نشسته ام و کاغذهایم را خط خطی می کنم :

سلام مرا با تو پایانی نیست

که تو آغاز و پایان هر کلامم هستی

زیادی ادبی شد . خوشم نمیاید:

تفنگت را رو به من نشانه نرو . قلب من از اندوه گنجشکی ترک می خورد .

ساچمه ها برایم زیادی هولناکند

و گنجشکی می کشم و برکه آبی

هیچ وقت گنجشکهایم را بدون آب نمی گذارم . یا کنار حوضند و یا چشمه .

بی دانه می توان بود ولی بی آب نه !

دوبار سر خط بر می گردم:

بچه که بودم از آسمون بارون می اومد. همیشه صورتمو رو به ابرها می گرفتم و از خیس شدنش لذت می بردم . بزرگ که شدم صورت خیس از گریمو توی بالش پنهون می کردم یا همیشه توی حموم خونمون گریه می کردم تا مبادا کسی اشکامو ببینه و بفهمه چی تو دلم می گذره

خودکارم دیگر روی کاغذ خیس از خط خطی ها نمی نویسد

مهرنوش محتشمی

پاییز1388

تازه با هم آشنا شدیم . از اون دخترایه که باهاشون راحتم .  معمولا توی جمله اول آشنایی  دخترها از وضعیت تاهل همدیگه می پرسن و سن . فهمیدم که دو سال از من بزرگتره و مجرد .

نوع کارمون ایجاب می کنه که با هم زیاد در تماس باشیم . دختر آرومیه . برعکس من که از سر و کول همه بالا میرم و هر وقت که می رم رادیو ، سراغ همه کسائی که می شناختم میرم و باهاشون احوالپرسی می کنم ، اون خیلی آروم و ساکته و فقط به کار فکر می کنه و خیلی هم به خودش سخت میگیره .

دیروز که با هم بودیم بعد از چند جلسه مشاهدات رفتارهای من ، خیلی با احتیاط از من پرسید :

مهرنوش ! مطمئنی که متاهلی ؟

چطور مگه ؟-

آخه من تا حالا زن متاهل اینجوری ندیدم . حتما تازه عروسی . آره ؟-

میگم نه بابا ! من سابقه ؟ سال زندگی مشترک دارم-

چشماش گرد شده و میگه خوش به حالت که اینقدر خوشی .

می گم فهمیدم که اگر خوش نباشم از دست خودم رفته و تاوانشو خودم می دم نه کس دیگه

برای اولین بار از ته دل می خنده و میبینم که با خنده چقدر همه زیباتر میشن

منم باهاش می خندم

خدایا شکرت !

تو قلبت کی عزیز تر شده از من

يكي بود يكي نبود مردي بود كه زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود .وقتي مرد همه مي گفتند به بهشت رفته است .آدم مهرباني مثل او حتما به بهشت مي رفت.

در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ي كيفيت فرا گير نرسيده بود.استقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد.دختري كه بايد او را راه مي داد نگاه سريعي به ليست انداخت و وقتي نام او را نيافت او را به دوزخ فرستاد.

در دوزخ هيچ كس از آدم دعوت نامه يا كارت شناسايي نمي خواهد هر كس به آنجا برسد مي تواند وارد شود .مرد وارد شد و آنجا ماند.

چند روز بعد ابليس با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه ي پطرس قديس را گرفت:

اين كار شما تروريسم خالص است!

پطرس كه نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد چه شده؟ابليس كه از خشم قرمز شده بود گفت:آن مرد را به دوزخ فرستاده ايد و آمده و كار و زندگي ما را به هم زده.

از وقتي كه رسيده نشسته و به حرفهاي ديگران گوش مي دهد…در چشم هايشان نگاه مي كند…به درد و دلشان مي رسد.حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو مي كنند…هم را در آغوش مي كشند و مي بوسند.دوزخ جاي اين كارها نيست!! لطفا اين مرد را پس بگيريد!!

وقتي رامش قصه اش را تمام كرد با مهرباني به من نگريست و گفت:

((با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادي… خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند))

قبلا درباره فرشته های بین راهی نوشته بودم . اینکه آدمهایی در راهت قرار می گیرند و گاهی فقط به اندازه گپی نیم ساعته در زندگی ات هستند اما تاثیرشان آنقدر عمیق است که مدتها فکرت را درگیر می کند و اثر حضورشان با گذشت زمان پررنگ تر می شود . آنها می آیند که با کلامی هدایتت کنند و نقطه های تاریک را به تو گوشزد کنند و هوشیارت کنند و با نگاهی مشتاق تو را در راهی که برگزیدی حمایت کنند.

