سنگها و گنجشکها

عمويم يك شركت ساختماني داشت ،باخصوصيات پدرسالاري ، بااخلاقي خان زاده . قطعه زميني در گورستان گرفته بود تا آرامگاه خانوادگي شود.

كارگران مشغول حصاركشي دورآن بودند.

تابستان بود ومثل اكثر تابستانها كه مدارس تعطيل مي شد من به همراه كارگران به سركاررفتم .

گنجشكي در گوشه اي ازاين زمين نشست من از روي بازيگوشي بچه گانه قطعه سنگي تيز رابرداشتم وبه طرف اونشانه رفتم وبرخلاف هميشه كه خطا مي رفت به گنجشك خورد ودر دم جان سپرد.

خيلي آشفته شدم ومغموم واز كرده خود پشيمان .

وهمانجا ودقيقا” همانجا ” ششماه بعد پدرم راكه تا آن روز سلامت كامل داشت به عنوان اولين ميت دفن كرديم.

واكنون 27سال است جائي كه آن گنجشك مرد براي پدرم فا تحه مي خوانم ودراين سالها همواره به ارتباط اين دوموضوع مي انديشم .

وبه جائي نمي رسم .

پ.ن: بعد از نوشتن این مطلب ،‌ این تجربه تلخ را یکی از خوانندگان خوب وبلاگم (نیما) برایم فرستاد .