كودكان عقب افتاده

مادربزرگم به بيماري پاركينسون مبتلاست . اين بيماري باعث تحليل تدريجي بدن ، خشكي و كرختي مدام و كند شدن عضله ها مي شود تا جايي كه فرد از انجام كوچكترين حركتي باز مي ماند.مادربزرگم براي روز سيزده فروردين مهمان من بود . براي گردش همراه با خانواده بيرون رفتيم . بعد از باران هوا بسيار دلپذير بود و شور و اشتياق مردم ديدني !

تصميم گرفتم با مادربزرگم دوري بزنيم براي همين راه افتاديم . ناگهان ديدم يك نفر از پشت سر صدا مي زند ” حاج خانم وايسا …وايسا ببينمت ” وقتي سر برگرداندنم دخترميتلا به سندروم داون را ديدم كه با جثه اي بسيار درشت و صورتي كه پر از موهاي زائد سياه بود به طرفمان مي دويد ! بايد اعتراف كنم كه وحشت كردم . من اين نوع معلوليت ها را نمي شناسم ونمي دانم كه چه رفتاري دارند چون هم نوع بي آزارش را ديده ام و هم بعضي ها را كه حمله مي كنند و گاز مي گيرند . براي همين بدون اهميت دادن به صداي او ويلچر را تندتر هل دادم ولي او كوتاه نمي آمد و آنقدر دويد كه به من رسيد !

سندروم داون

اول چند لحظه در چشمانم نگاه كرد و گفت : چرا صدات كردم واي نسادي ؟؟؟ من از ترس خشكم زده بود فقط لبخند احمقانه اي زدم. جلوي ويلچر روي زمين زانو زد و به مادربزرگم نگاه كرد با دستهاي بزرگش شروع به نوازش صورت مادربزرگم كرد و گفت : تو خوب ميشي ! درد كه نداري حاج خانم ؟ الهي كه زودتر خوب بشي و بري مكه … من برات دعا مي كنم … خدا شفات ميده … چقدر هم نازو خوشگلي … بذار بوست كنم … و بعد صورتش را بوسيد ورو به من كرد و گفت : حالا ببرش !

من بي هيچ حرفي چرخ را هل دادم . احساس ترس همراه با شرمساري و دلسوزي داشتم و تا چند لحظه شوكه بودم البته هنوز هم مرتبا به اين اتفاق فكر مي كنم و آن روح پاكي كه در آن كالبد عقب افتاده از بسياري از ما انسانهاي سالم بسيارجلوتر بود !