
تنها راه ارتباطي با آنها گوشي تلفني بود كه بايد بر مي داشتي تا صداي خسته شان را بشنوي ! و تصويرشان را از پشت شيشه و در ميان دستگاهها و سيمهايي كه به آنها وصل است ، نظاره گر باشي !
بعضي ها شان پرده آن شيشه را هم كشيده بودند كه هيچ نبينند . نمي دانم چون ملاقاتي نداشتند ناراحت بودند و يا چون از ديدن چشمهايي كه با حلقه اي از اشك به آنها خيره مي شود خسته شده بودند ، اينكار را كرده بودند !
ديروز در بخش پيوند مغز استخوان بيمارستان شريعتي بودم براي ديدن عزيزي كه در يكي از آن آكواريوم ها با لبخندي به استقبالت مي آمد و هيچ نمي خواست ! نه گل ! نه شيريني ! نه كمپوت ! هيچ ! فقط دعا براي زندگي اش !و حالش آنقدر بد بود كه چند نفر از ملاقات كنندگان بيهوش شدند و برخي ديگر به كناري رفته و مي گريستند ! راهرو بسيار شلوغ بود و من براي فرار از شلوغي گشتي در بخشها زدم !
بخش كودكان كه بسيار سوت و كور بود توجهم را جلب كرد ! روي ديوارها را پوسترهاي كارتوني و رنگارنگ پوشانده بود و داخل آكواريومها يك مادر بود و يك كودك ! كودكاني كه ديگر نه مويي بر چهره داشتند و نه رنگ و رويي ! و مادراني كه با نگاههايي بي فروغ و خسته به چشمهايت زل ميزدند ! نميدانم كه چندين ماه و يا حتي سال درآنجا بودن اين بلا را سر چشمها مي آورد و يا غم كودكت كه حاضري آن همه آمپول را به تو بزنند ولي به او نه !
نگاههاي مادران بدجوري ميخكوبم مي كرد و انگار دستي گلويم را سخت مي فشرد !
اين آكواريوم ها را هرگز فراموش نخواهم كرد !!!


10 comments
Comments feed for this article
فوریه 23, 2008 روی 1:48 ب.ظ
تورج عاطف
اینجا رنج هم بی معنی است
اینجا غم هم بی معنی است
اینجا در یا را در آکو ار یو م ز ندانی کر ده اند
اینجا نمی تو ان گر یست با طعمی شور
اینجا خو ن باران است
خو ن باران ز دلی که طاقت بی کران دارد
خانم محتشمی بسیار غمناک است
فوریه 23, 2008 روی 1:50 ب.ظ
gajamoo
برای اون عزیز و دیگر عزیزان خالصانه دعا می کنم که هر چه زودتر بهبود پیدا کنند،هر چند گاهی اوقات مرگ بهتره اما من هیچوقت چنین دعایی برای کسی نخواهم کرد،چرا که خداوند قادر و توانا خودش حضور داره و هر چه اون صلاح دانست،بشود،بهتره.
موفق تر از همیشه باشی
فوریه 23, 2008 روی 2:27 ب.ظ
Endless Love
header زیبایی بر سر وبلاگ خود قرارر داده اید ، باید بگم خیلی سخته که زندگی گاهی این طور پیش بره که در بیپارستان پیوند مغز و استخوان و شاید بهترین کاری که بشه کرد همدلی با این عزیزانه و اینکه واقعاً از درون همراهی کنیم این عزیزان رو ، به امید روزی که زمینی بهتر داشته باشیم.
فوریه 23, 2008 روی 2:46 ب.ظ
نعمت الله کاظمی فرامرزی
یکی را داده ای صد ناز و نعمت یکی را داده ای آلوده در خون
تا شقایق هست ، زندگی باید کرد!
نمی دانی چه سخته ، مثال جوجه گنجشکی ، تو دست کودکی معصوم اسیر بودن ، که طفل سرمست از شوق ، ولیکن جوجه در تنگای جون کندن!!!
و………..!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
فوریه 23, 2008 روی 7:10 ب.ظ
mrkhalili
فوریه 23, 2008 روی 7:57 ب.ظ
پونی
پارسال بود که من بهترین دوست زندگیم را از داخل همان آکواریوم به آکواریومی از خاک سرد سپردم
و چشمانم را در آکواریومی از اشک به امانتی ابدی سپردم
فوریه 24, 2008 روی 12:04 ب.ظ
کاوه گیــــــلانی (لابدان)
درود
همین چند روز پیش یکی از عزیزانم رو به خاطر بیماری از دست دادم…
خیلی سخته…
راستی دیگه به لابدان سر نمیزنی خانم محتشمی، مطلبی دارم به عنوان میم مثل مرگ که درباره همین اتفاقه…
بدرود
فوریه 24, 2008 روی 8:03 ب.ظ
باران
اشکم دراومد
فوریه 27, 2008 روی 9:52 ق.ظ
اینانا
جاهایی که شک می کنم..چرا باید چنین چیزهای زشتی در هستی به وجود آید وقتی می شود زیبا بود زیبا لمس کرد..این ها اوج درد برایم در هستی است..به همان شدت زیبایی مهر مادر به دلبندش
مارس 21, 2008 روی 8:33 ق.ظ
پلنگ صورتی
1. سال نو مبارک
2. به حق چیزای ندیده و نشنیده! ما کی همدیگه رو می شناختیم خانوم محترم؟ تهمت؟ افترا؟ بنده هرگونه آشنایی با هرگونه مهرنوش محتشمی رو اکیدا و شدیدا تکذیب می کنم.
3. این Trackback وردپرس هم چیز خیلی خوبیه ها؛ اگه نبود اصلا خبردار نمی شدم که اینجا یه بامعرفت به یاد پلنگ هست.
4. ممنون خانوم محتشمی؛ از بابت دعوت به بازی به چشم شرکت می کنم.
5. از بابت کوچولو و قبولی ارشد هم تبریک صمیمانه پلنگ رو بپذیرید.