شما در حال مرور بایگانی ماهانهٔ اوت 2009 هستید.

I was five and he was six
We rode on horses made of sticks
He wore black and I wore white
He would always win the fight
Bang bang, he shot me down
Bang bang, I hit the ground
Bang bang, that awful sound
Bang bang, my baby shot me down.
Seasons came and changed the time
When I grew up, I called him mine
He would always laugh and say
«Remember when we used to play?»
Bang bang, I shot you down
Bang bang, you hit the ground
Bang bang, that awful sound
Bang bang, I used to shoot you down.
Music played, and people sang
Just for me, the church bells rang.
Now he’s gone, I don’t know why
And till this day, sometimes I cry
He didn’t even say goodbye
He didn’t take the time to lie.
Bang bang, he shot me down
Bang bang, I hit the ground
Bang bang, that awful sound
Bang bang, my baby shot me down…

چيزهايي هست که دوستشان دارم در نهايت سادگي
مثل صندلی لهستانی رنگ و رو رفته ام که از یک سمساری خریدم و همیشه فکر می کنم که قبل از من چه آدمهایی پشت آن نشسته اند و وقتی فنجان قهوه سیاهم را با شکر فراوان شیرین می کنم ،تصویر هایی جلوی چشمم رژه می روند …
چیزهایی هست که قلبم را به درد می آورد
مثل پیرزن تنهای همسایه که وقتی می خواهد کلیدش را در قفل بیاندازد و در خانه اش را باز کند آنقدر دستش می لرزد که خیس از عرق می شود و نگاهش دنبال عابری می گردد که کمکش کند …
چیزهایی هست که ذوق زده ام می کند
مثل وقتی که شکلاتی را زیر دامنم پنهان می کنم و توی رختخواب کاغذش را بی صدا باز می کنم و یکجا در دهانم می گذارم
مثل قدم زدن در بازار گلهای رنگارنگ و چانه زدن با گل فروشان و خرید شاخه هایی با دقت و وسواس فراوان و بعد چیدن آن در گلدان و تزئین کردن خانه با زیبایی هدیه های طبیعت
چیزهایی هست که یادم می آورد هنوز هم عشق وجود دارد
وقتی لبخندی بی چشم داشت و دستی گرم و آغوشی امن برایم گشوده می شود هر چقدر هم که لجباز باشم و بد قلق ؛ باز مرا می خواهد
خدا را شکر که هنوز چیزهایی هست…

زندگی تاس خوب آوردن نیست
تاس بد را خوب بازی کردن است

امید آنچنان توانا نیست که بتواند بر سر ناامیدی بکوبد
امید چقدر تواناست ؟
چقدر قدرت دارد ؟
و چقدر دوام ؟
چرا همیشه باید به آدمها امید داد ولی ناامیدی خودش میاد
به سرعت نور
و با همه قوا
به این خاطر نیست که اصل بر ناامیدیست و داشتن امید تلاشیست برای خلاصی از این اصل حاکم ؟

همین دیروز بدرقه اش کردم
چمدان زردی را که با هم خریده بودیم به دستش دادم و گفتم مواظب خودت باش
بغضش را فرو داد و گقت :
برایت نامه می نویسم
برایش دست تکان دادم
دور شدنش را از پشت پرده اشک چشمانم که تا این لحظه هنوز بند نیامده ، نگاه کردم
رفت
به همین سادگی
و من دیگر نباید منتظرش باشم
نباید…


آخرين نظرات