
آنچه گذشت…
همیشه وقتی چیزی را از دست می دهی تازه متوجه میزان اهمیتش می شوی . شاید این خصوصیت انسان است که تا از دست ندهد قدر نمی داند و مراقب نیست . و من در این مدت چیزهای زیادی را از دست دادم .
اولیش سلامتیم بود . گاهی وقتا بدن آدم کم میاره و زیر فشار از هم می پاشه و من اول کمی تاب خوردم و وقتی هشدار بدنم رو جدی نگرفتم و همه اون فشارها رو همچنان به خودم تحمیل کردم یکهو تعادلم را از دست دادم و دیگه تکون دادن سرم هم برام غیر ممکن شد و نمی تونستم تعادلم را حفظ کنم و سر گیجه گاه گاهم دائمی شد وراهی مطب دکترها شدم از دکتر مغز و اعصاب گرفته تا گوش و حلق و بینی که در آخر فهمیدن که مایع داخل مجاری حلقوی گوشم که وظیفه حفظ تعادل را داره جابجا شده و تجویز کردن که باید استراحت مطلق کنی و از جات تکون نخوری و به هیچ چیز فکر نکنی و روی هیچ موضوعی تمرکز نکنی و آرام باشی تا به تدریج این مایع به سر جاش برگرده و…
و این بود که نه تنها خانه نشین که دراز کش شدم و از همه جا بریدم و همه تلاشم رو کردم که به کسایی که تو این مدت صدمه دیدن فکر نکنم و به صداهایی که هر شب از پشت بام می شنوم اعتنایی نکنم و نپرسم که از خیابانها چه خبر و …
در بی خبری دعا کنم که بتونم دوباره بدون اینکه تاب بخورم راه برم و کارهامو از سر بگیرم .
یادم نیست کجا این داستانو خوندم که یه روز یه مردی سوار ماشین مدل بالاش بوده و داشته تو جاده می رفته . جاده جلوتر ریزش کرده بوده اما اون اونقدر تو افکار خودش بوده که متوجه علائم هشدار دهنده نمی شه و همچنان به تاخت می رفته . پسرکی برای اینکه متوجهش کنه میاد تو جاده و فریاد می زنه اما اون همچنان غرق دنیای خودش بوده و پاش روی گاز . بعد پسرک سنگ بزرگی بر می داره و از پشت به شیشه ماشینش می زنه . شیشه خورد میشه و مرد ترمز می کنه و با عصبانیت پایین میاد و ناراحت از خسارتی که دیده شروع به داد و بیدادمی کنه . وقتی پسرک بهش انتهای جاده را نشون می ده و اون می فهمه که اگر لحظه ای دیرتر این سنگ به او اصابت کرده بود به ته دره سقوط کرده بود , لبخند می زنه و خدارو شکر می کنه .
گاهی وقتا اینقدر حواسمون پرت می شه و ا ونقدر در گیر می شیم که فقط یک سنگ بزرگ می تونه تکونمون بده وبرای من که غرق چیزهای شده بودم که هیچ وقت نمی خواستم و زیر بار فشار در حال له شدن بود م اون سنگ به سرم خورد و از دست دادن تعادلم یک تلنگر و هشدار جدی بود که بدجوری بیراهه رفتم و تا سقوط کامل فاصله کمی دارم .
حالا کمی بهتر شده ام اما باید کاملا مراقب باشم تا سلامتیمو بدست بیارم . دوباره می نویسم اما اینبارمی خوام سعی کنم که توی زندگیم از هر چیزی که ناراحتم کنه پرهیز کنم . اسمشو هر چی می خواید بذارید.
من تصمیم گرفتم که دیگه به رختخواب بر نگردم !


12 دیدگاه
خوراک دیدگاههای این نوشته
ژوئیه 23, 2009 در 1:47 ب.ظ.
Calabros
من یه بند از این تلنگرها بم می خوره اما بازم مات و مبهوت افکار مزخرف توی مغزم هستم.. فکر کنم واسه همین خدا ازم قطع امید کرده
برخلاف من، تو آدم مهمی هستی، به درد بخوری، مهمه که سرپا باشی… مواظب سلامتیت باش
ژوئیه 23, 2009 در 3:19 ب.ظ.
