شما در حال مرور بایگانی روزانهٔ ژوئیه 23, 2009 هستید.

ذهن خاکستری

آنچه گذشت…

همیشه وقتی چیزی را از دست می دهی تازه متوجه میزان اهمیتش می شوی . شاید این خصوصیت انسان است که تا از دست ندهد قدر نمی داند و مراقب نیست . و من در این مدت چیزهای زیادی را از دست دادم .

اولیش سلامتیم بود . گاهی وقتا بدن آدم کم میاره و زیر فشار از هم می پاشه و من اول کمی تاب خوردم و وقتی هشدار بدنم رو جدی نگرفتم و همه اون فشارها رو همچنان به خودم تحمیل کردم یکهو تعادلم را از دست دادم و دیگه تکون دادن سرم هم برام غیر ممکن شد و نمی تونستم تعادلم را حفظ کنم و سر گیجه گاه گاهم دائمی شد وراهی مطب دکترها شدم از  دکتر مغز و اعصاب گرفته تا گوش و حلق و بینی که در آخر فهمیدن که مایع داخل مجاری حلقوی گوشم که وظیفه حفظ تعادل را داره جابجا شده  و تجویز کردن که باید استراحت مطلق کنی و از جات تکون نخوری و به هیچ چیز فکر نکنی و روی هیچ موضوعی تمرکز نکنی و آرام باشی تا به تدریج این مایع به سر جاش برگرده و…

و این بود که نه تنها خانه نشین که دراز کش شدم و از همه جا بریدم و همه تلاشم رو کردم که به کسایی که تو این مدت صدمه دیدن فکر نکنم و به صداهایی که هر شب از پشت بام می شنوم اعتنایی نکنم و نپرسم که از خیابانها چه خبر و …

در بی خبری دعا کنم که بتونم دوباره بدون اینکه تاب بخورم راه برم و کارهامو از سر بگیرم .

یادم نیست کجا این داستانو خوندم که یه روز یه مردی سوار ماشین مدل بالاش بوده و داشته تو جاده می رفته . جاده جلوتر ریزش کرده بوده اما اون اونقدر تو افکار خودش بوده که متوجه علائم هشدار دهنده  نمی شه و همچنان به تاخت می رفته .  پسرکی برای اینکه متوجهش کنه میاد تو جاده و فریاد می زنه اما اون همچنان غرق دنیای خودش بوده و پاش روی گاز . بعد پسرک سنگ بزرگی بر می داره و از پشت به شیشه ماشینش می زنه . شیشه خورد میشه و مرد ترمز می کنه و با عصبانیت پایین میاد و ناراحت از خسارتی که دیده شروع به داد و بیدادمی کنه . وقتی پسرک بهش انتهای جاده را نشون می ده و اون می فهمه که اگر لحظه ای دیرتر این سنگ به او اصابت کرده بود به ته دره سقوط کرده بود , لبخند می زنه و خدارو شکر می کنه .

گاهی وقتا اینقدر حواسمون پرت می شه و ا ونقدر در گیر می شیم که فقط یک سنگ بزرگ می تونه تکونمون بده وبرای من که غرق چیزهای شده بودم که هیچ وقت نمی خواستم و زیر بار فشار در حال له شدن بود م اون سنگ به سرم خورد و از دست دادن تعادلم یک تلنگر و هشدار جدی بود که بدجوری بیراهه رفتم و تا سقوط کامل فاصله کمی دارم .

حالا  کمی بهتر شده ام اما باید کاملا مراقب باشم تا سلامتیمو بدست بیارم . دوباره می نویسم اما اینبارمی خوام سعی کنم که توی زندگیم  از هر چیزی که ناراحتم کنه پرهیز  کنم .  اسمشو هر چی می خواید بذارید.

من تصمیم گرفتم که دیگه به رختخواب بر نگردم !

آمار بازديد

  • 826,794 بار

هرگونه استفاده ازمطالب این وبلاگ با ذکر منبع ، بلامانع است .

