رهایش نمی کنم

زخمیست

فراریست

هر دو بالش شکسته و دارد به سختی نفس می کشد

همه می گویند مردنیست

همه می گویند رفتنیست

حتی خودش

اما

رهایش نمی کنم

تا دستهایم گرم است ، زنده می ماند

نمی گذارم یخ بزند

نه ! رهایش نمی کنم

توی قفس هم نمی گذارمش

میان هرم دستهایم  نگهش می دارم

هر وقت  که خوب شد ،  پرش می دهم

و پر کشیدنش را

در اوج

نظاره خواهم کرد

تا آن زمان برسد

نه!

رهایش نمی کنم

مهرنوش محتشمی