سرطان کودکان

پیش دوستانم بود و حرف از سرطان شد و هزینه های سرسام آورش . مستاجر یکی از اقوامم دختر بچه سرطانی داشت که برای تهیه پول داروهاش به شدت در مضیقه بود . خانومهای باعاطفه و رقیق القلب دست به جیب شدند و هر کدام مبلغی را برای تهیه پول دارو به من دادن. منم پولها رو توی یک پاکت  و لای کتابی که تو کیفم بود گذاشتم . پول خوبی جمع شد ولی هنوز یه خورده کم بود تا بشه هزینه یک نسخه شیمی درمانی . چندتاشون هم قول دادن که به دوستان دیگه بگن و بتونیم هزینه یک نسخه را پرداخت کنیم و قرار شد که تا اون موقع پول بمونه پیش خودم .

بعد منم که یه سر دارم و هزار سودا ! چند جا دیگه رفتم و بعد قبل از رفتن به خونه یه سری به کتابخونه زدم و کتابمو تحویل دادم و کتاب گرفتم و برگشتم و شب هم راحت خوابیدم .

صبح انگار که برق سه فاز زده باشن بهم ، یهو از جا بلند شدم و جیغ زدم که پاکت رو با کتاب تحویل دادم !

فوری حاضر شدم ورفتم کتابخونه و دل تو دلم نبود که اگر پاکت را دور انداخته باشن و اگر یکی اون کتاب رو امانت گرفته باشه و اگه بهم نده و بدبختی اینکه دار و ندارمو هم برای شهریه ترم دانشگاه هفته پیش واریز کرده بودم و به لطف دانشگاه آزاد که اگر بخوای موضوع خوبی رو برای پایان نامه برداری و روش حسابی کار کنی باید چند ترم پول مفت بریزی به حسابشون ، دستم هم کاملا خالی بود برای جبران خسارتی که بالا آورده بودم .

بعد کلی با خودم حرف زدم که دختر! مگه مرض داری از این کارا می کنی ! اومدی ثواب کنی کباب شدی و …

تا رسیدم کتابخونه و به مسئولش ماجرا رو گفتم .

خدا رو شکر که کتاب امانت نرفته بود و پاکت هم سرجاش بود .نفس راحتی کشیدم و بعد از چند لحظه غافلگیر شدم وقتی کارکنان کتابخونه مبلغی را هم روی اون پول گذاشتن و گفتن که میخوان توی این کار خیر سهیم بشن !

کل پول نسخه جور شده بود !

بعضی وقتا حواس پرتی ها هم تبدیل میشه به خاطرات شیرین .