یک پدر و پسر در میز کناری ما در حال غذا خوردن بودند . صدای صحبتشان بلند بود و مطلبی که درباره اش صحبت می کردند بسیار جالب ! گویی مادر پسرک که حدود 6 ساله بود ان شب به بیمارستان برده شده بود تا برای او خواهری یا برادری به دنیا بیاورد و پدرش با صبرو بردباری فراوان برای او درباره اینکه چگونه باید با این تازه وارد رفتار کند ؛ صحبت می کرد .

چیزی که خیلی جالب و کمی عجیب بود این بود که وقتی صحبت به تولد کودک رسید سوالی که پسرک پرسید این نبود که (کوچولوئه ؟ ) و یا ( کی میتونم باهاش بازی کنم ) و یا ( چه شکلیه ؟ )

سوالی که از پدرش پرسید و باعث پدرش هم یکه بخورد این بود : ” لخته ؟ “

پدرش پس از مکث گفت که خوب آره لخته اما ما براش لباس می بریم و …

نمی دونم چرا این سوال پسرک ذهنم را به خودش مشغول کرده ! چرا اولین سوالش این بود ؟