ماووزه
سلام مهرنوش خانم
ازینکه سالم و سرحال و پرانرژی میبینمت خوشحالم.امیدوارم با همین سرزندگی بکار و بلاگت ادامه بدی!
ژوئیه 24, 2009 در 3:06 ب.ظ.
سانای
سلام مهرنوش عزیز
خدا رو شکر که سنگ به شیشه شما برخورد کرد تا اتفاقات بدتر رخ نده
امیدوارم که حالتون زودتر خوب شه
منتظر نوشته های زیباتون هستیم
مواظب خودتون باشید
ژوئیه 25, 2009 در 4:49 ق.ظ.
کاوه گیــــلانی (لابدان)
اوه ، ما رو بگو که بی خبر بودیم، امیدوارم روز به روز بهتر و بهتر بشی.
ژوئیه 25, 2009 در 5:43 ق.ظ.
nima_ara
خوب خداروشكركه روبه بهبودهستين
ماكه مرديم از بس نگران شديم
بااون تصوير خداحافظ براي هميشه
چه تلاقي بدي بود اين تصوير بانيامدنتان
خوبه كه هميشه آدم به چيزهاي خوب فكركنه
ولي سعي كنيد هميشه تمركز داشته باشين
چون قرارنيست هميشه سنگ دقيقن به شيشه بخوره ومتوقف بشه
يك وقت هم ديدين به ملاجتون خورد
ژوئیه 25, 2009 در 8:43 ق.ظ.
پریسا
مهرنوش جون برات نگرشی نو و پر از تازگی رو به دنیا آرزو میکنم
شاید طوفانهای مهیب زندگی تنها بتونه در سطح ما رو بهم بریزه ولی مطمئنا وقتی به پذیرش و سکوت درونی برسیم در اعماق روحمان جز آرامش و عشق هیچ چیز نخواهد بود
برات سلامتی و عشق و امید به خیر خواهی زندگی را آرزو مندم
ژوئیه 25, 2009 در 8:50 ق.ظ.
تورج ناخدا
سپاس سپاس خدا را كه بازگشتي چنين زيبا را مي بينم
ژوئیه 26, 2009 در 6:25 ق.ظ.
پونی
خوشحالم که برگشتین و دوباره می نویسین
بقول ما ترکا
اصلا بعد از من آفتاب در نیاد!
مواظب خودت باش
بدرود
ژوئیه 26, 2009 در 2:19 ب.ظ.
هادي
سلام دوست عزيز
وبسايت بسيار زيبايي داريد آفرين؛ جاي تحسين و ستايش دارد.
من از اين وب خيلي خوشم اومده و دوست دارم در صورت موافقت شما با هم تبادل لينك كنيم.
در صورت موافقت بلاگ من رو با نام ستاره های سربی لينك كنيد(پيج رنك 2) و بعد خبرم كنيد با چه نامي لينكتون كنم.منتظر جوابتون ميمونم.اگر كه هم دوست داريد بگيد من اول لينكتون كنم بعد شما من رو لينك كنم.
عنوان:ستاره های سربی
آدرس :www.enntezarebipayan.blogfa.com
با تشكر
موفق باشيد…
ژوئیه 27, 2009 در 11:50 ق.ظ.
یاسمن
مهرنوش جونم خدا رو شكر كه بهتري. از غصه نگو ….
ژوئیه 28, 2009 در 3:17 ق.ظ.
Someone
خوشحالم که برگشتید. من عادت کردم که هر روز به وبلاگ شما سربزنم . مطالب ساده و یکرنگ شما اشاره به ظرافتهایی از زندگی داره که خیلی ها بهش توجه نمی کنند. من با کمک این نوشته ها حس می کنم که همدردی دارم و از تنهایی در میام. ممنونم و موفق باشید.
ژوئیه 28, 2009 در 8:34 ق.ظ.
من هنوز عاشق بارونم
سلام مهرنوش جان
ما هم برای سلامتی شما دعا میکنیم . امیدوارم هر چه سریعتر سلامتی کاملت رو بدست بیاری . و دیگه غم و غصه به دلت راه پیدا نکنه . موفق باشی