
در پیاده رو قدم می زد.
به فکر کار و زندگیش بود و سفری که در پیش داشت .
مهاجرت به آن طرف آبها برای خوشحال کردن نوعروسش .
وانتی با سرعت زیاد در خیابان کم عرض می آمده
برخورد می کند به یک موتور که یک طرفه را بر عکس داخل شده
و موتور پرت می شود و به او که در پیاده رو بوده برخورد می کند
و سرش
سرش به دیوار می خورد و سفر دیگری را آغاز می کند
سفری که برایش برنامه ریزی نکرده بود و مستحقش نبود
اما در این سفر جسمش را با خود نمی برد
قطعه قطعه می شود و هدیه می شود
الان چشمهایش در صورت کسی نظاره گر است
کلیه اش در شکمی و …
شاید به این خاطر است که هرگز مردنش را باور نکردم
با وجودی که 6 سال از آن روز می گذرد
شاید چون هنوز تکه هایی از بدنش زنده است
شاید چون هنوز خوابش را میبینم
و گاه به گاه به یاد بازیهای کودکیمان می افتم
26/8/1387
مهرنوش محتشمی


14 comments
Comments feed for this article
دسامبر 18, 2008 در 11:02 ق.ظ
آتوسا
دسامبر 18, 2008 در 12:35 ب.ظ
محمد امین عابدین
آدم های خوش خاطره همیشه در ذهن ما باقی می مانند.
دسامبر 18, 2008 در 2:16 ب.ظ
touraj
و جاو دانگی در انسان بو دن همین است
دسامبر 18, 2008 در 8:27 ب.ظ
پونی
خدا روحشو شاد کنه
خدا همه رو از بلایایی که به ذهن نمیاد حفظ کنه
و به شما صبر بده که البته داده و به ما ….
شب یلدات مبارک
دسامبر 19, 2008 در 8:20 ب.ظ
ناصر رافت
سلام.
هميشه قطار زندگي آدما رو اونجايي كه نه جاشه ونه وقتش پياده ميكنه.
ياد آوردن كسايي كه ديگه نيستن خيلي خوبه.بخصوص كسيكه به چند نفر ديگه زندگي بخشيده.
روحش شاد
دسامبر 20, 2008 در 8:17 ق.ظ
ماووزه
من تمام اندامهام روهرچيزي كه به درد بخوره رو بخشيدم.الان در ليست انتظار اهدا هستم!
دسامبر 20, 2008 در 8:18 ق.ظ
هاجر
خدا رحمتشون کنه.
دسامبر 20, 2008 در 9:20 ق.ظ
DESERTER
همه ما تکه تکه و قطعه قطعه و حتی ریز ریز می شیم .. با این فرق که تکه های اون بنده خدا به یه دردی خورده و برای ما احتمالا به کود تبدیل شه
دسامبر 20, 2008 در 9:50 ق.ظ
jarchy
سلام

این اعیادی که برما گذشت و شب یلدای را که در پیش داریم را به شما و خانواده تبریک می گویم و برای آن مرحوم آرزوی آمرزش و مقفرت دارم .
خدایش بیامرزد.
سلامت و پیروز باشید.
دسامبر 20, 2008 در 10:47 ق.ظ
محمد امین عابدین
یلدایتان مبارک.
دسامبر 20, 2008 در 1:02 ب.ظ
فرشيد
خيلي غمگين بود. يلدا خوبي داشته باشي
دسامبر 20, 2008 در 1:27 ب.ظ
ریحانه
تازه اینجا رو پیدا کردم و خیلی اتفاقی……از این حادثه متاسفم
ژانویه 6, 2009 در 11:17 ب.ظ
مهدي
سلام به خانم محتشمي
تسليت ميگم به شما ، اميدوارم ديگه چنين حادثه اي در خانواده شما پيش نياد .
تا ديدار به همبن نزديكي . . .
مهدي
ژانویه 17, 2009 در 10:27 ق.ظ
safarezendegi
سلام.یک سوال از خودمان. اگر او زنده بود در دوران حیاتش رضایت به این کار داشت که پس از مرگش….؟ و حالا یک سوال از خودمان. آیا ما چنین جرات و جسارتی را در خودمان می بینیم که یادداشتی بنویسیم مبنی بر این که پس از مرگ جسمانی و جدا شدن روح از بدن اعضای بدنمان را به دیگران ببخشند؟ باور کنید شهامت می خواهد و شاید الآن این شخص و افراد مشابه او لبخند بر لب دارند.
http://safarezendegi.wordpress.com/