قبل از آمدنت دلشوره لطیفی هی دلم را بالا و پایین می کند

انگار گرمم می شود  و خونی سرخ به گونه هایم می دود

خیس و تبدار به انتظارت می مانم

گاهی پر پر می زنم تا بیایی

سخت است تحمل این لحظات اما وقتی که می آیی

انگار دنیایی از قاصدک دورم می چرخد و بی اجازه بر تنم بوسه می زند

انگار رنگین کمانی از کنار پنجره ای که آمدنت را نشان می دهد ، قد می کشد تا بالای ابرها

انگار درختهای سرمازده زمستانی ، پر از شکوفه می شوند

انگار به جای آسفالت سیاه خیابان ، سبزه می روید

انگار لباسهایم فرو میریزد از تنم و عریان میآویزم به باد سبکسری هایم

و حس می کنم که تو خود خودشی

همانکه می شود در کنارش آرام گرفت و در گرمای صدایش گم شد

و زیر آتش نگاهش ذوب شد و بیخود از خود ،

همه زندگی رادر چشمان او دید

همه زندگی را

و همه خاطراتی را که با هم نداشتیم…