شما در حال مرور بایگانی ماهانهی ژوئن 2009 هستید.

و هر سازی
که میبینم بد آهنگ است…
بیا ره توشه برداریم،
و قدم در راه بی بازگشت بگذاریم…
ببینیم آسمان هر کجا
آیا همین رنگ است؟!…

مدتهابود که رمانی نخوانده بودم که نشود تا انتها آن را زمین گذاشت ، مخصوصا وقتی داستان از زبان دختر نوجوانی که به قتل رسیده روایت شود . در واقع راوی داستان روح آن دخترک است که هنوز تعلقاتش به زمین را حفظ کرده و به نوعی پیگیر کارهای قاتل خود هم هست و لحن معصومانه اش در تعریف ماجرا بسیار گیراست .
نویسنده کتاب خانم آلیس زیبولد و مترجم کتاب خانم فریده اشرفی از انتشارات مروارید است و یکی از زیبا ترین جملات تقدیم را دارد :
به آنکه رنگ چشمانش و گرمای وجودش حسرت ابدی من شد

تازگی ها هر وقت چیز آزار دهنده ای برام پیش میاد ، با خودم فکر می کنم که مگه ما چقدر عمر می کنیم که مجبور باشیم اینهمه سختی و رنج را تحمل کنیم و خودمان را از چیزهایی که دوست داریم و لذت می بریم محروم کنیم ؟ واقعا عمر مفیدی که ما برای خودمون تصور می کنیم با وجود آلودگی هوایی که هر لحظه کلی سرب و ذرات معلق به خوردمون می ده و انواع افزودنیها و مواد شیمیایی که در غذاهامون هست و سر و صداهای مزاحم محیط اطرافمون و آدمهای ناراحتی که با افکار مسمومشان در محیطهای کاری و زندگی داریم و فشارهای اقتصادی و اجتماعی و غیره چقدره ؟ چند سال ؟
سر انگشتی هم حساب کنی نمی ارزه که خودمان هم تیغ به روحمان بکشیم و هی به خودمان بپیچیم و هی سر به دیوار گذشته ای که بر نمی گردد بکوبیم و خودمان را سرزنش کنیم و پر شویم از آه و افسوس روزهای از دست رفته !
عمرمان آنقدرها زیاد نیست که بیارزد به اینهمه بد حالی و دلمردگی و رخوت.اگر از این حال بیر ون نیاییم ممکن است آنقدراسیرش شویم که باورش کنیم و همه زندگی مان شود و این چیزی نیست که حق ما باشد. !
پ.ن:وبلاگ سفرنامه هایم با مطلب جاده تهران یزد و کاروانسراهای بین راه به روز شد .

می گفت آدم باید موقع سختی و ناراحتی کنار عزیزش باشه وگرنه وقت سرحالی و خوشی که همه دور آدمن
و اونقدر ساده می گفت که باورت می شد که حاضره هر کاری برات بکنه تا لبخند بزنی و اینقدر بی بهانه دوست داره که دلت می خواست محکم بغلش کنی اونقدر که دردش بگیره و اگه گریه ات گرفت سرتو روی سینش بذاری و سیر گریه کنی و اون تمام مدت موهاتو نوازش کنه تا آروم بشی و همه اینکارها رو می کنه بدون اینکه حتی بدونه از چی ناراحتی و یا ازت سوالی بکنه …
حالا دوستیها چقدر متفاوت شده . هر کس حتی در صورتی به روت یه لبخند میزنه که احتمال بده شاید یه روزی به دردش بخوری یا وقتی باهات همکلام میشه می خواد بفهمه که چه لینکها و ارتباطاتی داری و از چه راهی می تونه ازت استفاده کنه و اگه سلامتو جواب می ده داره حساب و کتاب می کنه که کجا این رابطه نقد میشه و…
…
می گه این رسم روزگاره …می گه نباید از مردم توقع داشت …می گه دنیای بدی شده …می گه قبلنا اینجوری نبود …می گه آدمای خوبی به تورت نخورده
…
می گم یادم نمیاد کی اینجوری نبود …می گم از وقتی که من یادمه همینجوری بود …می گم پس چرا اینقدر مردم ازت توقع دارن …می گم من برای آدما هیچ وقت توری پهن نکرده بودم …می گم دیگه باور نمی کنم .می گه و می گه و من تو دلم جوابشو می دم تا نخوام برای هر جواب کلی حرف بزنم …این روزا حرف زدنم نمیاد …این روزا دلم مچاله شدس…

ساده ترین راه ، بی اعتماد شدنه به هر کسی که می خواد بگه که با همه فرق دارد و باور نکردن هیچ کدام از لبخندها و دوستیها و دوست داشتنها
و در عین حال دردناک ترین راه ، باز گشودن درهای احساسه به روی هر کسی که حداقل ادعایی داره واسه دوست داشتن
و من از تصمیمی که می گیرم می ترسم…

ازسری عکسهای ذهن خاکستری: روزی سبز خواهم شد، می دانم…شماره یک


آخرين نظرات