در کار جدیدم انتظار دیدن این فرشته ها را داشتم و چند روز پیش یکی از بهترینها برایم ظاهر شد و من مطمئن شدم که هنوز وجود دارند :)

پسرک تنها

پسرک لبریز
می رود تا که بیابد معنا

همه جا پر شده از عشق و دروغ
همه کس ها ناکس ، همه پر از ابهام

می رود سوی دیاری که نسیمی دارد
می رود در پی یاری که وفایی دارد

پسرک خسته
پسرک تشنه
می رود تا ته ادراک فضا
می شود پر ز عبور اشیا
در پی فهم روابط هر دم
می زند چنگ به بادی، در دم

پسرک پس مانده
پسرک وا زده از هر احساس
می رود با ذهنی پر آشوب

زده در زندگی اش ترفندی
می دود در پی هر لبخندی

تا ببیند نوری
تا بیابد شوقی
تا فشاند عشقی

همچنان می گردد
همچنان می کاود

در پی روحی است که بکارت دارد
ولی افسوس که هر چه هستند
همه روزی به کسی دل بستند!

حاصل این همه گشتن ها شد :
پسرک تنها بود
غم دنیا دوشش
چشمهایش باران.

از میان همه شور و هیاهوی حیات
در مسیری دیگر
با نوایی دیگر

شاید که خدا گونه قدم می زند او

مهرنوش محتشمی”

1382

لذت عاشق بودن

گاهی وقتا حرف نمی زنی که درد و دل کرده باشی یا طلب کمک بکنی ویا دنبال حل مسئله ای باشی …گاهی وقتا حرف می زنی که فقط خالی بشی . بگی و خلاص بشی از اینکه هی اون موضوع رو پیش خودت مرور کنی . هی دوباره و دوباره تو ذهنت بیاد . میگی و میریزه بیرون . حالا اگر این حرف روی دلت سنگینی کنه که بدتر میشه چون هر چی می گذره به وزنش اضافه میشه و شاخ و برگ پیدا می کنه و …

من سکوت کردم . قدم زدم . نفس های عمیق کشیدم و هوای سردو دلچسب پاییزی رو فرو بردم و سعی کردم آروم بشم و فراموش کنم . اما یه جایی از ذهنم گیر کرده  .شاید اصلا کلیت ماجرا هیچ اهمیتی نداشته باشه و هیچ جای زندگی من نباشه ولی من روبات که نیستم که بتونم خودم رو بدون احساسات اینجوری برنامه ریزی کنم .

نمی تونم ! نیاز دارم بگم حتی اگر شکل غر زدن بگیره یا حتی تکراری باشه . دلم می خواد بگم و خلاص بشم .

به حرفام گوش میکنی ؟

از وقتی رفتی هیچ خبر تازه ای نشده

گلدانها هنوز گل می دهند

کبوترها روی تخمهایشان می نشینند

بوته های شمشادها بلندتر می شوند

و خورشید سر ساعت همیشگی اش طلوع و غروب می کند

هیچ خبر تازه ای نیست

فقط

حالم را نپرس

حالی که دارم را ، خدا نصیب گرگ بیابان هم نکند!

مهرنوش

1388/8/24

آمار بازديد

  • 783,436 بار

هرگونه استفاده ازمطالب این وبلاگ با ذکر منبع ، بلامانع است .

