در زیر ۴۰ کار مفید برای سلامتی آورده شده که انجام دادن آنها حداکثر ده دقیقه طول خواهند کشید ، فکر می‌کنم برای شروع یک زندگی سالم خوب باشد:

۱- مسواک بزنید.

۲- ۱۵ تا بشین پاشو بروید.

۳- صاف بنشینید.

۴- یک سیب بخورید.

۵- سرخط های مربوط به سلامتی روزنامه ها را بخوانید.

۶- بایستید و کمی به بدنتان کش و قوس بدهید.

۷- ۱۰ بار وزن را از طرفین روی یکی از پاهایتان بیاندازید.

۸- یک لیوان آب بنوشید.

۹- لبخند بزنید.

۱۰- یک نقل قول خوب و روحیه بخش توییت کنید.

۱۱- یک نفس عمیق بکشید.

۱۲- ده دقیقه زودتر از خواب بیدار شوید.

۱۳- کمربندتان را ببندید.

۱۴- دست هایتان را بشویید.

۱۵- به یکی از عزیزانتان تلفن کنید.

۱۶- یک دستور غذای خوب و سالم را به دوستانتان بدهید.

۱۷- خودکاری که نمی‌نویسد را دور بیاندازید.

۱۸- هنگام آگهی های بازرگانی تلویزیون ۱۰ تا شنا بروید.

۱۹- کمی فلفل به سالادتان اضافه کنید.

۲۰- کنترل تلویزیون را کمی دور بگذارید تا برای عوض کردن کانال بلند شوید.

۲۱- پنجره‌ای را باز کنید.

۲۲- نظری در یک وبلاگ بنویسید.

۲۳- فرزندانتان را بغل کنید.

۲۴- کمی کرم مرطوب کننده و ویتامینه به دستانتان بزنید.

۲۵- از کسی که لیاقتش را دارد تشکر کنید.

۲۶- لباس هایتان را برای فردا آماده کنید.

۲۷- یک بار به جای چای قهوه بنوشید.

۲۸- کلید هایتان را یک جای مشخص قرار دهید.

۲۹- نامه یا ایمیلی دوستانه برای یکی از دوستانتان بفرستید.

۳۰- به یک موسیقی آرامش بخش گوش دهید و ذهنتان را آزاد کنید.

۳۱- ۱۰ دقیقه استراحت کنید.

۳۲- میز کار و صفحه‌ی نمایشگرتان را تمیز کنید…

۳۳- پنج دقیقه بازی کنید.

۳۳- کمی آجیل بخورید.

۳۴- یکی از دوستان خوبتان را برای یک شام سالم دعوت کنید.

۳۵- یک خوردنی برای فقیری تهیه کنید و به او بدهید.

۳۶- چشمانتان را ببندید و فکر کنید چه چیزهای خوبی در زندگی دارید.

۳۷- این مطلب را با دوستانتان به اشتراک بگذارید.

۳۸- دست و صورتتان را بشویید و ۳ دقیقه از پنجره به دوردست نگاه کنید. (برای چشم مفید است.)

۳۹- برای پرنده ها دانه بریزید.

۴۰- یکی از کار های بالا را همین حالا انجام دهید!

کار های بالا هر کدام به نحوی مفید هستند و باعث سلامتی جسمی ، اجتماعی ، روانی و… می‌شوند. انجام دادن هر کدام از آنها حداکثر ۱۰ دقیقه طول خواهد کشید. پس تنبلی را کنار بگذارید و همین الان چند تا را انتخاب کرده و انجام دهید مثلآ ابتدا لبخند بزنید سپس یک لیوان آب بنوشید سپس یک سیب را در حالی که از پنجره به بیرون نگاه می‌کنید بخورید.

بعد از اين همه سال، چهره‌ي ويلان را از ياد نمي‌برم. در واقع، در طول سي سال گذشته، هميشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگي را دريافت مي‌کنم، به ياد ويلان مي‌افتم …

ويلان پتي اف، کارمند دبيرخانه‌ي اداره بود. از مال دنيا، جز حقوق اندک کارمندي هيچ عايدي ديگري نداشت. ويلان، اول ماه که حقوق مي‌گرفت و جيبش پر مي‌شد، شروع مي‌کرد به حرف زدن ….

روز اول ماه و هنگامي‌که که از بانک به اداره برمي‌گشت، به‌راحتي مي‌شد برآمدگي جيب سمت چپش را تشخيص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود.

ويلان از روزي که حقوق مي‌گرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته مي‌کشيد، نيمي از ماه سيگار برگ مي‌کشيد، نيمـي از مـاه مست بود و سرخوش..

