شما در حال مرور بایگانی ماهانهی ژوئن 2010 هستید.
تموم شد
سه سال نوشتن توی وبلاگی که عاشقانه دوسش داشتم ، تموم شد .
اینجا ، من زندگی کردم هرچند که از ترس فیلتر شدن، خیلی از حرفامو نزدم و به خاطر رعایت خیلی چیزها، بارها و بارها خودمو سانسور کردم و همیشه با اه و حسرت به نوشته هایی که هرگز جرات پابلیش اونها رو نکردم ، نگاه کردم . اما با همه اینها عاشقانه دوسش داشتم و جزء مهمی از زندگی من بود .
وقتی دیدم که کل وردپرس فیلتر شده ، احساس کردم که عده ای ریختن توی حیاطمو شروع کردن به تخته کوبیدن روی همه درها و پنجره ها و حتی درزها! و اونقدر دقیق اینکارو می کنن که امکان هیچ نفسی باقی نمونه . احساس خفگی دارم . می دونم که هرروز دلم برای همه اونهایی که منو می خوندن تنگ میشه . دلم برای نوشتن تنگ میشه . دلم برای همه عکسهایی که می خواستم برای نشون دادن احساساتم در نوشته هام بذارم تنگ میشه . می دونم که اونقدر دلم تنگ میشه که دیگه هیچی ازش نمی مونه …
شاید بگید خوب مثل خیلی ها که فیلتر شدن اما می نویسن ، تو هم بنویس و یا اینکه اینروزا دیگه همه فیلتر شکن دارن و …
اما موضو ع این چیزا نیست . موضوع از بین رفتن یک حسه! داستانه له شدن زیر آواریه که هیج گناهی در فروریختنش نداری اما میریزه روت! قصه خسته شدن از فشارهاییه که حق تو نیست اما مجبور به تحملش هستی ..
داستان ، داستان تموم شدن ذهن خاکستریه با همه خوبیها و بدیهاش!
قصدم از نوشتن این پست این بود که بگم این وبلاگ دیگه به روز نمیشه !
خداحافظ
گاهی وقتا یه شعر رو سالها می خونی یا در موقعیتهای مختلف می شنوی . دوستش داری ولی احساس خاصی را به تو منتقل نمیکند .
ولی بعد از اتفاقهای بسیار و سپری شدن ایام,روزی میشنوی که داری زیر لب همان قطعه را می خوانی و بعد محو این میشوی که چقدر این شعر زبان حال توست و انگار اصلا برای تو سروده شده است .همه احساسی که این روزها دارم را سهراب سالها پیش سروده است :
زندگی حس غریبیست که یک مرغ مهاجر دارد ...
سکانس اول:
بیلبردهای بزرگ در اتوبانها و سطح شهر ، نوید برگزاری اولین نمایشگاه تخصصی بین المللی جاذبه های گردشگری را میدهد
سکانس دوم:
مراجعه به وبسایت نمایشگاه بین المللی جاذبه های گردشگری به دو زبان انگلیسی و فارسی
سکانس سوم
حضور سی کشور خارجی در نمایشگاه بین المللی جاذبه های گردشگری ایران(انگار واقعا اکسپوی بین المللی است)
سکانس چهارم:
به تلفنی که برای تماس و گرفتن اطلاعات بیشتر است زنگ میزنی و برای داشتن پارکینگ هم مطمئن میشوی
سکانس پنجم:
از اهمیت صنعت گردشگری برای دوستان و همکارانت تعریف می کنی و تعدادی را مشتاق دیدن نمایشگاه می کنی و قرار می شود که صبح پنج شنبه همه با هم برای بازدید از این نمایشگاه بین المللی بروید .
سکانس ششم:
صبح پنج شنبه جلوی گیت ورودی مرکز همایشهای برج میلاد متوقف میشوی و نگهبان به تو می گوید که اصلا همچین نمایشگاهی وجود خارجی ندارد!!عرق می کنی . سعی می کنی توضیح دهی . موضوع نمایشگاه را می گویی.هرطور هست نگهبان را راضی می کنی که تلفن کند و بپرسد! جواب همان است !! چنین نمایشگاهی وجود خارجی ندارد . قسم می خوری که خودت بیلبردها را دیده ای و خودت وارد سایت شدی و خودت با مسئول برگزاری نمایشگاه تلفنی حرف زدی و …
زیر نگاههای سرزنش آمیز دوستانت سرخ میشوی و در نهایت سردرگمی و گیجی , برمی گردی !
یعنی همه اینها در خواب بوده ؟ حتی آن تماس تلفنی ؟ انهمه بیلبرد ؟ حتی سایت ؟؟؟
وقتی به خانه بر می گردی با عجله به سایت نمایشگاه مراجعه می کنی و میبینی که تاریخ برگزاری را اول تا چهارم تیرماه زده اند . به همان شماره زنگ می زنی . همان آقا تلفن را جواب می دهد و با نهایت شرمندگی می گوید که در لحظه آخر مرکز محترم همایشهای برج میلاد تاریخ برگزاری را تغییر داده است !!و از نفس افتاده از بس عذرخواهی کرده و خودشان نمی دانند که برای سی کشور خارجی شرکت کننده چطور توضیح دهند !
