شما در حال مرور بایگانی ماهانهی ژانویه 2010 هستید.
کوچک که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم
اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم
کاش برای حرف زدن
نیازی به صحبت کردن نداشتیم
کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود
کاش قلبها در چهره بود
اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد
و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم
سکوت پر بهتر از فریاد تو خالیست
سکوتی را که یک نفر بفهمد
بهتر از هزار فریادی است که هیچ کس نفهمد
سکوتی که سرشار از ناگفته هاست
ناگفته هایی که گفتنش یک درد و نگفتنش هزاران درد دارد
دنیا را ببین…
بچه بودیم از آسمان باران می آمد
بزرگ شده ایم از چشمهایمان می آید!
بچه بودیم همه چشمای خیسمون رو میدیدن
بزرگ شدیم هیچکی نمیبینه
بچه بودیم تو جمع گریه می کردیم
بزرگ شدیم تو خلوت
بچه بودیم راحت دلمون نمی شکست
بزرگ شدیم خیلی آسون دلمون می شکنه
بچه بودیم همه رو ۱۰ تا دوست داشتیم
بزرگ که شدیم بعضی ها رو هیچی
بعضی هارو کم و بعضی ها رو بی نهایت دوست داریم
بچه که بودیم قضاوت نمی کردیم و همه یکسان بودن
بزرگ که شدیم قضاوتهای درست و غلط باعث شد که اندازه دوست داشتنمون تغییر کنه
کاش هنوزم همه رو
به اندازه همون بچگی ۱۰ تا دوست داشتیم
بچه که بودیم اگه با کسی
دعوا میکردیم ۱ ساعت بعد از یادمون میرفت
بزرگ که شدیم گاهی دعواهامون سالها تو یادمون مونده و آشتی نمی کنیم
بچه که بودیم گاهی با یه تیکه نخ سرگرم می شدیم
بزرگ که شدیم حتی ۱۰۰ تا کلاف نخم سرگرممون نمیکنه
بچه که بودیم بزرگترین آرزومون داشتن کوچکترین چیز بود
بزرگ که شدیم کوچکترین آرزومون داشتن بزرگترین چیزه
بچه که بودیم آرزومون بزرگ شدن بود
بزرگ که شدیم حسرت برگشتن به بچگی رو داریم
بچه که بودیم تو بازیهامون همش ادای بزرگ ترها رو در می آوردیم
بزرگ که شدیم همش تو خیالمون بر میگردیم به بچگی
بچه بودیم درد دل ها را به هزار ناله می گفتیم همه می فهمیدند
بزرگ شده ایم درد دل را به صد زبان به کسی می گوییم… هیچ کس نمی فهمد
بچه بودیم دوستیامون تا نداشت
بزرگ که شدیم همه دوستیامون تا داره
بچه که بودیم بچه بودیم
بزرگ که شدیم بزرگ که نشدیم هیچ
دیگه همون بچه هم نیستیم
منبع : ناشناس
صورت سنگی و سردی دارد
مثل یک تندیس
زندگی اش منظم و روی برنامه است
دقیقتر از یک ساعت
تفریحات و مشغولیتهایش هم زمانبندی دارد
همه چیز تحت کنترل است
مثل یک فرمانده
روابطش منطبق بر نیازهایش سازماندهی شده
مثل یک نمودار
…
وقتی که عاشق شد
فروریخت
مثل موجهای سرکش بلند که به ساحل کوبیده باشند
وقتی مزه عشق را چشید
بیتاب شد
مثل مرغی که سرش را کنده باشند
وقتی در دریای عاشقی ، تخته پاره ای هم نداشت
غرق شد
مثل یکی شدن عاشق و معشوق
88-6-8
مهرنوش
گاهی بعضی صداها تو را یاد خاطرات دورت می اندازد
…
صدای النگوهای طلای مادرم که همیشه در دستش بود ، هنگامه صبح که هوا هنوز روشن نبود ولی او سحرخیز بود و بیدار
برخی روزها کارهای خیاطی مختصری می کرد و صدای چرخش چرخ خیاطی و صدای به هم خوردن النگوهایش که در هم مخلوط می شد و وقتی صدا قطع میشد ؛ صدای مختصر برخورد استکان و نعلبکی که خبر از خوردن چای اول صبح مادرم می داد .
نسیم خنک صبحگاه که از لای پشه بند به درون می آمد و من زیر پتو می خزیدم تا خرخره و زیر چشمی مادرم را می پاییدم و در خیالاتی شیرین و کودکانه غرق می شدم .
گاهی دلم برای سمفونی چرخ خیاطی و النگوهایش تنگ می شود
برای آنهمه بی دغدغه بودن و سرخوشی کودکانه
88/3/11
پ.ن:عکس تزئینی است
مثل صدای شکستن یک شیشه از سرمای سخت
که ترک می خوره و از هم می پاشه
ترک خوردم
صدای ترک خوردنم اصلا بلند نبود
و راحت گم شد
توی هیاهوی این شهر پر هرج و مرج
و حتی کسی که باید می شنید هم نشنید
که من با یک کلمه شکستم و با یک بی اعتنایی خراش برداشتم و با یک سکوت ممتد در انتهای همه آنها
از هم پاشیدم
وجای انهمه دلدادگی و قول و قرارهای عاشقانه های آرام را
یک دلخوری عظیم گرفت
و آسمانم ابری شد
آنقدر که دیگر با ریزش باران هم ، باز نمی شود
مهرنوش
88/10/26






آخرين نظرات