نيرويي مرا به سوي او مي خواند

دلم شور مي زند

همه ترسهاي دفن شده ام به سراغم آمده اند

يا حالا و يا هيچ وقت

ثانيه ها كش مي آيند

سرم گيج مي رود و دستم را به ديوار مي گيرم

مي دانم كه مي توانم اما شعار ها كمكم نمي كند

ضربان قلبم را در جايي نزديك به گلويم مي شنوم

عجيب است كه اينقدر عرق كرده ام

باد زدن و صورت شستن كمكي نمي كند لباسهايم را مي كنم اما فرقي نمي كند

شوري عرقي كه از پيشاني ام جاريست چشمم را مي سوزاند .

زير چشمي به پنجره نگاه مي كنم و…

پنجره