شادي

چند روز بود كه از شدت اضطراب نمي توانستم بخوابم . آنقدر به خودم فشار آورده بودم كه خود را بي تفاوت نشان دهم كه احساس خفگي مي كردم . آخر حقي هم نداشتم . من فقط سه هفته درس خوانده بودم . رشته ام را تغيير داده بودم و با جزوه هاي امانتي دوستم ، كمي ور رفته بودم . همين ! پس نبايد توقعي براي قبول شدن از خودم مي داشتم .

به تدريج آنقدر اميدم را از دست داده بودم كه وقتي امروز صبح همسرم خبر قبولي ام را داد ، او را متهم به دروغ گويي كردم و تا خودم در اينترنت ، كارنامه ام را نديدم ، باور نكردم .

من كارشناسي ارشد قبول شده بودم و آن هم در رشته اي كه خودم دلم مي خواست .

از خوشحالي نمي دانستم چه كار كنم . مدتها بود كه اينقدر احساس شعف نكرده بودم . بالاخره اين هم يك خبر خوش بعد از آنهمه بغض و اندوه !!