شما در حال مرور بایگانی ماهانهی نوامبر 2009 هستید.

يكي بود يكي نبود مردي بود كه زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود .وقتي مرد همه مي گفتند به بهشت رفته است .آدم مهرباني مثل او حتما به بهشت مي رفت.
در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ي كيفيت فرا گير نرسيده بود.استقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد.دختري كه بايد او را راه مي داد نگاه سريعي به ليست انداخت و وقتي نام او را نيافت او را به دوزخ فرستاد.
در دوزخ هيچ كس از آدم دعوت نامه يا كارت شناسايي نمي خواهد هر كس به آنجا برسد مي تواند وارد شود .مرد وارد شد و آنجا ماند.
چند روز بعد ابليس با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه ي پطرس قديس را گرفت:
اين كار شما تروريسم خالص است!
پطرس كه نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد چه شده؟ابليس كه از خشم قرمز شده بود گفت:آن مرد را به دوزخ فرستاده ايد و آمده و كار و زندگي ما را به هم زده.
از وقتي كه رسيده نشسته و به حرفهاي ديگران گوش مي دهد…در چشم هايشان نگاه مي كند…به درد و دلشان مي رسد.حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو مي كنند…هم را در آغوش مي كشند و مي بوسند.دوزخ جاي اين كارها نيست!! لطفا اين مرد را پس بگيريد!!
وقتي رامش قصه اش را تمام كرد با مهرباني به من نگريست و گفت:
((با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادي… خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند))
قبلا درباره فرشته های بین راهی نوشته بودم . اینکه آدمهایی در راهت قرار می گیرند و گاهی فقط به اندازه گپی نیم ساعته در زندگی ات هستند اما تاثیرشان آنقدر عمیق است که مدتها فکرت را درگیر می کند و اثر حضورشان با گذشت زمان پررنگ تر می شود . آنها می آیند که با کلامی هدایتت کنند و نقطه های تاریک را به تو گوشزد کنند و هوشیارت کنند و با نگاهی مشتاق تو را در راهی که برگزیدی حمایت کنند.
در کار جدیدم انتظار دیدن این فرشته ها را داشتم و چند روز پیش یکی از بهترینها برایم ظاهر شد و من مطمئن شدم که هنوز وجود دارند
پسرک تنها
پسرک لبریز
می رود تا که بیابد معنا
همه جا پر شده از عشق و دروغ
همه کس ها ناکس ، همه پر از ابهام
می رود سوی دیاری که نسیمی دارد
می رود در پی یاری که وفایی دارد
پسرک خسته
پسرک تشنه
می رود تا ته ادراک فضا
می شود پر ز عبور اشیا
در پی فهم روابط هر دم
می زند چنگ به بادی، در دم
پسرک پس مانده
پسرک وا زده از هر احساس
می رود با ذهنی پر آشوب
زده در زندگی اش ترفندی
می دود در پی هر لبخندی
تا ببیند نوری
تا بیابد شوقی
تا فشاند عشقی
همچنان می گردد
همچنان می کاود
در پی روحی است که بکارت دارد
ولی افسوس که هر چه هستند
همه روزی به کسی دل بستند!
حاصل این همه گشتن ها شد :
پسرک تنها بود
غم دنیا دوشش
چشمهایش باران.
از میان همه شور و هیاهوی حیات
در مسیری دیگر
با نوایی دیگر
شاید که خدا گونه قدم می زند او …
“مهرنوش محتشمی”
1382





آخرين نظرات