تکه های پسرعمویم

در پیاده رو قدم می زد.

به فکر کار و زندگیش بود و سفری که در پیش داشت .

مهاجرت به آن طرف آبها برای خوشحال کردن نوعروسش .

وانتی با سرعت زیاد در خیابان کم عرض می آمده

برخورد می کند به یک موتور که یک طرفه را بر عکس داخل شده

و موتور پرت می شود و به او که در پیاده رو بوده برخورد می کند

و سرش

سرش به دیوار می خورد و سفر دیگری را آغاز می کند

سفری که برایش برنامه ریزی نکرده بود و مستحقش نبود

اما در این سفر جسمش را با خود نمی برد

قطعه قطعه می شود و هدیه می شود

الان چشمهایش در صورت کسی نظاره گر است

کلیه اش در شکمی و …

شاید به این خاطر است که هرگز مردنش را باور نکردم

با وجودی که 6 سال از آن روز می گذرد

شاید چون هنوز تکه هایی از بدنش زنده است

شاید چون هنوز خوابش را میبینم

و گاه به گاه به یاد بازیهای کودکیمان می افتم

26/8/1387

مهرنوش محتشمی