شما در حال مرور بایگانی ماهانهٔ ژوئیه 2009 هستید.

به بعضی آدما وقتی می خوای نزدیک بشی اونقدر تلخن که نتیجه کار مثل بغل کردن یه کاکتوس می مونه و اثر تلخی اونا مثل تیغ تو تنت فرو میره و تا مدتها باید از زیرو بم روحت خارهاشونو بیرن بکشی اما چه کسی می تونه بگه که اینهمه خار روی کاکتوسها تو زمان طولانی انتظاری که داشتن تا کسی پیدا بشه که بغلشون کنه ، بوجود نیومده؟

آنچه گذشت…
همیشه وقتی چیزی را از دست می دهی تازه متوجه میزان اهمیتش می شوی . شاید این خصوصیت انسان است که تا از دست ندهد قدر نمی داند و مراقب نیست . و من در این مدت چیزهای زیادی را از دست دادم .
اولیش سلامتیم بود . گاهی وقتا بدن آدم کم میاره و زیر فشار از هم می پاشه و من اول کمی تاب خوردم و وقتی هشدار بدنم رو جدی نگرفتم و همه اون فشارها رو همچنان به خودم تحمیل کردم یکهو تعادلم را از دست دادم و دیگه تکون دادن سرم هم برام غیر ممکن شد و نمی تونستم تعادلم را حفظ کنم و سر گیجه گاه گاهم دائمی شد وراهی مطب دکترها شدم از دکتر مغز و اعصاب گرفته تا گوش و حلق و بینی که در آخر فهمیدن که مایع داخل مجاری حلقوی گوشم که وظیفه حفظ تعادل را داره جابجا شده و تجویز کردن که باید استراحت مطلق کنی و از جات تکون نخوری و به هیچ چیز فکر نکنی و روی هیچ موضوعی تمرکز نکنی و آرام باشی تا به تدریج این مایع به سر جاش برگرده و…
و این بود که نه تنها خانه نشین که دراز کش شدم و از همه جا بریدم و همه تلاشم رو کردم که به کسایی که تو این مدت صدمه دیدن فکر نکنم و به صداهایی که هر شب از پشت بام می شنوم اعتنایی نکنم و نپرسم که از خیابانها چه خبر و …
در بی خبری دعا کنم که بتونم دوباره بدون اینکه تاب بخورم راه برم و کارهامو از سر بگیرم .
یادم نیست کجا این داستانو خوندم که یه روز یه مردی سوار ماشین مدل بالاش بوده و داشته تو جاده می رفته . جاده جلوتر ریزش کرده بوده اما اون اونقدر تو افکار خودش بوده که متوجه علائم هشدار دهنده نمی شه و همچنان به تاخت می رفته . پسرکی برای اینکه متوجهش کنه میاد تو جاده و فریاد می زنه اما اون همچنان غرق دنیای خودش بوده و پاش روی گاز . بعد پسرک سنگ بزرگی بر می داره و از پشت به شیشه ماشینش می زنه . شیشه خورد میشه و مرد ترمز می کنه و با عصبانیت پایین میاد و ناراحت از خسارتی که دیده شروع به داد و بیدادمی کنه . وقتی پسرک بهش انتهای جاده را نشون می ده و اون می فهمه که اگر لحظه ای دیرتر این سنگ به او اصابت کرده بود به ته دره سقوط کرده بود , لبخند می زنه و خدارو شکر می کنه .
گاهی وقتا اینقدر حواسمون پرت می شه و ا ونقدر در گیر می شیم که فقط یک سنگ بزرگ می تونه تکونمون بده وبرای من که غرق چیزهای شده بودم که هیچ وقت نمی خواستم و زیر بار فشار در حال له شدن بود م اون سنگ به سرم خورد و از دست دادن تعادلم یک تلنگر و هشدار جدی بود که بدجوری بیراهه رفتم و تا سقوط کامل فاصله کمی دارم .
حالا کمی بهتر شده ام اما باید کاملا مراقب باشم تا سلامتیمو بدست بیارم . دوباره می نویسم اما اینبارمی خوام سعی کنم که توی زندگیم از هر چیزی که ناراحتم کنه پرهیز کنم . اسمشو هر چی می خواید بذارید.
من تصمیم گرفتم که دیگه به رختخواب بر نگردم !


آخرين نظرات