
بايد اعتراف كنم .چاره اي ندارم . هر چند تلخ و ناگوار اما بايد بپذيرم كه شكست خوردم !
شكستم براي خودم بسيار غير منتظره بود ! شوكه شده بودم و از وحشت يخ زده بودم ! نمي تونستم بپذيرم در حالي باختم كه از موفقيتم صد در صد مطمئن بودم !!
من موقعيت را كاملا مي شناختم و همين طور فرد مورد نظرم را ! با او آشنا بودم و از تمام تاكتيك هاي رواني اش باخبر ! حتي ميدانستم كه چگونه بازي مي كند و چگونه حريف را مي چرخاند ! شكست من مثل كسي بود كه از دست حريفش خبر دارد اما مي بازد !
ومن باختم و درعين ناباوري فرو ريختنم را با چشمي اشك بارنظاره كردم !
امروز يكشنبه است و من اعتراف مي كنم كه شكست خوردم !


29 comments
Comments feed for this article
ژانویه 27, 2008 در 7:04 ب.ظ
پدرام
این شکست یعنی چی … ؟
متوجه نمی شم … جرا ؟
چطور ؟
ناراحتمون کردی مهرنوش خانوم ….
توضیح بده بدونیم چه خبره
ببخشيد كه ناراحت شديد ! توضيحش خيلي سخته !ى فقط مي خواستم اعتراف كنم !از لطفتون ممنون ! …
ژانویه 27, 2008 در 7:19 ب.ظ
modir
خیلی کلی گفتین . انگار فقط می خواستین خودتونو آروم کنین . امیدوارم دیگه و.استون پیش نیاد . آدما تو زندگی یا برنده می شن یا یه درس جدید می گیرن . شکست معنا نداره .
ژانویه 27, 2008 در 9:01 ب.ظ
ضَرَبان
salam adrese zer shayad bedardetan bekhorad
http://danesh.bizhat.com/GeneralWebsites/Libraries-eBooks.htm
ژانویه 28, 2008 در 7:27 ق.ظ
شیخ الشیوخ
ترسیدیم خانم محتشمی!
فکر کردیم کار کار آقای زمانی ( بالاخره من فامیل ها را یاد گرفتم! ) است
نگو این بنده خدا آزارش به مورچه هم نمی رسه
نه ! نه ! اصلا ! مسئله كاري است ! و هيچ ربطي به ايشون نداره ! و خيلي خوشحالم كه فاميلي ها رو ياد گرفتيد !!!
ژانویه 28, 2008 در 7:52 ق.ظ
کاوه گیــــــلانی (لابدان)
درود
اعترافتون جالب بود، و کمی کودکانه، البته ببخشید منظورم صداقت در اعتراف بود. خوب خودتون که ماشالله استادین و احتیاج به مشاره ندارین، نمی دونم ، شاید باورتون نشه ولی آخرین نظری که در لابدان داده بودین احساس کردم نشاط گذشته را نداره(شاید هم ربطی نداشته باشه) ولی امروز انتظار یه پست متفاوت رو داشتم ولی نه اعتراف !
در ضمن به روز هستم با عنوان : جشن سده
بدرود
!!هميشه بايد صداقت را از كودكان آموخت
ژانویه 28, 2008 در 8:48 ق.ظ
کاوه گیــــــلانی (لابدان)
درود
می خواستم تو لابدان جواب بدم گفتم که اینجا بهتره:
این حق شماست که اعتراف کنید یا هر کاری که در دنیای واقعی نمی تونید انجام بدید، به نظر من شما مشکلتون یه خورده بزرگتر از اینه که با یه اعتراف کوچولو حل بشه، من خودم دلیل ایجاد لابدان اعتراف به اشتباهاتم بود که با عنوان رسم روزگار می نوشتم. همه نقاط بحرانی در زندگی دارند شما هم مثل اینکه وارد یک نقطه بحران شدین که اون هم غیر منتظره . ای کاش بیشتر توضیح می دادید در مورد این تلخی …
بدرود
من وارد نقطه بحراني نشدم بلكه يك شكست غير منتظره خوردم !
ژانویه 28, 2008 در 8:58 ق.ظ
کاوه گیــــــلانی (لابدان)
نکته ی که یادم رفت به نظر من همیشه آدم ها از اعتماد به نفس زیاد شکست های سخت می خورندو به همین خاطر تحمل شکست سخت رو ندارند البته امیدوارم مال شما شکست سخت نباشه!
ژانویه 28, 2008 در 10:40 ق.ظ
مهران
درود
شکست؟!
برای چی شکست و چرا؟
من که نمی فهمم! ولی آنچه که مهم هست اینکه تنها تجربه مرگ مفید نیست و دیگه تکرار نمیشه.
