یک پدر و پسر در میز کناری ما در حال غذا خوردن بودند . صدای صحبتشان بلند بود و مطلبی که درباره اش صحبت می کردند بسیار جالب ! گویی مادر پسرک که حدود 6 ساله بود ان شب به بیمارستان برده شده بود تا برای او خواهری یا برادری به دنیا بیاورد و پدرش با صبرو بردباری فراوان برای او درباره اینکه چگونه باید با این تازه وارد رفتار کند ؛ صحبت می کرد .
چیزی که خیلی جالب و کمی عجیب بود این بود که وقتی صحبت به تولد کودک رسید سوالی که پسرک پرسید این نبود که (کوچولوئه ؟ ) و یا ( کی میتونم باهاش بازی کنم ) و یا ( چه شکلیه ؟ )
سوالی که از پدرش پرسید و باعث پدرش هم یکه بخورد این بود : ” لخته ؟ “
پدرش پس از مکث گفت که خوب آره لخته اما ما براش لباس می بریم و …
نمی دونم چرا این سوال پسرک ذهنم را به خودش مشغول کرده ! چرا اولین سوالش این بود ؟


11 comments
Comments feed for this article
جولای 1, 2008 روی 5:07 ب.ظ
mary
آخي چه بامزه،خب بچه حتما تا حالا کسي رو لخت نديده و فکر مي کنه آدما از همون اول با لباس به دنيا مي آن.اينقدر بچه رو تو محيط بسته گذاشتن که …
جولای 2, 2008 روی 9:51 ق.ظ
jarchy
سلام
شاید هم به قدری توی محیط باز بوده که این سئوال و کرده،:) راستی بچه چند سالش بوده.
سلامت و پیروز باشی.
حدود 6 ساله !
جولای 2, 2008 روی 2:00 ب.ظ
DESERTER
مثلا مي خواي بگي خيلي تيزبيني كه از تيكه پاره هاي حرفاي يه بچه يه چيزي رو كشيدي بيرون كه ميشه باش يكي سند به پرونده عقب ماندگي اين كشور اضافه كرد؟ هر چند كه من از تو بيشتر معتقدم به عقب ماندگي ..هر چند كه ديگه اعتقاد لازم نيست..همه مي دونن … اما اين تيزبين بازي هات يكم نخ نماست … سوال اين بچه رو به هزار و يك حالت ميشه تفسير كرد .. و مطمئن باش توسط خيلي بچه هاي ديگه در خيلي جاهاي ديگه دنيا حتي از نوع پيشرفته ش هم پرسيده شده، ميشه و احتمالا خواهد شد.
اینکه حرفهای بلند بلند را بشنوی تیزبینیه ؟؟ بعد چه ربطی به عقب ماندگی کشور داره ؟ حالت خوبه آقا رضا ؟
جولای 2, 2008 روی 8:14 ب.ظ
پونی
خب لابد خیال میکنه نی نی رو لک لک میاره با پوشک کامل و یه سنجاق گنده و با چتر نجات میندازه پایین
میگم ترسیدم از سوالات مخصوص کنه
طفلی ما که میخوایم بازم ….
جولای 2, 2008 روی 8:36 ب.ظ
بابک
خیلی جالب بود. چه کار خوبی کردید این رو نوشتید و فقط در ذهنتان نگه نداشتید.
جولای 3, 2008 روی 11:49 ق.ظ
zolaledez
قرار بود
كنارم كه مي آيي ساده باشي
من تو را
عريان مي خواستم
نه بابا طاهر…
جولای 3, 2008 روی 8:52 ب.ظ
فاطمه
سلام!مرسی که بهم سر زدین!خیلی هیجان انگیز بود!فکرشو نمی کردم!خوشحالم کردین!
من عاشق بچه هام!مخصوصا با این حرفا و تفکرات جالبشون!به نظرم نظر اکثریت قریب به اتفاق ما آدم بزرگا راجع به بچه ها غلطه و به خاطر این دید غلطمونه که خیلی وقتا فکر می کنیم یه سری حرفا از بچه ها بعیده یا اینکه خیلی بیشتر از سنشون مب فهممن!
جولای 4, 2008 روی 8:25 ب.ظ
سالومه شایگان
جیش بنده خدا کفیده بوده است.
جولای 5, 2008 روی 4:20 ق.ظ
فولاد خوزستان
پسرا از کودکی هیزن ! دیگه مسئله به این واضحی که نباید ذهنت را مشغول کنه !
جولای 23, 2008 روی 7:22 ق.ظ
طهران
یادمه یک روز یکی از همکارهای قدیمیم اومد و گفت دیروز پسرش از پرسیده که “بابا چرا چراغ جلوی ماشینها رو با آبنبات نمی سازن؟”
باباش هم هرچی فکر کرده بود نتونسته بود جواب بده!
می 31, 2009 روی 5:18 ق.ظ
سيد مجتبي ميري
سلام
يك ساعتي ميشه كه دارم مطالبت رو مي خونم
يه تبريك ميگم بابت تمامي مطالبت.
يه تبريك ويژه هم بابت همين پستت
نظريات بچه ها خيلي جالب بود برام، از اون دوستي كه داد مي زد گرفته تا اون يكي كه اخماشو كرده بود تو هم و با لحن كاملا دخترونه مي گفت پسرا همشون هيزن!!! بگذريم
من از صحبت هاي اطرافيانم كه گاهي كاملا اتفاقي زده مي شده گرته برداري هاي زيادي كرده ام. خصوصا بچه ها كه حرفاشون به غايت بكره. آره به نظر من اين تيزبيني ايه كه حرفي كه براي هيچ كسي مهم نيست، تو رو ببره به يه جاي ديگه، مجبورت كنه به فكر كردن، خنديدن، گربه كردن …
بگذريم
قصدم فقط عرض خسته نباشيد بود و سپاس. همين.
سپاسگذارم