قبر

یکی از بزرگترین پشیمانی های زندگی ام که غیر قابل جبران است مربوط آن روزیست که تو در کمارفتی و من نیامدم که ببینمت . نمی دانم دیدنت زیر چادر اکسیژن با آنهمه دستگاهی که می گفتند به تو آویزان است برایم مشکل تر بود یا دیدن صورت آرامت که روی تخت بیمارستان ، برای همیشه ساکت شده بود .

وقتی گفتند که قرار است تکه تکه ات کنند و اعضایت را اهدا کنند دیگر به هیچ وجه دلش را نداشتم که بیایم . می آمدم که پاره پاره شدنت را می دیدم؟ در طاقتم نبود . بیش از توان من بود .

پس نیامدم ولی همیشه این حس پشیمانی را دارم که اگر می آمدم می توانستم ببینمت . برای آخرین بار و با تو خداحافظی کنم . شاید آنوقت رفتنت را باور می کردم و اینقدر در خوابهایم به دنبال زنده بودنت نمی گشتم و نگرانت نبودم . حالا تو رفته ای واز همان زمان بر سر طبقه بالای قبرت دعواست . اینکه چه کسی در قبرت شریک باشد ؟ آنکس که خرید یا آنکس که تو را زایید و یا …

گاهی برای خاتمه این قائله می گویند هر کس که زودتر مرد!!! و در دیدن عزرائیل هم مسابقه می گذارند.

کاش برای همیشه تنها می ماندی و کسی شریک خلوتت نمی شد .

پ.ن:در نظر سنجی وبلاگهای برتر بانوان حتما شرکت کنید