همیشه بود . همه روزهایی که مسیر خانه تا دانشگاه را می رفتم و بر می گشتم . آنجا بود . پناه گرفته در کنج دیوار نیمه خراب یک مغازه . قوزکرده و خمود و گاهی خواب . یک بطری آب و پتویی کهنه همه دارایی اش بود . هیچ وقت از ماشین پیاده نشدم تا جلو بروم و با او صحبت کنم اما همیشه چشمهایم به دنبالش می گشت . در زمستانهای سرد ، هر روز با دلهره نگاه می کردم تا ببینمش که هنوز زنده است و شبی دیگر را درمبارزه نابرابر با سرما طاقت آورده .
شده بود جزئی از تصویر هر روز من ! در همان چند ثانیه ای که ماشین از کنارش می گذشت تا حدودی او را شناخته بودم . می دانستم که همیشه چند قوطی خالی نوشابه پر از آب دارد و هیچ وقت حتی در سردترین شبها به گرمخانه نمی رود و موهای سیاه پرپشتش را شانه می کند اما کوتاه نه و…
دیروز که برای کاری از مسیر دانشگاه سابقم رد می شدم، ناخوداگاه چشمانم به دنبالش گشت .
طرح تعریض خیابان اجرا شده و مغازه مخروبه حالا جزئی از آسفالت داغ خیابان بود و او دیگر نبود …



4 comments
Comments feed for this article
ژوئن 26, 2008 روی 8:26 ب.ظ
پونی
یکی را داده ای صد گونه نعمت
یکی را نان جو آغشته در خون
انصافتو شکر اوس کریم
ژوئن 28, 2008 روی 3:29 ب.ظ
DESERTER
گري سمپاتيك !… وقتي كاري نمي توني واسش بكني واسه چي بش فكر مي كني؟ كه وجدانت راضي بشه كه هنوز انساني؟ با فكر كردن بش؟
ژوئن 28, 2008 روی 4:03 ب.ظ
میثم
شاید لازم بود یک بار از ماشین قشنگتان پیاده می شدید و فقط یک پتو به او می دادید؟
راستی چرا
هر که در این بزم مقرب تر است
جام بلا بیشترش می دهند؟
دوست عزیز ! من همیشه سوار تاکسی بودم ! بعد هم یک پتو سهم او از این زندکی نبود که من بهش میدادم ! مشکل او حق زندگی کردنش بود که کسان و شرایط دیگری از او گرفته بودند …
ژوئن 29, 2008 روی 4:01 ق.ظ
سکوت شبانه
نوستالژیک مشترکیه ! با این تفاوت که هنوز اون غریبه کنار همون مغازه هر روز در حالی که با یه حس غریبی تو چهرهش میجوشه ، هست و من هر صبح میبینمش.منم با اونکه همیشه با فاصله شاید کمتر از ده متریش رد میشم ولی هیچوقت نتونستم جلوتر برم و یا حتا بخوام کمکش کنم . فقط منم با گذشتن از اون مسیر اولین چیزی که چشمام به صورت عادت دنبالش میگرده همون غریبه ست …