زیاد هم عجیب نیست اگر یک لحظه از خواب بپرم و ببینم که همه چیز را خواب دیده ام .شاید حتی دیدن اینهمه اتفاقات در خواب ، منطقی تر از پذیرش آنها در بیداری باشد .شاید دستی بر روی پیشانی ام بکشم و نفسم را با صدایی بلند بیرون بدهم .

احساس خفگی کنم و کمی لای پنجره را باز بگذارم. آنگاه دوباره ملافه را روی خودم بکشم و چشمهایم راببندم و با خیالی آسوده به رویای عاشق شدنم در نیمه تابستان فکر کنم ..

آنوقت خیالم راحت بود از اینکه تنها خودم میدانم که عاشق شده ام و نه هیچ کس دیگر …

آنوقت دیگر از مزه کردن شیرینی این رویا نمی ترسیدم ..و هی مرور میکردم و مرور میکردم و در شیرین ترین رویای زندگی ام غرق میشدم …