شما در حال مرور بایگانی ماهانهٔ اکتبر 2009 هستید.

در حرف زدن آدمها اگر دقت کنیم متوجه تکه کلامها و اصطلاحاتی که در گفتارشان بکار می برند می شویم . تکرار بیشتر اونها بعضی اوقات باعث میشه که افراد را با شنیدن آن تکه کلام بخصوص یاد کنیم .سریال شمس العماره که از شبکه دو سیما پخش میشه شخصیتی داره به نام هرمز خان که در اکثر اوضاع و احوال در پی اینه که همه چیز ختم بخیر بشه .
توی یک قسمت گفت که یه چیزی تو دلم میگه که همه چیز ختم به خیر میشه
با خودم گفتم که چقدر خوبه که همیشه یه چیزی توی دل آدم باشه که بگه همه چیز ختم به خیر میشه .
و تا میای به هم بریزی و قاطی کنی و تحملت رو از دست بدی ، بهت نهیب بزنه که همه چیز ختم به خیر میشه
وقتی داشتم می خوابیدم زیر لب می گفتم
«تا خدا هست خیالی نیست «

می شکنند و زیر آب می روند
تک تک قایقها
پارویی در کار نیست
راکد مانده همه آبها
…
قایق بعدی
مال من است
«مهرنوش محتشمی«

دو دتا دختر بچه با روپوشهای صورتی که سر کوچه منتظر سرویس بودن تا ببردشون مدرسه یک گربه بیچاره رو که روی درخت بود گیر اورده بودن و با چوب و سنگ بهش می زدن و اذیتش می کردن . گربه هم نمی دونم چرا پایین نمی اومد و همونجا مونده بود و کنک می خورد . دخترها قهقهه می زدند و به آزارشون ادامه می دادند .
من داشتم تو مسیر پیاده رویم راه می رفتم . دور زدم تا ببینم چطور میشه که دیدم یه پیرزن با عصا و لنگ لنگان اومد سراغشون و شروع کرد به داد و فریاد . بعد عصاشو گذاشت کنار درخت و با دستاش گربه رو که حسابی وحشت کرده بود گرفت و آورد پایین . در حالیکه هنوز داشت سر بچه ها داد می کشید گربه رو با خودش برد .
فکر میکردم روزایی که بچه ها با سنگ و چوب بیافتند دنبال حیوونا و اذیتشون کنن ، خیلی وقته سر اومده . فکر می کردم با وجود اینهمه برنامه آموزشی و سرگرم کننده و والدین تحصیل کرده و غیره دیگه همچین صحنه ای را نمی بینم .اما انگار اشتباه می کردم

دوشنبه که می شود تازه یادم می افتد که جهان سختگیر را سهل گرفته ام و بیخیال دغدغه هایش ، سرخوشانه گشته ام ولی کارهایی جدی در انتظارم است که حتی اگر من فراموششان کنم مرا رها نمی کنند .
دوشنبه ها می شود روز انجام کارهایی سخت و تلمبار شده و پشیمانی از اینکه چرا روز های آغازین هفته را هدر دادم . اما دختر سر به هوای رویاها ؛ همچنان دلش می خواهد که در ابرها باشد . دوشنبه ها روز میان زمین و آسمان است و انجام کارهایی برای رسیدن به رویاها …

پیش دوستانم بود و حرف از سرطان شد و هزینه های سرسام آورش . مستاجر یکی از اقوامم دختر بچه سرطانی داشت که برای تهیه پول داروهاش به شدت در مضیقه بود . خانومهای باعاطفه و رقیق القلب دست به جیب شدند و هر کدام مبلغی را برای تهیه پول دارو به من دادن. منم پولها رو توی یک پاکت و لای کتابی که تو کیفم بود گذاشتم . پول خوبی جمع شد ولی هنوز یه خورده کم بود تا بشه هزینه یک نسخه شیمی درمانی . چندتاشون هم قول دادن که به دوستان دیگه بگن و بتونیم هزینه یک نسخه را پرداخت کنیم و قرار شد که تا اون موقع پول بمونه پیش خودم .
بعد منم که یه سر دارم و هزار سودا ! چند جا دیگه رفتم و بعد قبل از رفتن به خونه یه سری به کتابخونه زدم و کتابمو تحویل دادم و کتاب گرفتم و برگشتم و شب هم راحت خوابیدم .
صبح انگار که برق سه فاز زده باشن بهم ، یهو از جا بلند شدم و جیغ زدم که پاکت رو با کتاب تحویل دادم !
فوری حاضر شدم ورفتم کتابخونه و دل تو دلم نبود که اگر پاکت را دور انداخته باشن و اگر یکی اون کتاب رو امانت گرفته باشه و اگه بهم نده و بدبختی اینکه دار و ندارمو هم برای شهریه ترم دانشگاه هفته پیش واریز کرده بودم و به لطف دانشگاه آزاد که اگر بخوای موضوع خوبی رو برای پایان نامه برداری و روش حسابی کار کنی باید چند ترم پول مفت بریزی به حسابشون ، دستم هم کاملا خالی بود برای جبران خسارتی که بالا آورده بودم .
بعد کلی با خودم حرف زدم که دختر! مگه مرض داری از این کارا می کنی ! اومدی ثواب کنی کباب شدی و …
تا رسیدم کتابخونه و به مسئولش ماجرا رو گفتم .
خدا رو شکر که کتاب امانت نرفته بود و پاکت هم سرجاش بود .نفس راحتی کشیدم و بعد از چند لحظه غافلگیر شدم وقتی کارکنان کتابخونه مبلغی را هم روی اون پول گذاشتن و گفتن که میخوان توی این کار خیر سهیم بشن !
کل پول نسخه جور شده بود !
بعضی وقتا حواس پرتی ها هم تبدیل میشه به خاطرات شیرین .


آخرين نظرات