من يازده سال با ويلان هم‌کار بودم. بعدها شنيدم، او سي سال آزگار به همين نحو گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از اداره منتقل مي‌شدم، ويلان روي سکوي جلوي دبيرخانه نشسته بود و سيگار برگ مي‌کشيد. به سراغش رفتم تا از او خداحافظي کنم.

کنارش نشستم و بعد از کلي حرف مفت زدن، عاقبت پرسيدم که چرا سعي نمي کند زندگي‌اش را سر و سامان بدهد تا از اين وضع نجات پيدا کند؟

هيچ وقت يادم نمي‌رود. همين که سوال را پرسيدم، به سمت من برگشت و با چهره‌اي متعجب، آن هم تعجبي طبيعي و اصيل پرسيد: کدام وضع؟

بهت زده شدم. همين‌طور که به او زل زده بودم، بدون اين‌که حرکتي کنم، ادامه دادم:

همين زندگي نصف اشرافي، نصف گدايي!!!

ويلان با شنيدن اين جمله، همان‌طور که زل زده بود به من، ادامه داد:

تا حالا سيگار برگ اصل کشيدي؟

گفتم: نه !

گفت: تا حالا تاکسي دربست گرفتي؟

گفتم: نه !

گفت: تا حالا به يک کنسرت عالي رفتي؟

گفتم: نه !

گفت: تا حالا غذاي فرانسوي خوردي؟

گفتم: نه !

گفت: تا حالا يه هفته مسکو موندي خوش بگذروني؟

گفتم: نه !

گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگي کردي؟

با درماندگي گفتم: آره، …. نه، … نمي دونم !!!

ويلان همين‌طور نگاهم مي‌کرد. نگاهي تحقيرآميز و سنگين …

حالا که خوب نگاهش مي‌کردم، مردي جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ويلان جلويم ايستاده بود و تاکسي رسيده بود. ويلان سيگار برگي تعارفم کرد و بعد جمله‌اي را گفت. جمله‌اي را گفت که مسير زندگي‌ام را به کلي عوض کرد.

ويلان پرسيد: مي‌دوني تا کي زنده‌اي؟

جواب دادم: نه !

ويلان گفت: پس سعي کن دست کم نصف ماه رو زندگي کني:)

منبع:ایمیل

شانس

داشتم  دستمال توالت برای سرویس بهداشتی خونه می ذاشتم که یه چیزی روی نایلون دستمال توجهم رو جلب کرد . یک آرم که نوشته شده بود با بریدن و جمع کردن 10 قطعه از این علامت و ارسال به شرکت گلریز برنده 100 میلیون تومن شوید و در قرعه کشی با هدایای ارزنده  شرکت کنید و ..

خندیدم البته از روی عصبانیت . تجسم کردم که یک انسان با شخصیت انسانی که مرتبا می شنویم که اشرف مخلوقاته و جانشین خدا روی زمین ؛ نشسته و دورش حداقل 10 عدد دستمال توالت گلریز ریخته و اون داره با قیچی دور آرم شرکت در قرعه کشی را می بره و توی پاکت می ذاره و بعد با آب دهن ، درب پاکت رو می چسبونه و آهی میکشه و میگه :

یعنی میشه این دستمال توالتها بتونه زندگی منو متحول کنه و برنده 100 میلیون تومن بشم و بالاخره به آرزوم یعنی خرید یه خونه نقلی بشم و از دربه دری و مستاجری دربیام ؟

یعنی میشه ؟

از این تصویر حقارت بار نزدیک بود گریه کنم  .

چه بلایی دارن سر شخصیت انسانها میارن ؟

مشکل تایپ

کارهای پایان نامه ام مثل پول نزولی روز به روز بیشتر میشه و پاشو سفت تر روی گلوم فشار می ده . این وسط یعنی دقیقا وسط اینهمه کاغذ و کتاب و دفتر و یادداشت و فیش و فایلهای مختلف ، نشستم و سعی می کنم آروم باشم و با کندی تایپ کنم تا شاید کمی مطالبم سرانجام پیدا کنه .

