نشسته ام و کاغذهایم را خط خطی می کنم :
سلام مرا با تو پایانی نیست
که تو آغاز و پایان هر کلامم هستی
زیادی ادبی شد . خوشم نمیاید:
تفنگت را رو به من نشانه نرو . قلب من از اندوه گنجشکی ترک می خورد .
ساچمه ها برایم زیادی هولناکند
و گنجشکی می کشم و برکه آبی
هیچ وقت گنجشکهایم را بدون آب نمی گذارم . یا کنار حوضند و یا چشمه .
بی دانه می توان بود ولی بی آب نه !
دوبار سر خط بر می گردم:
بچه که بودم از آسمون بارون می اومد. همیشه صورتمو رو به ابرها می گرفتم و از خیس شدنش لذت می بردم . بزرگ که شدم صورت خیس از گریمو توی بالش پنهون می کردم یا همیشه توی حموم خونمون گریه می کردم تا مبادا کسی اشکامو ببینه و بفهمه چی تو دلم می گذره
خودکارم دیگر روی کاغذ خیس از خط خطی ها نمی نویسد
…
مهرنوش محتشمی
پاییز1388









آخرين نظرات