
دیگه حتی وقتی دو نفر هم زیر بغلش را بگیرند و کمک کنند هم نمی تواند قدم بردارد. عضلاتش سفت و منقبض شده و پاهایش خشک. زبانش انگار که سنگین شده باشد ؛ توی دهانش خوب نمی چرخد و فهمیدن حرفهایش روز به روز سخت تر می شود . بدن کوچک و نحیفش انگار که خشک شده است و درد لحظه ای رهایش نمی کند .
از دار دنیا همین یک مادربزرگ را دارم و اگر از دست بدمش دیگر کسی با پسوند بزرگ نیست که سایه محبتش بالای سرمان باشد .
وقتی ناتوانی اش را که روز به روز فراگیر تر می شود را میبینم انگار کسی قلبم را فشار می دهد . هیچ پول و هیچ درمانی نمی تواند جلوی پیشرفت پارکینسون را در بدنش بگیرد .
و او هر روز مچاله تر می شود و زیر فشار بیماری خردتر . و من هیچ کاری نمی توانم بکنم . هیچ کاری
لعنت به این پارکینسون لعنتی


3 comments
Comments feed for this article
نوامبر 11, 2009 در 8:44 ب.ظ
من منم
“به جاي اينكه به تاريكي لعنت بفرستي يه شمع روشن كن “اين جمله ناخداگاه اخر مطلبتون به ذهنم رسيد شمع اين تاريكي فقط دعاست. براي مادر بزرگتون دعا ميكنم….
ممنونم دوست خوبم
نوامبر 11, 2009 در 11:37 ب.ظ
ناصر رافت
سلام
برای سلامتیشون دعا میکنیم.
میدونم چه روزهای سختی را سپری میکنید.
نوامبر 12, 2009 در 8:09 ب.ظ
nima_ara
امیدوارم ودعا می کنم بزرگی محبتش مستدام باشسد.