پاتوقوم لب دلتنگیات بود
بلد نبودم برم بالا نخلا
سنگ می زدم ؛ خارک میفتاد زخمی
زخمای دلمون ئو روزا چقد شیرین بودن ای خدا
ئی جنگه
کفتر خیلی یای از گمبد دل خیلی یا ، پروند
یکی پیدا نمیشه گل ترقه ای بزنه به ئی «جنگ جنگ تا…» گل بگیره دیوارا و آوارا
میگم تو هنو منه دوست دارس؟
نمیای تو خوابم؟
یه چیزی نمیذاره النگوهای پلاستیکیت بپوسن
ولی مو دارم می پوسم با دستام
اینقدر دوست دارم ببینم چه شکلی شدی
شاید هر کی بچگی یاش بمیره
تو دنیا داره بزرگ میشه
دلم برات شده
دل دوتامون تنگه
نیسی …
«شعر از کوروش کرم پور»


2 دیدگاه
خوراک دیدگاههای این نوشته
آوریل 1, 2010 در 1:44 ق.ظ.
زلال دز
شعر جالبی بود و شاید حس و لمسش برای من که جنوبی زاده ام راحت تر باشه.
حسی آمیخته از دوست داشتن، غم و حتا نوعی شادی.
و توی شهر ما که تا می خورد موشک زدن.
آره، نیسی… و خیلیا نیسن…
مرسی
آوریل 3, 2010 در 7:24 ق.ظ.
مسافر
دلنشین ! مثل دلتنگی هایی که ازشون نمی شه فرار کرد یه بغضی توش هست که هیچ وقتم گریه نمی شه !