شما در حال مرور بایگانی روزانهٔ اوت 30, 2009 هستید.

چيزهايي هست که دوستشان دارم در نهايت سادگي
مثل صندلی لهستانی رنگ و رو رفته ام که از یک سمساری خریدم و همیشه فکر می کنم که قبل از من چه آدمهایی پشت آن نشسته اند و وقتی فنجان قهوه سیاهم را با شکر فراوان شیرین می کنم ،تصویر هایی جلوی چشمم رژه می روند …
چیزهایی هست که قلبم را به درد می آورد
مثل پیرزن تنهای همسایه که وقتی می خواهد کلیدش را در قفل بیاندازد و در خانه اش را باز کند آنقدر دستش می لرزد که خیس از عرق می شود و نگاهش دنبال عابری می گردد که کمکش کند …
چیزهایی هست که ذوق زده ام می کند
مثل وقتی که شکلاتی را زیر دامنم پنهان می کنم و توی رختخواب کاغذش را بی صدا باز می کنم و یکجا در دهانم می گذارم
مثل قدم زدن در بازار گلهای رنگارنگ و چانه زدن با گل فروشان و خرید شاخه هایی با دقت و وسواس فراوان و بعد چیدن آن در گلدان و تزئین کردن خانه با زیبایی هدیه های طبیعت
چیزهایی هست که یادم می آورد هنوز هم عشق وجود دارد
وقتی لبخندی بی چشم داشت و دستی گرم و آغوشی امن برایم گشوده می شود هر چقدر هم که لجباز باشم و بد قلق ؛ باز مرا می خواهد
خدا را شکر که هنوز چیزهایی هست…


آخرين نظرات