اندوه

مردي يك فنجان جادويي پيدا مي كند و مي فهمد كه اگر توي فنجان گريه كند ،‌ اشكهايش تبديل به مرواريد مي شود . با وجود اينكه از مال دنيا چيزي نداشت اما يك لب داشت و هزار خنده وبه ندرت اشك مي ريخت .

با اين حال راههايي براي غمگين كردن خودش پيدا كرد تا اشكهايش او را ثروتمند كند . هر قدر مرواريد ها روي هم جمع مي شدند اندوه او هم بيشتر مي شد. سرانجام مرد ، چاقو به دست ،‌ روي كوهي از مرواريد نشسته بود و بدون هيچ فرياد رسي ، همچنان توي فنجان گريه مي كرد و پيكر بي جان همسر عزيزش را در آغوش گرفته بود !