تنهايي

پسرجواني از آشنايان در حال درد و دل بود و حكايت تنهايي اش را مي گفت و از مجرد بودنش مي ناليد . ازش كاغذ خواستم و برايش قطعه اي نوشتم كه نمي دانم سراينده اوليه اش كه بود ولي مي دانم كه كسي كه سالها پيش آنرا برايم نوشت در اثر فشار اقتصادي كه زندگي مشترك بر دوشهاي نحيف و حساسش گذاشت بينايي اش را يك شبه از دست داد !

يه آدم تنها بود

يعني اينجوري مي گفتن…

عاشق شد

از تنهايي مرد

باور كن !