وقتی دست و کتف و چشمام درد میگیره میگم 10 صفحه ای را برم بدم بیرون واسم تایپ کنن. مدت زمان رفتن بیرون و انتظار برای دیدن جناب تایپیست و توضیح شفاهی و کتبی درباره نوع تایپ را خودتون حساب کنید (بعد از یک ساعت توضیح دادن  میگه که اینا رو بنویس من یادم می ره )

بعد سه روز انتظار و بعد میرم و روی سی دی مطلب را میگیرم و برای هر صفحه 300 تومن می دم و با خودم فکر می کنم که اگر کاری پیدا نکردم می تونم روی تایپ هم فکر کنم !!! وقتی خونه میرسم میبینم که بی وجدان با فونت 18 تایپ کرده که صفحات زیاد تر بشه و بعد همه متن را پشت سر هم ! حتی یک اینتر نازنین هم نزده ! متن را می ذارم جلوم و درحالیکه دارم اشک می ریزم  ، هی می خونم و هی اینتر می زنم و از پدر و مادر تایپ نویس مذکور یادی می کنم .بعد تصمیم گرفتم که این مطلب را بنویسم و ببینم کسی برای تایپ مطالب مختلف و پراکنده پایان نامه راهی داره ؟

و یا تایپی بی دردسرتر؟

خلاصه کمکم کنید تا انگشتها و مچ دستم را از دست ندادم :(

بازی قدرت

لازم نیست کارشناس فوتبال باشی یا هوادار تیم خاصی که متوجه بعضی کارها بشی و یا از بعضیهاشون برنجی .

دیروز تو بازی تیم استیل آذین و پرسپولیس ، وقتی که تیم استیل آذین گل زد ، زننده گل به طرف حمید استیلی مربی تیم رفت و او را با شوق در آغوش کشید ولی او حتی لبخند هم نزد . البته گزارشگر بازی یعنی عادل فردوسی پور گفت که نمی خنده ولی درونش غوغاست ! شاید می خواست بگه که از اینکه به تیمی گل زده که خودشو متعلق به اون می دونه خوشحال نیست ولی تکلیف کسانی که هوادار استیل آذین هستند و بازیکنان این تیم که دلشون واسه تیمشون می تپه چیه ؟

مشاهدات میدانی من به اینجا ختم نشد چون لحظات آخر بازی یک نمایش قدرت کامل بود . وقتی مسعود مرادی با وجود تموم شدن وقت قانونی بازی سوت پایان را نزد و واستپ سینه علی کریمی را در یک اقدام ناباورانه ، هند اعلام کرد و بعد او را اخراج کرد و باعث شد یک بازی تموم شده توی ثانیه های آخر چنان به خشونت آمیخته بشه که شیث رضایی که همیشه خودش محور درگیری ها و حاشیه هاست بشه میدون دار و سعی کنه که کسی داور رو نزنه و کتک کاری پیش نیاد! بعد هم علی کریمی موقع خروج از بازی پیرهن تیمی رو که براش بازی می کنه و قرارداد داره با حالتی بسیار زشت و زننده دربیاره و به پشت سرش پرت کنه و زیر اون پیراهن تیم پرسپولیس  را پوشیده باشه که نمی دونم با این کاری چی رو به کی نشون بده !

من فقط بی ادبی و بی حرمتی دیدم و اگر جزو  مسئولان استیل آذین بودم بلافاصله علی کریمی و حمید استیلی رو اخراج می کردم ! بازم می گم فوتبالی نیستم ولی فکر کنم بدیهی ترین و ابتدائی ترین اصل بودن در یک تیم حرمت گذاشتن به اون تیمه و این رفتارها سرشار بود از توهین و تحقیر استیل اذین !

خیالی نیست

در حرف زدن آدمها اگر دقت کنیم متوجه تکه کلامها و اصطلاحاتی که در گفتارشان بکار می برند می شویم . تکرار بیشتر اونها بعضی اوقات باعث میشه که افراد را با شنیدن آن تکه کلام بخصوص یاد کنیم .سریال شمس العماره که از شبکه دو سیما پخش میشه شخصیتی داره به نام هرمز خان که در اکثر اوضاع و احوال در پی اینه که همه چیز ختم بخیر بشه .

توی یک قسمت گفت که یه چیزی تو دلم میگه که همه چیز ختم به خیر میشه

با خودم گفتم که چقدر خوبه که همیشه یه چیزی توی دل آدم باشه که بگه همه چیز ختم به خیر میشه .

و تا میای به هم بریزی و قاطی کنی و تحملت رو از دست بدی ، بهت نهیب بزنه که همه چیز ختم به خیر میشه

وقتی داشتم می خوابیدم زیر لب می گفتم

“تا خدا هست خیالی نیست “

قایق

می شکنند و زیر آب می روند

تک تک قایقها

پارویی در کار نیست

راکد مانده همه آبها

قایق بعدی

مال من است

“مهرنوش محتشمی

گربه

دو دتا دختر بچه با روپوشهای صورتی که سر کوچه منتظر سرویس بودن تا ببردشون مدرسه یک گربه بیچاره رو  که روی درخت بود گیر اورده بودن و با چوب و سنگ بهش می زدن و اذیتش می کردن . گربه هم نمی دونم چرا پایین نمی اومد و همونجا مونده بود و کنک می خورد . دخترها قهقهه می زدند و به آزارشون ادامه می دادند .

