اسب

سلطان دو نفر را به مرگ محكوم كرد . يكي از آنها كه ميدانست سلطان تا چه اندازه به اسب او علاقه دارد پيشنهاد كرد كه اگر او بخشوده شود و به زندگي بازگردد ،در مدت يك سال پرواز را به اسب خود بياموزد .

سلطان كه تنها سواركار پرواز در آسمان را در مقابل خود مي ديديد ، موافقت كرد . زنداني ديگر نگاهي ناباورانه به دوست خود انداخت و گفت : نمي داني كه اسبها پرواز نمي كنند ؟ چرا چنين پيشنهاد احمقانه اي كردي ؟ تو فقط مرگ خودت را مدتي به تعويق مي اندازي

زنداني اول گفت : چنين نيست . من با اين پيشنهاد چهار فرصت پيش روي خود دارد :

1- شايد سلطان در اين يك سال بميرد

2- ممكن است من در اين مدت بميرم

3- ممكن است اسب من بميرد

4-ممكن است من بتوانم به اسب پرواز بياموزم !