سادگی

چيزهايي هست که دوستشان دارم  در نهايت سادگي

مثل صندلی لهستانی رنگ و رو رفته ام که از یک سمساری خریدم  و همیشه فکر می کنم که قبل از من چه آدمهایی پشت آن نشسته اند  و وقتی فنجان قهوه سیاهم را با شکر فراوان شیرین می کنم  ،تصویر هایی جلوی چشمم رژه می روند …

چیزهایی هست که قلبم را به درد می آورد

مثل پیرزن تنهای همسایه که وقتی می خواهد کلیدش را در قفل بیاندازد و در خانه اش را باز کند آنقدر دستش می لرزد که خیس از عرق می شود و نگاهش دنبال عابری می گردد که کمکش کند …

چیزهایی هست که ذوق زده ام می کند

مثل وقتی که شکلاتی را زیر دامنم پنهان می کنم و توی رختخواب کاغذش را بی صدا باز می کنم و یکجا در دهانم می گذارم

مثل قدم زدن در بازار گلهای رنگارنگ و چانه زدن با گل فروشان و خرید شاخه هایی با دقت و وسواس فراوان و بعد چیدن آن در گلدان و تزئین کردن خانه با  زیبایی هدیه های طبیعت

چیزهایی هست که یادم می آورد هنوز هم عشق وجود دارد

وقتی لبخندی بی چشم داشت و دستی گرم و آغوشی امن برایم گشوده می شود هر چقدر هم که لجباز باشم و بد قلق ؛ باز مرا می خواهد

خدا را شکر که هنوز چیزهایی هست…