
می گفت آدم باید موقع سختی و ناراحتی کنار عزیزش باشه وگرنه وقت سرحالی و خوشی که همه دور آدمن
و اونقدر ساده می گفت که باورت می شد که حاضره هر کاری برات بکنه تا لبخند بزنی و اینقدر بی بهانه دوست داره که دلت می خواست محکم بغلش کنی اونقدر که دردش بگیره و اگه گریه ات گرفت سرتو روی سینش بذاری و سیر گریه کنی و اون تمام مدت موهاتو نوازش کنه تا آروم بشی و همه اینکارها رو می کنه بدون اینکه حتی بدونه از چی ناراحتی و یا ازت سوالی بکنه …
حالا دوستیها چقدر متفاوت شده . هر کس حتی در صورتی به روت یه لبخند میزنه که احتمال بده شاید یه روزی به دردش بخوری یا وقتی باهات همکلام میشه می خواد بفهمه که چه لینکها و ارتباطاتی داری و از چه راهی می تونه ازت استفاده کنه و اگه سلامتو جواب می ده داره حساب و کتاب می کنه که کجا این رابطه نقد میشه و…
…
می گه این رسم روزگاره …می گه نباید از مردم توقع داشت …می گه دنیای بدی شده …می گه قبلنا اینجوری نبود …می گه آدمای خوبی به تورت نخورده
…
می گم یادم نمیاد کی اینجوری نبود …می گم از وقتی که من یادمه همینجوری بود …می گم پس چرا اینقدر مردم ازت توقع دارن …می گم من برای آدما هیچ وقت توری پهن نکرده بودم …می گم دیگه باور نمی کنم .می گه و می گه و من تو دلم جوابشو می دم تا نخوام برای هر جواب کلی حرف بزنم …این روزا حرف زدنم نمیاد …این روزا دلم مچاله شدس…

ساده ترین راه ، بی اعتماد شدنه به هر کسی که می خواد بگه که با همه فرق دارد و باور نکردن هیچ کدام از لبخندها و دوستیها و دوست داشتنها
و در عین حال دردناک ترین راه ، باز گشودن درهای احساسه به روی هر کسی که حداقل ادعایی داره واسه دوست داشتن
و من از تصمیمی که می گیرم می ترسم…


8 comments
Comments feed for this article
ژوئن 13, 2009 روی 5:41 ق.ظ
nima_ara
راجع به در احساسات .
اول كه بايد ازپشت ايفون تصويري آدم اوني كه زنگ مي زنه روخوب نيگاه كني اگه همه چيز درست بود
يعني دوم
درب روبااحتياط وميليمتري بازكنه كه اگه توي نگاه رودررو وواقعي چشم به چشم اشتباه شده باشه بشه عكس العمل نشون داد وسريع در روبست .
سوم از درب هائي كه زنجير شب خواب دارند استفاده بشه كه اگه در از دست آدم دررفت ويا اوني كه زنگ زده خواست يك دفعه در روهل بده زنجيره مانع بشه
حالا همه اين چيزها كه درست بود واوني كه زنگ زده بودسربلند بيرون اومد.
تازه بايد ببري اش توي بيروني يك مدت بمونه اونجا هم كه جوابشو خوب پس داد
بعدها وبعدها بايد ببريش توي اندروني وتازه ميليمتري درب زنجير داراحساساتت رو روش باز بكني
ولي اونم بايد يك دري باشه كه پاشنش تا آخر نچرخه وكامل كامل باز نشه تااگه لازم شد ببنديش اانرژي واحساسات كمتري هدربدي
شاید باورتون نشه که با این سیستم هم عمل کردم! مرحله به مرحله و قدم به قدم اما باز هم در لحظه آخر دیدم که …کاش نمی کردم
ژوئن 13, 2009 روی 9:25 ق.ظ
پونی
کاملا متوجه این تئوریت شدم
ساده ترین راه ، بی اعتماد شدنه به هر کسی که می خواد بگه که با همه فرق دارد و باور نکردن هیچ کدام از لبخندها و دوستیها و دوست داشتنها
ژوئن 13, 2009 روی 3:54 ب.ظ
پریسا
ساده است نوازش سگی ولگرد
شاهد آن بودن که چگونه زیر غلتکی می رود
وگفتن اینکه سگ من نبود
ساده است ستایش گلی
چیدنش واز یاد بردن
که گلدان را آب باید داد
ساده است بهره جویی از انسانی
دوست داشتن بی احساس عشقی
او را به خود وانهادن و گفتن که دیگر نمیشناسمش
ساده است لغزشهای خود را شناختن
با دیگران زیستن به حساب ایشان
و گفتن که من این چنینم
ساده است
که چگونه می زیم
باری زیستن
سخت ساده است
و پیچیده نیز هم …
ژوئن 14, 2009 روی 5:13 ب.ظ
nima_ara
لبخند واقعي بزنين روزتون مبارك
ژوئن 15, 2009 روی 6:32 ق.ظ
Calabros
قضاوت کردن های این مردم هم شده مثل قضاوت کردن های رییس جمهور متقلبشون
این که گفتی یعنی چی ؟
ژوئن 15, 2009 روی 7:08 ق.ظ
Calabros
عیبی نداره.. تو معمولا بیشتر حرف های من رو نمی فهمی.
در مورد اعتراضات، پست های اخیر فرهاد جعفری، نویسنده کافه پیانو رو بخون که طرفدار احمدی نژاده، بش رای داده و هیچ اعتقادی به تقلب هم نداره:
http://goftamgoft.com/
این آدم نویسنده پرفروش ترین محصول فرهنگی ایرانه …از در و دهاتی ها دیگه چه انتظاری میره؟ با وجود این آدم ها بریم خیابون و کتک بخوریم؟ برای چه کسانی کتک بخوریم؟ خونمون رو برای چی هدر بدیم؟ بذار هر گهی می خوان بزنن به این جهنم نفرین شده.
ایران دیگه وطن من نیست، نابودیش هم برام مهم نخواهد بود.
1-فکر می کردم که بیشتر حرفاتو می فهمم:(
2-خوندم و فقط می تونم بگم خوشحالم که جزء خواننده های کتاب و وبلاگش هیچ وقت نبودم
3- کاش می شد آدم بی وطن باشه اگر می شد حتما من هم بی وطنی را انتخاب می کردم اما هر کاری کنیم ما ایرانی هستیم و ایرانی خواهیم موند در هر کجای دنیا هم که باشیم
ژوئن 21, 2009 روی 10:52 ق.ظ
مهرنوش دوپور
بعد از این که خوندم فرهاد جعفری جانبدار کیه برای خودم متاسف شدم که از خوندن کتابش این قدر لذت بردم…
مهرنوش جان چند وقت پیش تو فیس بوک داشتم با شما درد دل می کردم که حرفام نصفه موند اما رنگ و بوی همین پست رو داشت…
من از این همه بی اعتمادی می ترسم.
اما همیشه بی اعتماد و ترسو هستم و در عین حال خسته از تنهائی…
این یک درد مشترکه انگار…
ژوئن 22, 2009 روی 10:42 ق.ظ
کاتالیزگر
از انسان ها غمی به دل نگیرزیرا خود نیز غمگینند.با آنکه تنهایند ولی از خود می گریزندزیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شک دارند.پس دوستشان بداراگرچه دوستت نداشته باشند.”دکتر علی شریعتی”