پس دل قوی دار و محکم تر قدم بردار که هنوز زندگی جاریست اینبار به شکست فکر نکن و شکست رو مایه پیروزی بدان باور کن از زندگیت بیشتر لذت می بری…
پیروز باشی و سربلند
از دلگرميتون متشكرم
ژانویه 28, 2008 در 11:26 ق.ظ
کاوه گیــــــلانی (لابدان)
درود
خانم محتشمی با مهران موافقم و همیشه برای جبران فرصت هست . در بدترین شرایطی که برام پیش اومده یه شعر به من آرامش می داد:
گر نگه دار من آن است که من میدانم/شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد.
غم هایت بر باد و شادی هایتان افزون
ژانویه 28, 2008 در 3:11 ب.ظ
gajamoo
آبجی مهرنوش به داداش گجموت هم نمی گی چی شده؟!
جون مارال حالم گرفته شد.
اجباری در توضیح دادن نیست،چون واقعاً بعضی چیزا رو حتی به نزدیکترین کس هم نمیشه گفت چه رسد به گجمو.
اگه مرد بودی می گفتم احسنت به مردانگی شما، اما به زن جماعت خصوصاً به یه خواهر که مردانه اعتزاف کرده و کلی هم صداقت چاشنی، چی باید گفت!!؟
آهان یادم اومد.
دست مریزاد آبجی مهرنوش.
موفق تر باشی
ممنونم! ببخشيد كه نمي تونم توضيح بدم !از دلگرميتون متشكرم !
ژانویه 28, 2008 در 3:16 ب.ظ
رضا عظیمی
به شخصه به وفور لذت بردم …حقته… وای..نمی دونی چقدر دلم می خواست جای اون طرفی باشم که شکستت داد، چه کیفی برده یزید … مشاور جماعت رو باید چزوند ، بوی چزیدنتون هم باید تو کل منطقه کار و سکونتتون بپیچه. با تمام وجود از طرف پیروز میدان حمایت کرده و تبریک و تهنیت خود را به ایشان اعلام می دارم..باشد که فیروزی هاشان مستدام گردد
باور كني يا نه وقتي مي خواستم اين پست را بنويسم پيش خودم گفتم اگر يك نفر از زجر من خوشحال بشه ، فقط رضا عظيميه ! ! خوشحالم كه اينقدر خوب شناختمتون ! اما خيلي خوشحال نباش چون حتي اون طرف هم نفهميد كه منو شكست داده ! ما مشاور جماعتها خوب بلديم كه چطور همه چيز را خوب تموم كنيم ! اين احساس من دروني و به علت توقع بيش از حدي بود كه از خودم داشتم و دارم ! به هر حال از اينكه چند لحظه اي احساس نشاط و خوشحال كردي به شخصه خوشحالم هر چند كه شادي ات از روي بدجنسي ات باشد !.
ژانویه 28, 2008 در 5:45 ب.ظ
Endless Love
شکست گاهی خیلی قشنگ می تونه باشه گاهی خیلی تلخ
ژانویه 28, 2008 در 7:38 ب.ظ
سحرناز
مهرنوش جان سلام
فکر می کنم من تنها کسی هستم که این پست رو خوتده و از جریان به طور کامل خبر داره و در واقع خودش هم در اون جریان حضور داشته. به هر حال به نظر من تو شکست نخوردی چون یک چیز جدید یاد گرفتی و فهمیدی این آدمها ممکن یک چنین عکس العمل هایی هم نشون بدن و از این به بعد از این تجربه هم می تونی استفاده کنی ودیگه اینکه نتیجه نهایی برات خوب بود هرچند برای گرفتن این نتیجه خیلی اذیت شدی
دوست خيلي خوب و مهربونم ! سحر ناز !
هر چند كه مدت زيادي از آشنايي مون نمي گذره ولي قلبا بهت احساس اعتماد عجيبي دارم و مي دونم كه دركم مي كني ! شايد چون تو هم مرداد ماهي هستي ! از اينكه قدم رو چشم من گذاشتي و كامنت گذاشتي ممنونم ! دلگرميت به من آرامش ميده هر چند كه براي بازسازي روحم نياز به زمان بيشتري دارم !.
ژانویه 29, 2008 در 5:23 ق.ظ
احمد
سلام
پشت یه همچین کار های (اعتراف به اشتباهات) یک شجاعت وجود داره چون هر کسی این کاررو نمی کنه پس به خاطر این شجاعت به شما تبریک میگم.
بااحترام
ژانویه 29, 2008 در 9:22 ق.ظ
touraj
خانم محتشمی عزیز
سلام هنوز چند لحظه ای از خواندن جمله شما خطاب به من که ” زندگی یک درام نیست بی خو د به خو دتان فشار نیاور ید” نگذشته است که این پست را خو اندم و خو استم بگو یم من ز ند گی را درام نمی دانم شما هم این تجر به را باواژهشکست دراماتیزه نکنید متشکرم
حالگيري خوب و به جايي بود ناخدا ! ممنونم
ژانویه 29, 2008 در 2:06 ب.ظ
باران
شما به بازی کتاب های ناخوانده دعوت شدی
ژانویه 29, 2008 در 6:03 ب.ظ
تسنیم زبردست
اعتراف به شكست شجاعت مي خواد ، كاش همه داشتنش!!!منظور شجاعت رو.
