سنگها و گنجشکها

وقتی برای اولین بار این جمله را شنیدم ، دلم لرزید:

بچه ها شوخی شوخی به گنجشکها سنگ می زنند و گنجشکها جدی جدی میمیرند

یاد همه شوخیهای ازار دهنده ای افتادم که قلبم را شکسته بود و نیشها و زخم زبانهایی که در قالب شوخی روی روحم خط کشیده بود و طعنه هایی که در قالب یک مزاح دلم را فشره بود . شاید نیت همه آنهایی که بدون تفکر دهان باز می کنند و هر حرفی را در قالب یک شوخی بیان می کنند واقعا شکستن یک دل نباشد اما دست خود آدم نیست وقتی با شنیدنشان احساس نفس تنگی می کنی بسکه دلت میگیرد  و سینه ات فشرده می شود

آشنایی دور می گفت که تو نباید حساس باشی . به او نگفتم اگر عنصر حساس بودن را از دست بدهیم دیگر فرقمان با یک آدم آهنی چیست؟ و به کجایمان می گوییم انسان؟

نگفتم که راه مراقبت از خودمان ، سنگ شدنمان نیست بلکه مراقب بودنمان است و توجه کردن به حساسیتهای یکدیگر…

نگفتم که با کمی دقت و انتخاب واژه های بهترو ملایمتر می توانیم دنیایمان را زیباتر کنیم نه اینکه هر کدام از زبانمان نیزه ای تیز و زهر آلود بسازیم و به تن یکدیگر فرو کنیم و در استفاده از آن نیز از هم پیشی بگیریم تا کمتر آسیب ببینیم

نگفتم چون می دانستم که تلخ تر از آن است که بفهمد