من داشتم تو مسیر پیاده رویم راه می رفتم . دور زدم تا ببینم چطور میشه که دیدم یه پیرزن با عصا و لنگ لنگان اومد سراغشون و شروع کرد به داد و فریاد . بعد عصاشو گذاشت کنار درخت و با دستاش گربه رو که حسابی وحشت کرده بود گرفت و آورد پایین . در حالیکه هنوز داشت سر بچه ها داد می کشید گربه رو با خودش برد .

فکر میکردم روزایی که بچه ها با سنگ و چوب بیافتند دنبال حیوونا و اذیتشون کنن ، خیلی وقته سر اومده . فکر می کردم با وجود اینهمه برنامه آموزشی و سرگرم کننده و والدین تحصیل کرده و غیره دیگه همچین صحنه ای را نمی بینم .اما انگار اشتباه می کردم

یکشنبه ها

دوشنبه که می شود تازه یادم می افتد که جهان سختگیر را سهل گرفته ام و بیخیال دغدغه هایش ، سرخوشانه گشته ام ولی کارهایی جدی در انتظارم است که حتی اگر من فراموششان کنم مرا رها نمی کنند .

دوشنبه ها می شود روز انجام کارهایی سخت و تلمبار شده و پشیمانی از اینکه چرا روز های آغازین هفته را هدر دادم . اما دختر سر به هوای رویاها ؛ همچنان دلش می خواهد که در ابرها باشد . دوشنبه ها روز میان زمین و آسمان است و انجام کارهایی برای رسیدن به رویاها …

سرطان کودکان

پیش دوستانم بود و حرف از سرطان شد و هزینه های سرسام آورش . مستاجر یکی از اقوامم دختر بچه سرطانی داشت که برای تهیه پول داروهاش به شدت در مضیقه بود . خانومهای باعاطفه و رقیق القلب دست به جیب شدند و هر کدام مبلغی را برای تهیه پول دارو به من دادن. منم پولها رو توی یک پاکت  و لای کتابی که تو کیفم بود گذاشتم . پول خوبی جمع شد ولی هنوز یه خورده کم بود تا بشه هزینه یک نسخه شیمی درمانی . چندتاشون هم قول دادن که به دوستان دیگه بگن و بتونیم هزینه یک نسخه را پرداخت کنیم و قرار شد که تا اون موقع پول بمونه پیش خودم .

بعد منم که یه سر دارم و هزار سودا ! چند جا دیگه رفتم و بعد قبل از رفتن به خونه یه سری به کتابخونه زدم و کتابمو تحویل دادم و کتاب گرفتم و برگشتم و شب هم راحت خوابیدم .

صبح انگار که برق سه فاز زده باشن بهم ، یهو از جا بلند شدم و جیغ زدم که پاکت رو با کتاب تحویل دادم !

فوری حاضر شدم ورفتم کتابخونه و دل تو دلم نبود که اگر پاکت را دور انداخته باشن و اگر یکی اون کتاب رو امانت گرفته باشه و اگه بهم نده و بدبختی اینکه دار و ندارمو هم برای شهریه ترم دانشگاه هفته پیش واریز کرده بودم و به لطف دانشگاه آزاد که اگر بخوای موضوع خوبی رو برای پایان نامه برداری و روش حسابی کار کنی باید چند ترم پول مفت بریزی به حسابشون ، دستم هم کاملا خالی بود برای جبران خسارتی که بالا آورده بودم .

بعد کلی با خودم حرف زدم که دختر! مگه مرض داری از این کارا می کنی ! اومدی ثواب کنی کباب شدی و …

تا رسیدم کتابخونه و به مسئولش ماجرا رو گفتم .

خدا رو شکر که کتاب امانت نرفته بود و پاکت هم سرجاش بود .نفس راحتی کشیدم و بعد از چند لحظه غافلگیر شدم وقتی کارکنان کتابخونه مبلغی را هم روی اون پول گذاشتن و گفتن که میخوان توی این کار خیر سهیم بشن !

کل پول نسخه جور شده بود !

بعضی وقتا حواس پرتی ها هم تبدیل میشه به خاطرات شیرین .

آمار بازديد

  • 779,196 بار

هرگونه استفاده ازمطالب این وبلاگ با ذکر منبع ، بلامانع است .

