شما در حال مرور بایگانی ماهانهٔ مه 2009 هستید.

این روزها هر جا می روی و به هر کس می رسی حرف از انتخابات است . اما اکثر افراد فقط حرف خودشان را می زنند و حاضر نیستند که نظرات مخالف را بشنوند . من بدون طرفداری از شخص خاصی (چون هنوز تصمیم نگرفته ام ) فقط به یک اصل کلی می پردازم .
درباره انتخابات دو تا مسئله کلی وجود دارد . اولی اینکه رای بدهیم یا نه ؟ و دوم اینکه به چه کسی رای بدهیم؟
درمورد رای دادن باید بگویم که اینکه ما نبودن و حضور نداشتن را انتخاب کنیم بسیار آسانتر است از اینکه بخواهیم آگاهانه رای بدهیم . ولی باید مطمئن باشیم که با رای ندادن کمترین امکان برای شرکت در سرنوشت خود را نیز از دست می دهیم و چیزی از ما نمی ماند حتی اثری به اندازه یک رای . البته می توان گفت که من کل این نظام را قبول ندارم اما آیا در تمام دنیا که حدود نیمی از مردم در هیچ رای گیری شرکت نمی کنند توانسته اند تغییری ایجاد کنند ؟ با عدم حضور و سکوتشان ؟یا آنهایی که آمده اند و رای داده اند ؟ پس رای ندادن از نظر من یعنی بی تفاوت بودن نسبت به همه چیز نه مخالفت
دومین مسئله اینکه به چه کسی رای بدهیم ؟
اسمها مهم نیستندو همینطور خاطره ها . بر اساس مشاهداتی که در میان مردم داشتم ، می شنوم که فلانی خوب است اما رای نمی آورد ! ( اکثر این افراد از در اقلیت بودن گریزانند و می خواهند در میان اکثریت باشند حتی اکثریتی که غرق می شوند) یا کی دیدی که رئیس جمهور 4 ساله باشد ؟ یا فلانی حداقل سیده !!! و هزار حرف دیگر . ولی حرف من یکیست . من می گویم وقتی قرار است انتخاب کنی باید کسی را انتخاب کنی که منافع تو را تامین می کند . شاید فکر کنید که این حرف خودخواهانه است اما اگر همه افراد کسی را انتخاب کنند که نفع آنها را برآورده می کند پس در مقیاس بزرگ کسی رای خواهد آورد که نفع عده کثیری در انتخاب شدن اوست و اگر این عده زیاد به منافع خود برسند پس رضایت در قشر وسیعی از مردم بوجود خواهد آمد و نتیجه آن رضایت عمومی است.

به من می گویند خانوم چمدان به دست چون همیشه برای سفر آماده ام و خیلی سخت نمی گیرم و هر شرایطی را مثل یک تجربه نگاه می کنم . در نتیجه اغلب اوقات همسفر خوبی هستم و به قول بچه ها پایه مسافرت !
فرقی هم نمی کنه که یه روزه باشه یا چند روزه و تنهایی یا با یک اتوبوس آدم ! در هر حالتی آدم می تونه خوش بگذرونه و تجربه کسب کنه و مهمتر از همه عکس بگیره !
چند روزی که نبودم را در شهر یزد سپری کردم . فکر نمی کردم اینقدر زیبا باشد و پر از محبت . درباره یزد خواهم نوشت

هر بار که کودکانه دست کسی را گرفتم
گم شدم
…
آنقدر که در من هراس از گرفتن دستی هست
ترس از گم شدن نیست

عمويم يك شركت ساختماني داشت ،باخصوصيات پدرسالاري ، بااخلاقي خان زاده . قطعه زميني در گورستان گرفته بود تا آرامگاه خانوادگي شود.
كارگران مشغول حصاركشي دورآن بودند.
تابستان بود ومثل اكثر تابستانها كه مدارس تعطيل مي شد من به همراه كارگران به سركاررفتم .
گنجشكي در گوشه اي ازاين زمين نشست من از روي بازيگوشي بچه گانه قطعه سنگي تيز رابرداشتم وبه طرف اونشانه رفتم وبرخلاف هميشه كه خطا مي رفت به گنجشك خورد ودر دم جان سپرد.
خيلي آشفته شدم ومغموم واز كرده خود پشيمان .
وهمانجا ودقيقا» همانجا » ششماه بعد پدرم راكه تا آن روز سلامت كامل داشت به عنوان اولين ميت دفن كرديم.
واكنون 27سال است جائي كه آن گنجشك مرد براي پدرم فا تحه مي خوانم ودراين سالها همواره به ارتباط اين دوموضوع مي انديشم .
وبه جائي نمي رسم .
پ.ن: بعد از نوشتن این مطلب ، این تجربه تلخ را یکی از خوانندگان خوب وبلاگم (نیما) برایم فرستاد .

خیلی ها هستند که سیگار می کشند . ربطی به کسی ندارد و چیز تازه ای هم نیست اما من آنجایی تعجب می کنم که می بینم کسانی هستند که صبح خودرا با سیگار آغاز می کنند . یعنی بیدار می شوند و بدون صبحانه راهی محل کار خود می شوند و در راه سیگاری آتش می زنند و اولین چیزی که در شروع روزشان نوش جان می کنند دود است!!!
دوستی می گفت اگر سیگاری هستی از سیگارت هم لذت ببر! پشت سر هم و بی توجه روشن نکن هر سیگار را دستت بگیر و نگاهش کن بعد آن را بو کن و بگذار بوی نیکوتین را احساس کنی و بعد فندک را روشن کن و آتش زیبا را نگاه کن و وقتی سیگار را روشن می کنی بگذار صدای سوختن آن را بشنوی و با آرامش و لذت دود آن را بیرون بده و معتقد بود که اگر کسی اینگونه سیگار بکشد در روز دو سه تا بیشتر نمی تواند بکشد و این بهترین روش ترک سیگار است !
حیفم آمد این ایده جالب را ثبت نکنم ! حتی اگر در ترک سیگار یک نفر موثر باشد ارزشش را دارد:)
پ.ن: وبلاگ گلگشت با سفرنامه اصفهان به روز است !


آخرين نظرات