
زخمیست
فراریست
هر دو بالش شکسته و دارد به سختی نفس می کشد
همه می گویند مردنیست
همه می گویند رفتنیست
حتی خودش
اما
رهایش نمی کنم
تا دستهایم گرم است ، زنده می ماند
نمی گذارم یخ بزند
نه ! رهایش نمی کنم
توی قفس هم نمی گذارمش
میان هرم دستهایم نگهش می دارم
هر وقت که خوب شد ، پرش می دهم
و پر کشیدنش را
در اوج
نظاره خواهم کرد
تا آن زمان برسد
نه!
رهایش نمی کنم
مهرنوش محتشمی


7 دیدگاه
خوراک دیدگاههای این نوشته
ژانویه 28, 2009 در 7:32 ب.ظ.
z.66
خداي اطلسي ها با تو باشد
پناه بي كسي ها با تو باشد
تمام لحظه هاي خوب يك عمر
به جز دلواپسي ها با تو باشد
ژانویه 28, 2009 در 9:13 ب.ظ.
پونی
چه خوب
خوش به حال کسی که تو حامی اش باشی
ژانویه 29, 2009 در 11:07 ق.ظ.
پدرام
امید ، قدرت و جاودانگی بسیار زیادی تو این شعر حس میشه ….
زیبا ست … ، ولی اگه جسارت نباشه 2 نکته رو می گم :
1 . مطمئنان می تونی خیلی بهتر به لحاظ نگارشی ویرایشش کنی و پخته تر بشه.
2 . می دونیم که همیشه نگهداشتن خوب نیست …. گاهی برای حفاظت و حمایت بهتر است که رها کنیم ، مطمئناً خوب منظورم رو می دانی و می فهمی، فقط قصد یادآوری داشتم
موفق باشی
یا حق
ژانویه 30, 2009 در 6:08 ق.ظ.
خنکای شب
ابنها که نوشته در مورد یک انسان ناامید بود که فکر می کنه به آخر خط رسیده و تو می خواهی کمکش کنی؟
ژانویه 30, 2009 در 6:38 ق.ظ.
وحيد
سلام
شعر زيبائي بود . بسيار لذت بردم صيح جمعه اي
ژانویه 30, 2009 در 1:00 ب.ظ.
touraj
و باز در بی کرانه ها خود را یافتم
آری در بی کرانه رهائی خو د می شوی
در بی کران اوج باید یافت
آن پرنده ای که ز ترس طعمگی ترس مرده بود
فوریه 1, 2009 در 2:44 ب.ظ.
f.k
سلام . زیبا می نویسین … از امروز به بعد بهتون سر میزنم!