شما در حال مرور بایگانی روزانهٔ فوریه 27, 2010 هستید.
قبل از آمدنت دلشوره لطیفی هی دلم را بالا و پایین می کند
انگار گرمم می شود و خونی سرخ به گونه هایم می دود
خیس و تبدار به انتظارت می مانم
گاهی پر پر می زنم تا بیایی
سخت است تحمل این لحظات اما وقتی که می آیی
انگار دنیایی از قاصدک دورم می چرخد و بی اجازه بر تنم بوسه می زند
انگار رنگین کمانی از کنار پنجره ای که آمدنت را نشان می دهد ، قد می کشد تا بالای ابرها
انگار درختهای سرمازده زمستانی ، پر از شکوفه می شوند
انگار به جای آسفالت سیاه خیابان ، سبزه می روید
انگار لباسهایم فرو میریزد از تنم و عریان میآویزم به باد سبکسری هایم
و حس می کنم که تو خود خودشی
همانکه می شود در کنارش آرام گرفت و در گرمای صدایش گم شد
و زیر آتش نگاهش ذوب شد و بیخود از خود ،
همه زندگی رادر چشمان او دید
همه زندگی را
و همه خاطراتی را که با هم نداشتیم…



آخرين نظرات