نمي دونم چرا درباره اين اتفاق چيزي ننوشتم و نمي دونم كه چرا الان دارم مي نويسم !
داستان مربوط به زمان دانشجويي و تنها ازدواج دانشجويي است كه در كلاسمان رخ داد. در واقع هيچ كس فكر نمي كرد كه آن دختر و پسري كه در همان دوره چهار ساله چند بار رفيقهايشان را عوض كرده بودند و چند بار به طور جدي به هم زده بودند در آخر به عقد هم درآيند . دختر همكلاسي ما يك سال هم از پسر بزرگتر بود و هر دو شعر مي گفتند و سعي در روشنفكر بودن داشتند و …
نمي خواهم طولاني اش كنم .از وقتي كه عقد كردند ما ديگر پسر را نديديم چون ديگر نمي توانست در هيچ كلاسي حضور پيدا كند و تمام وقت سركار بود و سعي مي كرد امكانات لازم براي ازدواج را فراهم آورد و فقط سر امتحانات مي آمد و بعد هم كه درس تمام شد و دورادور شنيديم كه ازدواج كرده اند و زندگي مشتركشان را با هر سختي كه بود آغازكردند .
يك شب كه از مترو بيرون آمدم و منتظر ماشين بودم چهره آشنايي در آن طرف خيابان توجهم را جلب كرد . همان همكلاسي ام بود . با عجله آن طرف رفتم و همديگر را بغل كرديم و من از اوضاع زندگي اش پرسيدم كه ناگهان اشك در چشمانش جمع شد .
پسرك شاعر همكلاسي ما چند ماه بعد از ازدواج يك روز صبح كه از خواب بيدار مي شود متوجه مي شود كه نميبيند ! پيش همه نوع متخصص و دكتر مي روند ولي از دست كسي كاري برنميآيد و مي گويند كه در اثر فشار عصبي بينايي اش را از دست داده و حالا دخترك مانده بود و بار مالي زندگي مشترك و خانه اجاره اي و هزينه هاي سرسام آور پزشكي و شوهري كه ديگر هيچ شباهتي به پسر شادابي كه با او ازدواج كرده بود نداشت و اخلاقش به شدت غير قابل تحمل شده بود و …
تلفنش را گرفتم اما نمي دانم چرا زنگ نزدم ! حتي نمي دانم چرا درباره آنها نوشتم !
نمي دانم !



10 comments
Comments feed for this article
ژوئن 1, 2008 روی 7:31 ق.ظ
AmirH.Me
سلام ،
ممنون از حسن اعتمادتون ، وبلاگ شما را هم با نام ذهن خاکستری پیوند دادم.
موفق باشید.
ژوئن 1, 2008 روی 12:12 ب.ظ
تورج ناخدا
‘گاهی او قات در شگفتم از این اتفاقهای ساد ه که به فاجعه منتهی می شو د یک از دو اج دانشجو ئی در عشق باید در اقتصاد بیمار ما تبدیل به یک فاجعه شو د اگر آن دو از دو اج نمی کر دند خو شبخت بو دند ؟آگر به دنبال تفر یح بی مسئو لیت بو د ند چطو ر؟ … سخت است اما هزاران سو ال نظیر این در جامعه ما جو اب آری متاسفانه دارد
ژوئن 1, 2008 روی 1:44 ب.ظ
پونی
الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولحا
که:
عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها
در شرایط تامین مالی و سلامت جسمی عاشق شدن بسیار آسانست
ولی عاشق ماندن یعد از بروز مشکلات – هنر است
ژوئن 1, 2008 روی 7:57 ب.ظ
تخته خاکستری
داستان تکان دهنده ای ست. و تاثیرگذار.
ای کاش بتوانم فیلم کوتاه مستندی در باره آن دو بسازم. و کاش چشمه ی عشق شان برقرار باشد.
ژوئن 2, 2008 روی 8:32 ق.ظ
ملک احمدی
سلام بسیارممنون از حضورتان وهمینطور ازمحبتتان به این حقیر
بنده ی ناچیزدرحد انطور که شما فرمودیدنیستم .
درحقیقت با توجه به کمی وقت نتونستم کل وبت رو ببینم.ولی درهمان نگاه کتاه باید خالصلنه عرض کنم که دست مریزاد.
خوب خواهربخوب وگرامی من: میشه کمی ازخودتون مثل تحصیلات – رشته و… برای آشنایی دوستان بگید ؟ فکرنکنم اشکالی داشته باشه .
برا آشنا شدن بیشتر با شما خیلی بهتر میشه.
منتظردیدارونظرات بسیاربسیار ارزشمندتان هستم.
بدرود.
راستی اگه وقت دارین سری به وبفتوی من به لینک ذیل بزنید.به دیدنش میرزه:
http://mardom.webphoto.ir
ژوئن 2, 2008 روی 7:18 ب.ظ
mary
نمي دونم چرا نمي تونم زندگي رو با اينجور مسائل درک کنم و همش اين سوال مياد تو ذهنم که آخه چرا؟مگه چه فرقي هست بين مردم که يکي بايد عذاب بکشه و يکي ديگه راحت زندگي کنه؟واقعا چرا؟
ژوئن 3, 2008 روی 8:33 ق.ظ
کلاغ جوون
سلام تازه اومدم اینجا
و نا بلد
وبلاگ اصلی من تا حالا تو بلاگفا بوده
میخونید لطفا
اگه خوشتون اومد
خواستین لینکتون کنم
مرسی
ژوئن 3, 2008 روی 8:34 ق.ظ
کلاغ جوون
http://kalaghfa.blogfa.com/
کلاغ راست مغز
ژوئن 4, 2008 روی 8:00 ق.ظ
Rez Azimi
حس نوع دوستيت باعث شد بنويسي … البته نوع دوستي از نوع جنسيش !
ژوئن 25, 2008 روی 1:19 ب.ظ
خسروبیگی
خاطره دلتنگ کننده ای بود. خدا کند مشکل آنها هم به نحوی خوب حل شده باشد. این امتحانی هم برای آنان و هم برای مسئولین مملکت بوده و هست.
تا سیه روی شود آنکه در او غش باشد