
هر بار که کودکانه دست کسی را گرفتم
گم شدم
…
آنقدر که در من هراس از گرفتن دستی هست
ترس از گم شدن نیست
دست نوشته ها ، دلمشغوليها و يادداشتهاي شخصي مهرنوش محتشمي
می 25, 2009 in بی اعتمادی, ترس, نسیان, هراس, کودکیها, گمشده, گمشدگان بی خبر

هر بار که کودکانه دست کسی را گرفتم
گم شدم
…
آنقدر که در من هراس از گرفتن دستی هست
ترس از گم شدن نیست
| سعید در تحلیل محتوای یک شعرنفرینی | |
| تورج عاطف در تحلیل محتوای یک شعرنفرینی | |
| mahsa در تايم تبديل به فا-حشه شدن در اي… | |
| پونی در اینوزدم تا بدونی!! | |
| مری در اینوزدم تا بدونی!! | |
| مسافر در اینوزدم تا بدونی!! | |
| سارا در اینوزدم تا بدونی!! | |
| صابر در زایمان در آب اولین کتاب م… | |
| مریم در اینوزدم تا بدونی!! | |
| ANNAMAZ در اینوزدم تا بدونی!! | |
| مهدی در درس سکوت | |
| نيمچه روزنامه نگار در درس سکوت | |
| پونی در درس سکوت | |
| یاسمن در درس سکوت | |
| ناصر رافت در درس سکوت |

8 comments
Comments feed for this article
می 25, 2009 در 5:11 ق.ظ
محمد امین عابدین
تلخ و گزنده
می 25, 2009 در 5:23 ق.ظ
پریسان
من تو را در داشته های نداشته ام
ميان عروسکهای مغموم کودکی
لای توری های سپيد و خاک خورده خاطرات
پنهان ميکنم
يک ترانه بلند
از پريهای در قصه …
از خواب پريده ام
لالايی کن…
می 25, 2009 در 9:46 ق.ظ
nima_ara
چقدر دست هايش بزرگ بود
دست نحيفم درميان دستانش گم مي شد
و درعين زمختي چه مهربان ،نوازشم مي كرد.
موهاي درشت روي دستانش فراموشم نمي شود.
وآنروزي كه به خاطر تولد خواهر كوچكم چه كودكانه اشك مي ريخت .
می 27, 2009 در 10:47 ب.ظ
Majid
سلام – وب خیلی جالبی دارید
و
پست بی نهایت شب غم
از همه بهتر.
می 28, 2009 در 6:43 ق.ظ
مهدي جهانديده
من و تو
سهم خواب گريه هستيم
در انزواي لبخندي پوسيده
و چه پوك…خالي … ديوانه وار
به سطح خالي فنجاني
دل خوش مانده ايم به فالي تازه
می 29, 2009 در 12:00 ب.ظ
یاسمن
مهرنوش جان جشن پرشين بلاگ نيومدي نه؟
می 29, 2009 در 12:09 ب.ظ
ستاره
تمام کودکی ام
در های و هوی وهم برانگیز آدم بزرگ ها
گم شد…
گم میشود…
اما من رویاهایم را هنوز
جایی میان حسرت و آرزو
پشت پرچین آسمان
قایم کرده ام…
سلام خانم محتشمی…
من نزدیک به 2 ساله که سایت شما رو پیگیری میکنم و همه ی پستاتون رو خوندم.اما تا حالا وقت نکرده بودم نظری بنویسم. کنکوره و هزار بدبختیش که همه ی انرژیمو میگیره طوری که وقت ندارم وبلاگ خودمم به روز کنم.فقط وقت میکنم بیام یه سر بزنم بس.اونم وقتی دارم کارنامه ی آزمونامو میگیرم. الانم ناپرهیزی کردم! یه ماه دیگه کنکورو میدم و خلاص!
از اینکه بعضی وقتها اینفدر متفاوت به همه چی نگاه میکنید لذت میبرم. از شعراتون هم همینطور…
با اجازه تون بعضیاشو تو دفترمم نوشتم.البته قول میدم هرگونه استفاده منوط به اجازه ی کتبی باشد…
به نظرم شما زندگی موفق و خوشی دارید… امیدوارم همیشه همینطور باشید در کنار کسایی که دوسشون دارین.
دوست عزیزم خیلی از محبتت سپاسگذارم و امیوارم وقتی نظر بعدی را برایم می نویسی خبر خوش قبولی در کنکور را بهم بدی ! همیشه شادباشی
می 29, 2009 در 12:17 ب.ظ
ستاره
راستی یادم رفت بگم عکس هاتون خیلی جالبه و خیلی جالب تر میشه وقتی کنارنوشته هاتون قرار میگیره. منم کلی از این عکس نوشته ها دارم. قول میدم بعد کنکور براتون بفرستم… شاید بتونید ازشون استفاده کنید.