قبل از آمدنت دلشوره لطیفی هی دلم را بالا و پایین می کند
انگار گرمم می شود و خونی سرخ به گونه هایم می دود
خیس و تبدار به انتظارت می مانم
گاهی پر پر می زنم تا بیایی
سخت است تحمل این لحظات اما وقتی که می آیی
انگار دنیایی از قاصدک دورم می چرخد و بی اجازه بر تنم بوسه می زند
انگار رنگین کمانی از کنار پنجره ای که آمدنت را نشان می دهد ، قد می کشد تا بالای ابرها
انگار درختهای سرمازده زمستانی ، پر از شکوفه می شوند
انگار به جای آسفالت سیاه خیابان ، سبزه می روید
انگار لباسهایم فرو میریزد از تنم و عریان میآویزم به باد سبکسری هایم
و حس می کنم که تو خود خودشی
همانکه می شود در کنارش آرام گرفت و در گرمای صدایش گم شد
و زیر آتش نگاهش ذوب شد و بیخود از خود ،
همه زندگی رادر چشمان او دید
همه زندگی را
و همه خاطراتی را که با هم نداشتیم…



5 دیدگاه
خوراک دیدگاههای این نوشته
فوریه 27, 2010 در 9:22 ب.ظ.
ناصر رافت
خیلی قشنگ بود.
فوریه 28, 2010 در 8:04 ق.ظ.
nima_ara
خیلی زیبا بود
فوریه 28, 2010 در 11:46 ب.ظ.
من منم
است ميگي يا خودخودش نيست يا اگه خودخودش باشه نميتوني خاطره اي ازش داشته باشي……….
مارس 1, 2010 در 1:41 ق.ظ.
Sareh
زيبا سرودين…همين!آدم وقتي احساسشو در نوشته هاي ديگران مي بينه حس خيلي خوبيه
مارس 1, 2010 در 4:21 ب.ظ.
تورج عاطف
و چه زيبا است همه خاطراتي كه مي داني هميشه بوده ولي نداشتي