توهم

عكس تو را سنجاق مي كنم به قلبم و مي خوابم

مگر در خواب ببينمت

اما نه تو را مي بينم ، نه عكس سنجاق شده ات را

تمام شب كابوس مي بينم

با گرگهايي كه مي آيند و مي روند

با كفتارها و گوركن ها

اما نه تو مي آيي و نه خاطره ات

و صبح كه برمي خيزم

انگار از گورستان بازگشته ام

با تابوتي سنجاق شده بر دوشم

كه بايد با خود يدك بكشم ،‌تمام روز در شهر