دسته بندي ها

anthropology anthropology in iran best pix child mehrnoosh mohtashami mohtashami photo picture pix secret sms آئين همسرداري آرامش آرايش آرزو آسيب اجتماعي آسيبهاي جنگ احساس احساس بد احساس خوب ادبيات ارزش وقت ارواح سرگردان استاد استاد دانشگاه استرس استقلال اشتغال اشعار مهرنوش محتشمی اشك اشکها و لبخندها اضطراب اعتراض اعتقادات اعتماد به نفس امنيت امنيت اجتماعي انتخاب همسر اندوه انرژي انرژي سنگها انسان انسان شناسي انسان شناسي زيستي باران باستان باورها برف بغض بهداشت روانی بی قراری تبعيض طبقاتي تجربه تخصص تربیت اجتماعی ترس تست تست روانشناسي تغذيه تغيير تفاوت تفاوت مردان و زنان تفكر تقصير تلخ تلخ و زخمی تلويزيون تنها در اوج تنهایی تنهایی دلپذیر تو قلبت کی عزیزتر شده از من تولد توهم توهم عاشقی جادو جامعه جامعه وردپرس ايراني جراحي پلاستيك حباب خاطرات خاطرات شیرین خاطرات مهرنوش محتشمي خاطراتی که با هم نداشتیم خاطره خاكستري خانم محتشمي خانواده خانواده موفق خرافات خستگي خلاقيت خواب داستان داستانهاي باور نكردني داستانهای حقیقی داستان کوتاه دردودل درست زندگی کردن درمان روحی دروغ دكوراسيون دلبستن دلتنگی دل شکستن دلنوشته دلنوشته ها دلواپسی دنياي مجازي دنياي مدرن دوستان خاص دوستان خوب دوستت دارم دوست خوب ذهن خاكستري ذهن خاکستری راز راز عشق رسانه رهايي رهایی روابط اجتماعی روابط انسانی روابط مشترک روانشناسي روانشناسی مدرن روح آسیب دیده روح انسانی روزمره گي روزمرگی روزی سبز خواهم شد رويا رویا رژيم رژيم غذايي زمستان زنان زن درادبيات زن در دنياي مدرن زندگي زندگي در ايران زندگي سالم زندگی زندگی با عشق زندگی خوب زندگی مدرن زن و شوهر زيبايي زیبایی سريال سری عکسهای ذهن خاکستری سری عکسهای مهرنوش محتشمی سفر سكوت سلامت روانی سلامت روحی سلبريتي سنگ شب شخصي شخصيت شروعی تازه شعر شعر باران شعر سپید شعر مهرنوش محتشمي شعرمهرنوش محتشمی شعر مهرنوش محتشمی شعر نو شعرنو شعرهای نفرینی شعرواره شعرواره ها شعرو داستان شوهر شيراز شکوه عشق صلح طاقت طبقات اجتماعي طراحي شهري طلاق طلاق توافقي طنز عادت می کنیم عاشقانه عاشقانه آرام عاشقانه ها عاشقانه های بیخودی عاشقی عزیزم به من شلیک کرد عشق عشق است عکاسی عشق بی بهانه عشق در هر نگاه عشق مجازی عشق ورزی عصیان عقايد عكس علمي عمومي عکاس آماتور عکاسی عکس عکس خاص عکس زیبا عکس نوشته عکس نوشته ها عکسهای خاص عکسهای دیدنی عکسهای ذهن خاکستری عکسهای زیبا عکسهای مهرنوش محتشمی عکس هنری عکس و لبخند عکس و متن عکس پرتره غار تنهايي غبار روح غفلت غم فاصله اجتماعي فتوشاپ فرهنگ عامه فشار فشار بیخودی فشار تحمیلی فشار روحی فشار زندگی فشارهای بی خودی فصل امتحانات فنگ شويي فوري فيلم قبر قبرستان قدرت قلب پاك كابوس كارشناسي ارشد كودكان لذت عاشق بودن مادر مترو محتشمي محتشمی مردم شناسي مردم شناسی مردن مرگ مرگ ناگهانی مسائل اجتماعي ايران مسافرت مشاهدات مشاهدات مردم شناسی مشاور مشاوره مشاوره خانوادگی مشاوره شغلي مشاوره فوری مشكلات مشكلات معلولان معلوليت منتظرت خواهم ماند مهارتهای زندگی مهرنوش مهرنوش محتشمي مهرنوش محتشمی موبايل نشانه شناسي قبرها نفرت نقد نوستالژی نکته های زندگی نگاه تازه نگاه خاص نگاهی دیگر همسر همسر گزيني هنر زندگی هنر چيدمان هويت وبلاگ مهرنوش محتشمی پاييز پاییز زیبا پرتره پرنده پرواز روح پنجره پنجره روح چرا چشمهایش کتاب مهرنوش محتشمی گردشگري گريه گمشده گمشدگان گمشدگان بی خبر گناه گورستان

 

ژوئیه 2009
ش ی د س چ پ ج
« ژوئن   اوت »
 123
45678910
11121314151617
18192021222324
25262728293031
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.