مارکت

با وجود هیکل بسیار درشتی که دارد خیلیها او را نمی بینند . شاید چون همیشه در گوشه ای از بقالی محله مان خم شده و در حال بسته بندی کردن چیزهای مختلف است و با کسی حرف نمی زند . ولی من همیشه سلامش می کنم . اوایل سرسری جوابم را می داد ولی بعدها احوالپرسی هم می کرد تا اینکه چند وقتی نبود . و وقتی برگشت خیلی پیرتر شده بود . حالش را که پرسیدم اشک در چشمانش حلقه زد و گفت که قلبش ناگهان درد گرفته و بستری شده و همه آنچه طی سالها زحمت بدست آورده را یک مرتبه تقدیم بیمارستان کرده و عملی سخت داشته و …

او حرف می زد و من دلم می خواست گریه کنم ولی دلداری اش می دادم . برایم نگاه مشتریانی که از گفتگوی ما متعجب بودند وزیر چشمی نگاه می کردند عجیب بود . یعنی جز من هیچ کس دلش برای آقای غول قلب گنجشکی تنگ نشده بود ؟؟؟