دسته بندي ها

anthropology anthropology in iran best pix hope mehrnoosh mohtashami mohtashami photo picture pix secret sms آئين همسرداري آرامش آرايش آرايشگري آرزو آسيب اجتماعي آسيبهاي جنگ احساس احساس بد احساس خوب ادبيات ارزش وقت ارواح حیاط پشتی ارواح سرگردان استاد استاد دانشگاه استرس استقلال اشتغال اشعار مهرنوش محتشمی اشك اشکها و لبخندها اضطراب اعتراض اعتقادات اعتماد به نفس اعدام امنيت امنيت اجتماعي امید انتخاب همسر اندوه انرژي انرژي سنگها انسان انسان شناسي انسان شناسي زيستي باران باستان باورها برف بغض بنزين تبعيض طبقاتي تجربه تخصص تربیت اجتماعی ترس تست تست روانشناسي تصوير علم تغذيه تغيير تفاوت تفاوت مردان و زنان تفكر تقصير تلخ تلويزيون تلویزیون تنها در اوج تنهایی تنهایی دلپذیر تورج عاطف تولد توهم جادو جامعه جامعه وردپرس ايراني جراحي پلاستيك جنگ جواهري در قصر حباب خاطرات خاطرات مهرنوش محتشمي خاطره خاكستري خانم محتشمي خانواده خانواده موفق خداحافظ خرافات خستگي خلاقيت خواب داستان داستانهاي باور نكردني دردودل درست زندگی کردن دروغ دكوراسيون دلتنگی دلنوشته دلنوشته ها دنياي مجازي دنياي مدرن دنیای مدرن دوستان خاص دوستان خوب دوست خوب ذخاير گازي ذهن خاكستري ذهن خاکستری رادیو راز راز عشق رسانه رهايي رهایی روابط اجتماعی روابط انسانی روانشناسي روانشناسی مدرن روح آسیب دیده روح انسانی روزمره گي روزمرگی روزی سبز خواهم شد رويا رویا رژيم رژيم غذايي زایمان در آب زمستان زمستون زنان زن درادبيات زن در دنياي مدرن زندگي زندگي در ايران زندگي سالم زندگی زندگی با عشق زندگی مدرن زن و شوهر زيبايي ستاره سريال سريال پرستاران سری عکسهای ذهن خاکستری سری عکسهای مهرنوش محتشمی سفر سفرنامه سكوت سلامت روانی سلامت روحی سلبريتي سنگ سنگ تزئيني سنگ درماني سنگ درمانگر شب شخصي شخصيت شروعی تازه شعر شعر مهرنوش محتشمي شعر مهرنوش محتشمی شعر نو شعرنو شعرهای نفرینی شعرواره شعرواره ها شعرو داستان شهرداري شوهر شيراز صادق هدايت صلح طاقت طبقات اجتماعي طراحي شهري طلاق طلاق توافقي طنز عاشقانه عاشقانه ها عاشقانه های بیخودی عاشقی عزیزم به من شلیک کرد عشق عشق است عکاسی عشق در هر نگاه عشق ورزی عقايد عكس علمي عمومي عکاس آماتور عکاسی عکس عکس خاص عکس زیبا عکس نوشته عکس نوشته ها عکسهای خاص عکسهای دیدنی عکسهای ذهن خاکستری عکسهای مهرنوش محتشمی عکس هنری عکس و لبخند عکس و متن عکس پرتره غفلت غم فاصله اجتماعي فتوشاپ فراغت فراموشی فرصت فرهنگ عامه فشار فشار بیخودی فشار تحمیلی فشار روحی فشار زندگی فشارهای بی خودی فصل امتحانات فنگ شويي فوري فيلم قبر قبرستان قدرت كابوس كارشناسي ارشد كودكان لايحه حمايت از خانواده لذت عاشق بودن مادر مترو محتشمي محتشمی مردم شناسي مردن مرگ مرگ ناگهانی مسائل اجتماعي ايران مسافرت مشاهدات مشاهدات مردم شناسی مشاور مشاوره مشاوره خانوادگی مشاوره شغلي مشاوره فوری مشكلات مشكلات معلولان مصرف كننده معلوليت مهارتهای زندگی مهرنوش مهرنوش محتشمي مهرنوش محتشمی موبايل نانسي عجرم نشانه شناسي قبرها نفرت نقاشي نقد نوزاد نوستالژی نگاه تازه نگاه خاص نگاهی دیگر همسر همسر گزيني هنر زندگی هنر چيدمان هويت وبلاگ مهرنوش محتشمی يانگوم پاييز پرتره پرنده پرواز روح پنجره پنجره روح چاپ کتاب چرا چشمهایش کتاب مهرنوش محتشمی گردشگري گردشگری گريه گمشده گمشدگان بی خبر گناه گورستان

 

دسامبر 2009
ش ی د س چ پ ج
« Nov    
 1234
567891011
12131415161718
19202122232425
262728293031