ژانویه 29, 2008 در 7:26 ب.ظ
شبستان
چهل شب و چهل روز دم آپارتمانتون رو آب و جارو کن…خب… بعدش مهم نیست!… مهم اینه که احتمالا بعدش یه اتفاقی میفته! (شاید مثلا کمر درد. خود دردش باعث میشه دیگه به این موضوع فکر نکنی!)
ژانویه 29, 2008 در 8:40 ب.ظ
modir
عطاعت امر کردم مطلبی در مورد ترانه نوشتم امیدوارم واضح باشه . خوش باشی
ژانویه 29, 2008 در 8:41 ب.ظ
پونی
چه جالب
کسی به شکستش اینجوری اعتراف بکنه خیلی باید شجاع باشه
منم متولد مرداد ماه هستم سال اژدها !
خیلی خوبه؟
فکر نکنم
ایشاللا خبرایی از پیروزیهاتونو هم بدین
ولی میدونم با شکسته نفسی که دارین اینکارو نمیکنین
ممنونم بابت همه چیز
اگه بودنی تجویز نمودین باز بهم بگین !!
ژانویه 29, 2008 در 8:45 ب.ظ
modir
اطاعت . ببخشید
ژانویه 30, 2008 در 5:50 ق.ظ
آتوسا
بعد ببخشیندا! این پست رو دوست من نوشته آیا؟
ببخشيد آتوسا جان اگه منظورت اينه كه من نوشتم بله ! واز افتخار دوستي با شما هم خوشحالم حالا چطور مگه ؟
ژانویه 30, 2008 در 6:52 ق.ظ
رضا عظیمی
من بدخواه تو نیستم… خوشحالی من هم از رو بدجنسی نیست… شما مشاور ها پایه کارتون رو فرض موفق شدنه، اصلا جایی برای شکست خوردن واسه خودتون باز نمی کنید… می گم باید بچزید چون براتون خوبه، یکم متواضع ترتون می کنه و یکم از این توهم که خودتون رو همیشه مسلط به اوضاع می دونین بیرون بیاره
واقعا بدخواه من نيستي ؟ ؟ كامنتت چنان بود كه گمان كردم اگر دستت مي رسيد به جاي خودت مرا به ديار باقي ميفرستادي!! بعد هم رضاي عزيز اين درست نيست كه همه را با يك چشم ببيني من نمي دونم كه چه بدي از همكاراي من ديدي كه اينقدر نسبت بهشان بدبين هستي ! يعني بعد از اينهمه وقت خواندن وبلاگ من فكر نمي كني كه من با بقيه يه كم فرق داشته باشم ؟؟ انصاف چيز خوبيه به خدا !! .
ژانویه 30, 2008 در 8:31 ق.ظ
میثم دهقانی
سلام. چی شده؟ انگار دیر رسیدم. اعتراف چیز خوبیه. آدم رو سبک می کنه. ولی آخه همه رو نگران کردی. ایشاالله که همیشه موفق و پیروز و شاد باشی
با: “صبحانه ای با یک معتاد بالاترین!!” به روز هستم
http://neskafe.wordpress.com
ژانویه 30, 2008 در 9:07 ق.ظ
gajamoo
سلام آبجی مهرنوش.
خوشحال خواهم شد که پست امروزم را خوانده و در صورت امکان چاره ای برای آن اندیشیده تا باری دیگر چنین اتفاقی برای کسی رخ ندهد.
http://gajamoo.wordpress.com/wp-admin/post.php?action=edit&post=333
راستی اگر جناب بیزبلاگر عزیز هم دسترسی به نت داشتند از طرف من هم دعوت کنید.
متشکرم
ژانویه 30, 2008 در 8:41 ب.ظ
آتوسا
هیچی! همش برام سوال بود! ولی خوب فضولی هم بد دردیه دوست من!
دیگه شکست و اشکتو نبینم! :*
مرسي عزيزم ! فضول نيستي گلم ،مهربوني !ممنونم ازت
فوریه 1, 2008 در 1:10 ق.ظ
lifeb4death
من هم از کل ماجرا خبر دارم… یعنی شما حدس نزدی این آدم ممکنه شمارو بگیره بندازه تو شیشه درشو هم ببنده؟
فوریه 1, 2008 در 10:42 ق.ظ
lifeb4death
راستی این یک شوخی بودهاو در واقع من شما رو بیشتر از وبلاگتون نمیشناسم. اون عکس تنها سرنخ بود…
فوریه 2, 2008 در 12:23 ب.ظ
ای کاش زندگی هم دکمه Ctrl+Z داشت! « خواهم نوشت ، زیرا نوشتن تنها راه فریاد زدن بی صداست
[...] Ctrl+Z داشت. بد جور خورده تو برجکم حالا تازه می فهمم که تلخی اعتراف خانوم محتشمی چقدر [...]