کوبلی خریده بود از یک فرشته آبی پوش با دو بال ..فکر کنم اندازه یک کاغذ آچار بود ولی یه خورده بلندتر..من همیشه از سوزن و کارهای با سوزن بدم میومد ولی تصویر اون فرشته رو دوست داشتم که بدوزم . با مشقت زیادی کوک میزدم و ذوق داشتم که تموم بشه..از پایین تابلو شروع کردم تا آخر بالهاشم رفتم که بالای کار بود ولی آسمونش خیلی زیاد بود ..اون آبیها انگار تمومی نداشت ..هی میدوختم و هی میدوختم ولی تموم نمیشد ..حوصلم سر رفت ..تقریبا پنج رج مانده به انتهای کار بود که خسته شدم و کنارش گذاشتم ..مامانم هرچه وعده داد که تمومش کن تا من یه قاب خوشگل بگیرم براش ، به خرجم نرفت ..خوب خسته شده بودم ..همون پنج رج را تمام نکردمو کوبلن بعد از چند سالی این طرف و ان طرف افتادن به زیرزمین منتقل شد و الان نمیدانم که کجاست …
سال 82 یکی از بزرگترین تابلوهای معرقم داشت به انتها میرسید .. کاری بود از فرشچیان که بسیار با حوصله کار کرده بودم. ماهها روش زحمت کشیده بودم ولی یک مرتبه موضوعی پیش آمدو من مشغول آن شدم و از آن سال هفته ای نیست که مادرم نگوید بیا تابلویت را تمام کن و من نگویم باشه حالا ..میام ..هفته بعد میام ..
هفت سال گذشته ..انگار دیروز بود ..آدمهایی هم در زندگی ام بودند که هیچ وقت دوستشان نداشتم ولی به دلایل مختلف با من همراه شدند و من پیش خودم میگفتم اینبار که ازشون رنجیدم دیگر تمام میکنم ..اینبار که ناراحتم کردند دیگر ادامه نمیدهم ..
دارم به کارهای ناتمامم فکر میکنم ..کارایی که درست لحظه اخر ولشون کردم ..فقط کافی بود کمی مقاومت کنم تا تمام شوند و یا فراموش کنم ..اما هیچوقت دیر نیست
میخواهم هرچیز را که نصفه و نیمه در ذهنم و در لیست قدیمی ام گیر کرده به آخر برسانم
خیلی کارهای نیمه تمام دارم..خیلی !


آخرين نظرات