شادی

امتحاناتم آنقدر سخت و آنقدر طولانی شده بود که فکر نمی کردم روزی تمام شود .روز آخر اکثر همکلاسی ها می گفتند که ناراحتند و دلشان نمی خواهد که تمام شود و دیگر همدیگر را نبینند . می گفتند که چقدر زود این دو سال گذشت و …

اما من خوشحال بودم. آنقدر که نمی شد شادمانی ام را پنهان کنم . من از اینکه درسم تمام شده است خوشحالم و روزی که از پایان نامه ام هم دفاع کنم بسیار خوشبخت تر خواهم شد . کارشناسی ارشد برای من پلی است برای رسیدن به اهدافم نه جایی برای ماندن ! به همه گفتم که خوشحالم تمام می شود . فکر کنم مر ا بی رحم فرض کردند و یا بی عاطفه اما هر کار می کردم برق شادی نگاهم را نمی توانستم پنهان کنم . دلم می خواست توی حیاط دانشگاه جیغ بکشم و بگم :

هورااااااا! ارشد هم تمام شد !!!!