فقط یک چیز به ذهنت می رسد و در پاسخ آنهمه عذرخواهی می گویی:
اینجا ایران است :مرکزهمایشهای برج میلاد
قدیما خانم مسنی همسایممون بود که هروقت من کاری براش انجام می دادم ،میگفت:الهی مادر کارت به بیمارستان و کلانتری نیافته !
و این دوجا همیشه برای من سمبل اسیر شدن وعلافی بود تا اینکه دیروز مجبور شدم برای گرفتن تائیدیه کارت ملی , به اداره ثبت احوال بروم و تازه مزه بروکراسی اداری و کاغذ بازی را لمس کنم.
در بدو ورود با توضیح مشکلم که من شماره ملی ام را دارم ولی کارت ملی ام را ندارم, کارمندی به من زل زد و انگار که دارم درباره ساخت سفینه فضایی با او حرف می زنم, نگاهم کرد . مجبور به تکرار این حرف برای فرد دیگری شدم و او در پایان گفت که باید بروی پیش رئیس اداره در طبقه سوم . پله های ساختمانهای قدیمی را یادتان هست ؟ این پله ها در این پست نقش اصلی را دارند . در طبقه سوم اتاق رئیس اداره بسته بود . با پرس و جو فهمیدم که ایشان تشریف نیاورده اند و باید بروم سراغ معاون اداره در طبقه دوم . معاون گفت که باید تقاضا بدهی و برای گرفتن نامه تقاضا باید بروم طبقه اول. نامه را پر کردم و برای شماره شدن باید به دبیرخانه در طبقه سوم بروم . بعد از شماره شدن باید در طبقه اول تحویل قسمت رفع مغایرت کارت ملی بدهم . آنجا 1000تومان به صورت دستی دادم و بعد به اتاق معاونت در طبقه دوم رفتم که دیدم در بسته است و آقای معاون را در طبقات جستجو کردم . کسی از او خبری نداشت . در آخر با داد و فریاد او را در اتاق رئیس اداره در طبقه سوم پیدا کردم که به خاطر نبود رئیس و احتمالا نورگیر بودن این اتاق به این طبقه تشریف آورده بودند . آنجا نامه ام امضا شد و به اتاقی در طبقه اول هدایت شدم که بانوی بزرگواری بعد از نیم ساعت حرف زدن با تلفن ؛ تائیدیه من را که کاغذی به اندازه خود کارت ملی و با فقط مهرثبت احوال در کنارش بود به دستم داد و گفت خیر پیش !درحالیکه فکر میکردم که همه این عملیات محیرالعقول را میشد توسط یک نفر که در باجه تائیدیه کارت ملی نشسته باشد , انجام داد پله های آخر را به سمت خیابان طی کردم و به خودم یاداور شدم که : “انگار یادت رفته دختر جون! اگر اینجوری بود که دیگه اینجا ایران نبود!”
در حالیکه تائیدیه کارت ملی ام را با خوشحالی در دستانم می فشردم, باخودم گفتم از این به بعد هر وقت خواستم برای کسی دعا کنم بگویم که:
الهی هیچوقت گذرت به هیچ اداره دولتی نیافته !
داستان کتاب معروف چه کسی پنیر مرا جابجا کرد را همه یا خوانده ایم یا شنیده ایم . اینکه پنیری می گندد اما همچنان موش, امیدش به اوست و متوجه تغییرات و جابجایی پنیر و یا حتی گندیدن و بوی عفونتش نمی شود .
این داستان قابلیت این را دارد که به اندازه همه زندگیمان بزرگ شود ! حتی به مرزها و روابطمان نیز میتواند گسترش یابد. گاهی وقتها به کسی چسبیده ایم ! به زور! و هی سعی می کنیم که خودمان را قانع کنیم که همه چیز درست می شود و یا دوستمان دارد و ابراز بلد نیست و یا تحت این شرایط است که رفتارش این شکلی شده و …
اما!
گاهی وقتها بعضی از آدمها برای ما حکم پنیر گندیده را دارند ! کپک زده اند و تمام شده اند ! این اصلا به این معنی نیست که آنها آدمهای خوبی نباشند ! نه ! بلکه در زندگی ما دیگر جایی ندارند!
گاهی بیرحمانه به نظر می رسد و یا حتی خودخواهی محض ! اما در واقع دیر یا زود ما چاره ای جز پذیرش این گندیدگی نداریم !
باید از زل زدن ناامیدانه به این عفونت مجسم دست برداریم .باید همه امیدهای واهی را دور بریزیم . باید دور بزنیم و راه دیگری را در لابیرنت زندگی در پیش بگیریم. شاید در جای دیگری فرد بهتر و موثرتری انتظارمان را می کشد .
باید دور بزنیم و دل بکنیم از آدمهایی که دیگر مال ما نیستند !
حالا به هر دلیلی!








آخرين نظرات