همیشه بود . همه روزهایی که مسیر خانه تا دانشگاه را می رفتم و بر می گشتم . آنجا بود . پناه گرفته در کنج دیوار نیمه خراب یک مغازه . قوزکرده و خمود و گاهی خواب . یک بطری آب و پتویی کهنه همه دارایی اش بود . هیچ وقت از ماشین پیاده نشدم تا جلو بروم و با او صحبت کنم اما همیشه چشمهایم به دنبالش می گشت . در زمستانهای سرد ، هر روز با دلهره نگاه می کردم تا ببینمش که هنوز زنده است و شبی دیگر را درمبارزه نابرابر با سرما طاقت آورده .

شده بود جزئی از تصویر هر روز من ! در همان چند ثانیه ای که ماشین از کنارش می گذشت تا حدودی او را شناخته بودم . می دانستم که همیشه چند قوطی خالی نوشابه پر از آب دارد و هیچ وقت حتی در سردترین شبها به گرمخانه نمی رود و موهای سیاه پرپشتش را شانه می کند اما کوتاه نه و…

دیروز که برای کاری از مسیر دانشگاه سابقم رد می شدم، ناخوداگاه چشمانم به دنبالش گشت .

طرح تعریض خیابان اجرا شده و مغازه مخروبه حالا جزئی از آسفالت داغ خیابان بود و او دیگر نبود …