بیماری

دیگه حتی وقتی دو نفر هم زیر بغلش را بگیرند و کمک کنند هم نمی تواند قدم بردارد. عضلاتش سفت و منقبض شده و پاهایش خشک. زبانش انگار که سنگین شده باشد ؛ توی دهانش خوب نمی چرخد و فهمیدن حرفهایش روز به روز سخت تر می شود . بدن کوچک و نحیفش انگار که خشک شده است و درد لحظه ای رهایش نمی کند .

از دار دنیا همین یک مادربزرگ را دارم و اگر از دست بدمش دیگر کسی با پسوند بزرگ نیست که سایه محبتش بالای سرمان باشد .

وقتی ناتوانی اش  را که روز به روز فراگیر تر می شود را میبینم انگار کسی قلبم را فشار می دهد . هیچ پول و هیچ درمانی نمی تواند جلوی پیشرفت پارکینسون را در بدنش بگیرد .

و او هر روز مچاله تر می شود و زیر فشار بیماری خردتر . و من هیچ کاری نمی توانم بکنم . هیچ کاری

لعنت به این پارکینسون لعنتی