دسته بندي ها

anthropology anthropology in iran best pix busy child children divorce hope mehrnoosh mohtashami mohtashami photo picture pix secret sms آئين همسرداري آرامش آرايش آرايشگري آرزو آسيب اجتماعي آسيبهاي جنگ احساس احساس بد احساس خوب ادبيات ارزش وقت ارواح حیاط پشتی ارواح سرگردان استاد استاد دانشگاه استرس استقلال اشتغال اشعار مهرنوش محتشمی اشك اشکها و لبخندها اضطراب اعتراض اعتراف اعتقادات اعتماد به نفس اعدام امنيت امنيت اجتماعي امید انتخاب همسر اندوه انرژي انرژي سنگها انسان انسان شناسي انسان شناسي زيستي باران باستان باورها برف بغض بنزين تبعيض طبقاتي تجربه تخصص ترس تست تست روانشناسي تصوير علم تغذيه تغيير تفاوت تفاوت مردان و زنان تفكر تقصير تلخ تلويزيون تلویزیون تنها در اوج تنهایی تنهایی دلپذیر تورج عاطف تولد توهم جادو جامعه جامعه وردپرس ايراني جراحي پلاستيك جنگ جواهري در قصر حباب خاطرات خاطرات مهرنوش محتشمي خاطره خاكستري خانم محتشمي خانواده خانواده موفق خداحافظ خرافات خستگي خلاقيت خواب داستان داستانهاي باور نكردني درست زندگی کردن دروغ دكوراسيون دلتنگی دلنوشته دلنوشته ها دنياي مجازي دنياي مدرن دنیای مدرن دوستان خاص دوستان خوب دوست خوب ذخاير گازي ذهن خاكستري ذهن خاکستری راز رسانه رهايي رهایی روابط اجتماعی روابط انسانی روانشناسي روانشناسی مدرن روح آسیب دیده روح انسانی روزمره گي روزمرگی رويا رویا رژيم رژيم غذايي زایمان در آب زمستان زمستون زنان زن درادبيات زن در دنياي مدرن زندگي زندگي در ايران زندگي سالم زندگی زندگی مدرن زن و شوهر زيبايي سانسور ستاره سريال سريال پرستاران سری عکسهای مهرنوش محتشمی سفر سفرنامه سكوت سلامت روانی سلامت روحی سلبريتي سنگ سنگ تزئيني سنگ درماني سنگ درمانگر شب شخصي شخصيت شروعی تازه شعر شعر مهرنوش محتشمي شعر مهرنوش محتشمی شعر نو شعرنو شعرهای نفرینی شعرواره شعرواره ها شعرو داستان شهرداري شهرزندگي شوهر شيراز صادق هدايت صلح طاقت طبقات اجتماعي طراحي شهري طلاق طلاق توافقي طنز عاشقانه عاشقانه ها عاشقانه های بیخودی عشق عشق است عکاسی عشق در هر نگاه عقايد عكس علل طلاق علمي عمومي عکاس آماتور عکاسی عکس عکس خاص عکس زیبا عکس نوشته عکس نوشته ها عکسهای خاص عکسهای دیدنی عکسهای ذهن خاکستری عکسهای مهرنوش محتشمی عکس هنری عکس و لبخند عکس و متن عکس پرتره غار تنهايي غفلت غم فاصله اجتماعي فتوشاپ فراغت فراموشی فرصت فرهنگ عامه فشار فشار بیخودی فشار تحمیلی فشار روحی فشار زندگی فشارهای بی خودی فصل امتحانات فقر فنگ شويي فوري فيلم قابوس نامه قبر قبرستان قدرت قلب پاك كابوس كارشناسي ارشد كودكان لايحه حمايت از خانواده مادر مترو محتشمي محتشمی مردم شناسي مردن مرگ مرگ ناگهانی مسائل اجتماعي ايران مسافرت مشاهدات مشاور مشاوره مشاوره خانوادگی مشاوره شغلي مشاوره فوری مشكلات مشكلات معلولان مصرف كننده معلوليت مهرنوش محتشمي مهرنوش محتشمی موبايل نانسي عجرم نشانه شناسي قبرها نفرت نقاشي نقد نوزاد نوستالژی نگاه تازه نگاه خاص نگاه مردان نگاهی دیگر همسر همسر گزيني هنر چيدمان هويت وبلاگ مهرنوش محتشمی يانگوم پاسارگاد پاييز پرتره پرنده پرواز روح پنجره پنجره روح پند بزرگان پند نامه چاپ کتاب چرا چشمهایش گردشگري گردشگری گريه گمشده گمشدگان بی خبر گناه گورستان

 

نوامبر 2009
ش ی د س چ پ ج
« Oct    
 123456
78910111213
14151617181920
21222324252627
282930