شما در حال مرور بایگانی ماهانهٔ آوریل 2009 هستید.


کسی دوستم ندارد
وقتی عصیان می کنم
وقتی دیگر نمی خواهم همان دختر تکراری روزمرگی ها باشم
وقتی دنیاهای خطرناک تازه را بادلهره ای شیرین تجربه می کنم
وقتی راههای نرفته را میروم
وقتی دلواپس ترسهایم نیستم
وقتی بی پروا به دل حوادث می زنم و با اشتیاق تجربه شان می کنم
کسی دوستم ندارد
وقتی حیوان خانگی ام ببر می شود
و تفریح ساده ام تخته نرد
وسفر دیگر برایم یک اتفاق برنامه ریزی شده نیست
و هر لحظه ممکن است بروم
بی چمدان
و بی دغدغه دزدان در راه
کسی دوستم ندارد
وقتی متعهد نمیشوم که دوست بدارم
وقتی عشق برایم اتفاقی شیرین است و شاید برای یک لحظه
وقتی غریبه ها را هم از لبخندم سرشار می کنم
می دانم کسی دوستم ندارد
اما
من ، این خود بی آلایش و تزویرم را
از هر چیز دیگر در این دنیا بیشتر دوست دارم
مهرنوش محتشمی
1388/2/5

گاهی وقتا اگر بخوای صبر کنی تا یک اتفاقی بیفته یا کسی برات کاری بکنه یا احساست تغییر کنه ، باختی . چون فقط خودت هستی که می تونی همه چیز رو عوض کنی . حتی اگر مجبور بشی قلمو دستت بگیری و همه دورو برت را رنگ کنی . حتی آدمها رو!!!

مرا از خودت میرانی
هر چقدر التماست می کنم بی فایده است
نمی خواهی ام
خرده های دلم را جمع می کنم و می روم
بعد
هی بر می گردی
هی زخمهایم را تازه می کنی و رویش نمک می پاشی
از آزارم لذت می بری ؟
از اینکه بین ماندن و رفتن معلق باشم ؟
شاید خودت هم هنوز مطمئن نیستی؟
پس اینقدر چمدانم را به دستم نده
بگذار آبی به صورتم بزنم
برایت میوه ای پوست بگیرم
دست لای موهایت کنم و برایت شعر بخوانم
بگذار برای یکبار هم که شده لبخندی کامل روی صورتم نقش ببندد
بگذارچمدانم را برای همیشه زمین بگذارم
بگذار بمانم
حتی در حاشیه زندگی ات
مهرنوش محتشمی



آخرين نظرات