هميشه مي آيند . جمعه شبها . وقتي كه نا خوداگاه دلت گرفته است وغمي نوستالژيك بر روحت سنگيني مي كند .
مي آيند و مي نوازند . گاهي نيز صداي غمناكشان شعري قديمي را مي خواند . فقط يك شعر . نمي دانم تنها شعري است كه حفظند و يا تنها شعري است كه واگويه اي از زندگيشان است . هر بار دلم مي لرزد . سرم را از پنجره بيرون مي كنم و هر چه در كيف پولم است را به آنها مي دهم. چيزي نمي گويد . فقط لبخند غمگيني تحويلم مي دهد و پولرا مي بوسد و روي پيشاني اش مي سايد و در جيبش مي فشارد.
گاهي همسرم اعتراض مي كند و مي گويد اگر اينها هر شب هم بيايند تو بايد كيفت را خالي كني ؟ ولي او نمي داند كه فقط جمعه شبها مي آيند . همان وقتي كه دل آدم گرفته …
ديشب كه آمدند و باز هم نواختند در ذهنم شعر هميشگي ، جور ديگري خوانده مي شد :
يه دل مي گه بدم بدم يه دلم مي گه ندم ندم طاقت نداره دلم دلم بي عشق چه كنم …..


9 comments
Comments feed for this article
جولای 21, 2007 در 8:25 ق.ظ
touraj atef
او می آید ز یر ا که ما خو اهان حضو رش هستیم آر یمن نیز این گو نه تجر به را دار م و بار ها امتحان کر د م و قتی خو استم آمد با نو ای
ای الهه ناز با دل من بساز ….
اما کیست که با د ل من بساز د ؟ الهه که نساخت!
جولای 21, 2007 در 9:09 ق.ظ
تورج عاطف
عجیب است که این سخن مرا سخن عشق ندانستید و لی باو ر کنید مرا به فضای نو ستالژیکی بر دید که در “آن فضا باز از عشق و الهه ناز نگاشتم و لی گو یا کافی نبو د دو ست عزیز کجا نا ر سا از سخن عشق گفتم؟
جولای 21, 2007 در 10:26 ق.ظ
touraj atef
دو ست گر امی آن قسمت نیز بو د به قو ل حافظ
چو شد م عاشق گفتم که بر د م گو هر مقصود
ندانستم که این در یاچه مو ج بیکران دارد
الهه ند انست که در یاچه مو ج بیکران دار د و ناخد ا را سر گر دان و حیر ان و پر در د ر ها کر د و شاید هم نکر د…
جولای 21, 2007 در 11:41 ق.ظ
takpesar
من خودمم دوست دارم ت*تو ها موقتی باشه و مرتبا عوض بشن من طرفدار همیشگی بکهام هستم تو فوتبال و تو زندگیش!
جولای 21, 2007 در 6:19 ب.ظ
Hanieh
hesse ashenayi ra taarif kardi,va tobikhe ashenatari!
جولای 21, 2007 در 7:51 ب.ظ
modir
سلام خانم محتشمي . اول ممنون بابت تشويق و تحذيري كه كرده بوديد . دوم هم اينكه نوشته هاي شما را خواندم و لذت بردم . قلم زيبايي داريد . ” قصه سوالي هميشه بي پاسخ ” زيبا و موجز گفته شده بود . و همين طور ” تقصر من و گناه تو ” كه بسيار با احساس درآميخته بود . شاد باشي همسايه .
جولای 21, 2007 در 9:57 ب.ظ
mamamahmoud
سلام مرسی که بمن سرزدی. من وقتی بلاگم رو شروع کردم تصمیم داشتم که فقط از پسرم بنویسم ولی بنا به علاقه دیگران که میخوان از مصر بدونن در مورد چیزهای جالب هر موقع که فرصتی باشه مینویسم. اینطوری خودم هم یک چیز بیشتر یاد میگیرم.
مطالب شما هم خیلی زیباست. بهت سر میزنم. شاد باشی.
جولای 22, 2007 در 11:45 ب.ظ
Shahab
salam .
tashakor az inke be man sar zadid .
besiar zibast matalebeton.
matalebe weblogam az dovomi shoroh mishe avali matlab nadare faghat ax hastesh dar har hal sharmande.
Hamishe moafagh va shad bashid .
tashakor .
جولای 23, 2007 در 7:48 ق.ظ
آسمان
سلام به خانم محتشمی یک دنیا سپاس از لطفتون که سر زدین
من احساس می کنم شما تما می این شا خه ها را رفته این چون روحتان خو اهان ان بو ده شمایی که در این زمینه عر فان و غیر مطا لعه داشته از دور که بنگر یم این هایی که گفتین هیچ شبا هتی با هم نداشته باشند اما در باطن یکی هستند نمی دانم در ست می گو ییم من خودم شخصا تا حدودی مطالعه کردم این جوری بر داشت کردم شما چطور
روحم مو عظه ام کردو تر غیبم کرد با گفتن این جا آن جا و فلا ن جا به دور مکان حصار نکشم پیش
از آن که روحم مو عظه ام کند احساس می کردم هر جا قدم می گذرام از جا های دیگر بسیار دور هست اکنو ن در یا فته ام هر جا که هستم همه جا ها را در بر دارد و ما فتی که می چیمایم در بر گیر نده همه مسا فت ها ست.
حق نگهدارتان باد.