سالها پيش كه من به عنوان داوطلب در بيمارستان كار مي كردم ، دختري به بيماري عجيب و سختي دچار شده بود و تنها شانس زنده ماندنش انتقال كمي از خون خانواده اش به او بود .
او فقط يك برادر 5 ساله داشت . دكتر بيمارستان با برادر كوچك دختر صحبت كرد . پسرك از دكتر پرسيد : آيا در اين صورت خواهرم زنده خواهد ماند ؟دكتر جواب داد : بله و پسرك قبول كرد .
پسرك را كنار تخت خواهرش خوابانديم و لوله هايي تزريق را به بدنش وصل كرديم ، پسرك به خواهرش نگاه كرد و لبخندي زد و در حالي كه خون از بدنش خارج مي شد به دكتر گفت : آيا من به بهشت مي روم ؟
پسرك فكر ميكرد كه قرار است تمام خون بدنش را به خواهرش بدهند !
پ . ن : داستان از نويسنده اي ناشناس است !


4 comments
Comments feed for this article
دسامبر 22, 2007 روی 8:06 ق.ظ
شیخ الشیوخ
خانم محتشمی عزیز
آنقدر ها قوه ی تخیل قوی ای ندارم
متاسفانه تماما حقیقت داشت
خيلي متاسفم
دسامبر 22, 2007 روی 11:53 ق.ظ
gajamoo
لذت بردم از این پست شما.
ای کاش تو جامعه بی وفای امروزی ما ،رفتار و کردارهمه اعضای خونواده ها مثل اون پسرک بود.
موفق تر باشی
دسامبر 22, 2007 روی 9:13 ب.ظ
ایرج نویسا
خوش به حال بچه ها که دنیای آنها خط کشی جهان پر از خط آدم بزرگ ها را ندارد.خوش به حال بچه ها
دسامبر 23, 2007 روی 8:47 ق.ظ
کمال
عجب گل پسری.
من هم یه بار خون دادم ولی چنین احساسی نداشتم