
یکی از بزرگترین پشیمانی های زندگی ام که غیر قابل جبران است مربوط آن روزیست که تو در کمارفتی و من نیامدم که ببینمت . نمی دانم دیدنت زیر چادر اکسیژن با آنهمه دستگاهی که می گفتند به تو آویزان است برایم مشکل تر بود یا دیدن صورت آرامت که روی تخت بیمارستان ، برای همیشه ساکت شده بود .
وقتی گفتند که قرار است تکه تکه ات کنند و اعضایت را اهدا کنند دیگر به هیچ وجه دلش را نداشتم که بیایم . می آمدم که پاره پاره شدنت را می دیدم؟ در طاقتم نبود . بیش از توان من بود .
پس نیامدم ولی همیشه این حس پشیمانی را دارم که اگر می آمدم می توانستم ببینمت . برای آخرین بار و با تو خداحافظی کنم . شاید آنوقت رفتنت را باور می کردم و اینقدر در خوابهایم به دنبال زنده بودنت نمی گشتم و نگرانت نبودم . حالا تو رفته ای واز همان زمان بر سر طبقه بالای قبرت دعواست . اینکه چه کسی در قبرت شریک باشد ؟ آنکس که خرید یا آنکس که تو را زایید و یا …
گاهی برای خاتمه این قائله می گویند هر کس که زودتر مرد!!! و در دیدن عزرائیل هم مسابقه می گذارند.
کاش برای همیشه تنها می ماندی و کسی شریک خلوتت نمی شد .
…
پ.ن:در نظر سنجی وبلاگهای برتر بانوان حتما شرکت کنید


8 comments
Comments feed for this article
اکتبر 19, 2009 در 9:47 ق.ظ
nima_ara
برمزارش فاتحه بخوان
آنوقت رفتنش راباورخواهي كرد
اکتبر 19, 2009 در 1:34 ب.ظ
تورج عاطف
عجيب است كه من نيز از فرشته مرگ گفته ام
اکتبر 19, 2009 در 4:55 ب.ظ
اسکالپل
سلام
اومدم بابت کامنتی که تو “اسکالپل” به یادگار گذاشته بودین تشکر کنم. از آشنایی با این وبلاگ خوشوقتم. قلمتون پایدار. بیشتر میاییم اینجا.
کل نفس ذائقة الموت. چیکار باید کرد…
اکتبر 19, 2009 در 8:44 ب.ظ
یاسمن
واي چه پست ناراحت كننده اي بود.
اکتبر 19, 2009 در 10:25 ب.ظ
zolaledez
مرگ را دانم ولی تا کوی دوست
راهی ار نزدیک تر دانی بگو…
یا
من پشیمون می کنم
جاده رو از رفتنت
نمی دونم، توی شرایط سخت شما قرار نگرفتم…
اکتبر 20, 2009 در 12:10 ب.ظ
من منم
هنوز چهار هفته نيست كه ديدم چگونه سردي خاك او را بلعيد”همه سوته ومويه ميكردند و به سر و صورتشان ميكوبيدند و مدام ميگفتند كه در باورشان نيست و طاقت نمي اوريم و… اما حالا همه ارامترند خانه ي هر كدام كه رفتم ديدم از او قاب عكسي هست و تو واقعا راست ميگوئي باورم نميشود.براي تسكين دلتنگي هايم صداي ارامش را به ذهن مي اورم تابه من بگويد:اين نيز بگذرد.
براي شادي روحشان فاتحه اي بخوانيم ….
خدایش رحمت کند
اکتبر 20, 2009 در 10:47 ب.ظ
ناصر رافت
سلام
یادم میاد سال پیش هم یه مطلب در مورد پسر عمویتان نوشتید.اگر اشتباه نکرده باشم باید سالگردش باشه.چه خوبه که باگذشت این سالها هنوز به یادش هستید.
خدا بیامرزدش.
اکتبر 21, 2009 در 7:46 ب.ظ
وطنگاه
قصد شعار دادن ندارم ولی با عبارت ” پاره پاره شدنت ” موافق نیستم.