دیگه راه بازگشتی نداری
چون وقتی رفتی، دیگه رفتی
آدمها یویو نیستن که هی بری و هی بیای .
هی بری و هی پشیمون بشی .
هی بری و هی دلتنگی کنی .
هی بری و هی بهونشو بگیری .
درسته که هر دفعه که برمی گردی لبخند می زنم
ولی تا حالا به این فکر کردی
که از وقتی رفتی
؟دیگه برای من هیچ وقت بر نگشتی


3 comments
Comments feed for this article
می 2, 2009 در 3:46 ق.ظ
nima_ara
وضعيت خوبي نيست .
ولي دراعماقش يك حس دوست داشتن وجودداره .
نقاط اقتراق بايد جستجوبشه .
می 2, 2009 در 5:10 ق.ظ
پریسا
شب عریان بود.
و واژه های سرگردان
پشت پرده ی سنگین فراموشی
جا مانده بودند.
و هیچ :
در خاک حیات ریشه می دوانید.
بادی وزید.
ومن هم با او
ـ دربی خیالی برگی خشکیده ـ
به راه افتادم.
مرغی خواند.
و هنگامی که از روی چینه ی کوتاه پیوند پرید
همراهش بودم.
حقیقت نمناک شد.
آهنگ سکوت
مرا تا ستیغ تماشا برد.
نقش هایی د ید م
که با زمزمه ی زوال هم آغوش بودند.
سبدی حیرت بر سرم ریخت!
فانوسی شدم
و بر شاخه ی تپش ها آویختم.
بیداری نوسان داشت
و تنها عبور گاه گاه خیالی
ذهن را مملو از ابدیت می کرد.
او…آمد.
و تنهاییم در نگاهش غبار شد.
نیلوفر هوشیاری
بر پیکره ی هستی ام خزید.
واژه ای متولد شد
و احساس در من فرود آمد.
بادی وزید
ما ماندیم و خوشه ی رسیده ی زمان در دستمان.
مرغی
در کنار چپر های صداقت پر بست.
نقش ها پر از حیات شدند
و شب را
در بر گرفتند
سلام دوست خوب و مهربانم ! سپاس از شعر زیبایتان
می 2, 2009 در 6:37 ب.ظ
ناصر رافت
بی مهر رخت روز مرا نور نماندست
وز عمر مرا جز شب دیجور نماندست
هنگام وداع تو زبس گریه که کردم
دور از رخ تو چشم مرا نور نماندست
میرفت خیال توزچشم من و میگفت
هیهات ازین گوشه که معمور نمانست
وصل تو اجل رازسرم دور همی داشت
از دولت هجر تو کنون دور نماندست
نزدیک شد آندم که رقیب تو بگوید
دور از رخت این خسته رنجور نماندست
صبرست مرا چاره هجران تو لیکن
چون صبر توان کرد که مقدور نماندست
در هجر تو گر چشم مرا آب روانست
گو خون جگر ریز که معذور نماندست
حافظ زغم از گریه نپرداخت به خنده
ماتم زده را داعیه سور نماندست
همیشه راه بازگشت و جبران اشتباه برای خطا کاران را باز بذار حتی برای اونایی که در حقت جفا میکنن چون آدمها باید به هم فرصت بدن چرا که یزدان پاک با آن عظمتش هزاران هزار بار فرصت جبران اشتباه را برای ما قائل است .
پیروز وسر بلند باشی