img02accordion1.jpgهميشه مي آيند . جمعه شبها . وقتي كه نا خوداگاه دلت گرفته است وغمي نوستالژيك بر روحت سنگيني مي كند .

مي آيند و مي نوازند . گاهي نيز صداي غمناكشان شعري قديمي را مي خواند . فقط يك شعر . نمي دانم تنها شعري است كه حفظند و يا تنها شعري است كه واگويه اي از زندگيشان است . هر بار دلم مي لرزد . سرم را از پنجره بيرون مي كنم و هر چه در كيف پولم است را به آنها مي دهم. چيزي نمي گويد . فقط لبخند غمگيني تحويلم مي دهد و پولرا مي بوسد و روي پيشاني اش مي سايد و در جيبش مي فشارد.

گاهي همسرم اعتراض مي كند و مي گويد اگر اينها هر شب هم بيايند تو بايد كيفت را خالي كني ؟    ولي او نمي داند كه فقط جمعه شبها مي آيند . همان وقتي كه دل آدم گرفته …

ديشب كه آمدند و باز هم نواختند در ذهنم شعر هميشگي ، جور ديگري خوانده مي شد :

يه دل مي گه بدم بدم      يه دلم مي گه ندم ندم     طاقت نداره دلم دلم       بي عشق چه كنم …..