نيرويي مرا به سوي او مي خواند
دلم شور مي زند
همه ترسهاي دفن شده ام به سراغم آمده اند
يا حالا و يا هيچ وقت
ثانيه ها كش مي آيند
سرم گيج مي رود و دستم را به ديوار مي گيرم
مي دانم كه مي توانم اما شعار ها كمكم نمي كند
ضربان قلبم را در جايي نزديك به گلويم مي شنوم
عجيب است كه اينقدر عرق كرده ام
باد زدن و صورت شستن كمكي نمي كند لباسهايم را مي كنم اما فرقي نمي كند
شوري عرقي كه از پيشاني ام جاريست چشمم را مي سوزاند .
زير چشمي به پنجره نگاه مي كنم و…



6 comments
Comments feed for this article
آوریل 30, 2008 روی 9:25 ق.ظ
تورج عاطف
پنجر ه ای است بزر گ تر ا می خو اند
ز گمشدگی ر و حت تر ا باز دار د
تر ا گو ید رها کن شعار هائی که تر ا ز آن دختر ک پر تر نم جدا کر د ترا بر د و تر ا خو ر د و تر ا کشت
آوریل 30, 2008 روی 9:33 ق.ظ
پونی
پنجمین پنجره نامه ات را خواندم
از فردا باید ششجره و هفتجره نامه بنویسی
خوبی ایشاللا؟
از سفرت تعریف کن
آوریل 30, 2008 روی 11:15 ق.ظ
سماع
سلام ممنون از این همه احساس و حرارت ….
می 1, 2008 روی 6:38 ق.ظ
کاوه گیــــلانی ( لابدان)
رسیدن به خیر!
انتظار سفرنامه داشتم ولی مثل اینکه دلتنگی…
می 1, 2008 روی 7:50 ب.ظ
پونی
؟
می 2, 2008 روی 5:50 ق.ظ
mary
…