شما در حال مرور بایگانی ماهانهی مه 2010 هستید.
خیلی چیزها هست که باید به آنها عادت کنم ولی نمی توانم . شنیدن خیلی از جمله ها و خبرها که قلبم را فشرده می کند , ولی مکرر می شنوم و باید به شنیدنش عادت کنم ولی نمی کنم .
به جاهای خالی بزرگی که در زندگیم بوجود می آید و من با دیدنشان غصه دار می شوم و باید به دیدنشان عادت کنم ولی نمی کنم .
به شنیدن دروغها عادت کنم تا کمتر آزارم دهند اما نمی توانم .
انگار چیزی به نام عادت در من بوجود نمیاد. یادم است که وقتی رژیم غذایی را شروع کردم، همه می گفتند که بعد از گذشت مدتی به نخوردن عادت می کنی اما من در همه دو سالی که رژیم داشتم هرگز عادت نکردم و با تصمیم به کنار گذاشتنش , همه تمایلاتم دست نخورده سرجایش بود و حتی شدیدتر!
البته الان که اینها را نوشتم , متوجه نکته ای شدم . در واقع من به عادتهای قبلی ام بر می گردم چون آنها قویتر و ریشه دارتر بودند .
پس میشود عادت کرد اما بسیار سخت تر و هر چه که می گذرد ، فاصله گرفتن از عادتهای قدیمی سخت تر خواهد شد.
اما نکته اینجاست که گاهی روزگار چاره ای برایت نمیگذارد جز اینکه عادت کنی . هیچ راه فرار و گریزی وجود ندارد .
پس باید به همه جاهای خالی و روابط از دست رفته و شرایط جدید و سخت و زندگی میان غریبه ها، عادت کنیم.
باید عادت کنیم !
همیشه متنفر بودم از آمپول و تزریق . چندش آوره که سوزنی رو در بدنت فرو کنن و …وای
ولی حاضرم هر روز و حتی سه نوبت در روز بزنم …هرچقدر هم که درناک باشه . حتی تزریق داخل رگ …
آرزو کردم که ایکاش آمپولی بود برایش
برای منطقی شدن
برای حتی ذره ای منطق داشتن و عقلانی رفتار کردن
کاش میشد ذره ای مثل بقیه باشم و منطقی و حتی سرد ! گاهی وقتا آرزومه که سرد بودم و بی احساس !
کاش میشد…کاش آمپولش وجود داشت …حاضر بودم درد تزریق رو تحمل کنم اما دلم یه ذره سخت بشه و احساساتم یه کم کمرنگ!







آخرين نظرات