یک پدر و پسر در میز کناری ما در حال غذا خوردن بودند . صدای صحبتشان بلند بود و مطلبی که درباره اش صحبت می کردند بسیار جالب ! گویی مادر پسرک که حدود 6 ساله بود ان شب به بیمارستان برده شده بود تا برای او خواهری یا برادری به دنیا بیاورد و پدرش با صبرو بردباری فراوان برای او درباره اینکه چگونه باید با این تازه وارد رفتار کند ؛ صحبت می کرد .

چیزی که خیلی جالب و کمی عجیب بود این بود که وقتی صحبت به تولد کودک رسید سوالی که پسرک پرسید این نبود که (کوچولوئه ؟ ) و یا ( کی میتونم باهاش بازی کنم ) و یا ( چه شکلیه ؟ )

سوالی که از پدرش پرسید و باعث پدرش هم یکه بخورد این بود : ” لخته ؟ “

پدرش پس از مکث گفت که خوب آره لخته اما ما براش لباس می بریم و …

نمی دونم چرا این سوال پسرک ذهنم را به خودش مشغول کرده ! چرا اولین سوالش این بود ؟

اگر میشد روزی همه حرفهایی که در پس سه نقطه هاست را بخوانیم …

اگر برنامه رمز شکنی بود که رمز همه این سه نقطه های پر ابهام را می شکست …

اگر فقط کسی بود که سه نقطه هایت را می فهمید …

آن و قت می توانستی…

با او و سه نقطه هایت …

مهرنوش محتشمی

همیشه بود . همه روزهایی که مسیر خانه تا دانشگاه را می رفتم و بر می گشتم . آنجا بود . پناه گرفته در کنج دیوار نیمه خراب یک مغازه . قوزکرده و خمود و گاهی خواب . یک بطری آب و پتویی کهنه همه دارایی اش بود . هیچ وقت از ماشین پیاده نشدم تا جلو بروم و با او صحبت کنم اما همیشه چشمهایم به دنبالش می گشت . در زمستانهای سرد ، هر روز با دلهره نگاه می کردم تا ببینمش که هنوز زنده است و شبی دیگر را درمبارزه نابرابر با سرما طاقت آورده .

شده بود جزئی از تصویر هر روز من ! در همان چند ثانیه ای که ماشین از کنارش می گذشت تا حدودی او را شناخته بودم . می دانستم که همیشه چند قوطی خالی نوشابه پر از آب دارد و هیچ وقت حتی در سردترین شبها به گرمخانه نمی رود و موهای سیاه پرپشتش را شانه می کند اما کوتاه نه و…

دیروز که برای کاری از مسیر دانشگاه سابقم رد می شدم، ناخوداگاه چشمانم به دنبالش گشت .

طرح تعریض خیابان اجرا شده و مغازه مخروبه حالا جزئی از آسفالت داغ خیابان بود و او دیگر نبود …

چقدر زود گذشت ! انگار همین دیروزبود که دیدگاه خاکستری ام  را نوشتم و خواستم هر کس که از اینجا گذر می کند بداند که من نه به دنبال ایده آل سفیدم و نه بدبینم و سیاه بلکه تعادل و خاکستری بودنم آرزوست !

یک سال از حضور من در وردپرس و دنیای وبلاگ نویسی با کلی خاطرات خوب و پیدا کردن دوستانی بهتر از آب روان می گذرد . دیگر دفتر دلنوشته هایم تبدیل به وبلاگم شده است و روزنوشتهایم را نه کنج کتابخانه ، بلکه در معرض دید همگان قرار می دهم  و همیشه از انتقادهایی که به من شده استقبال کرده ام و خواسته ام تا جایی که ممکن است  واقع بین باشم .

نمی دانم تا چه حد موفق بوده ام و وبلاگ ذهن خاکستری چقدر توانسته است در میان شما جا باز کند ؟

اما به هر حال فردا روز تولد ذهن خاکستری است و من منتظر نظرات شما در جشن یک سالگی ام هستم !

امروزه موبایل را در دست همه می بینید . نه فقط کسانی که به آن احتیاج دارند بلکه همه افراد آنرا جزء نیازهای روزمره شان قلمداد کرده و هر کس به نحوی آنرا دارد از همراه اول گرفته تا ایرانسل و تالیا .

نمی خواهم درباره این وسیله از دیدگاه اقتصادی صحبت کنم و اینکه در هزینه های روزمره هر کس جایی برایش درنظرگرفته شد ه و همه ما هر ماه برایش باید مبلغی بپردازیم نه !

میخواهم درباره خود اس ام اس ها و اینکه چه نقشی در ارتباط انسانی دارند حرف بزنم . بعضی ها هر چه به دستشان می رسد را مثل یک وظیفه برای دیگران می فرستند بدون اینکه حتی به مخاطبی که این پیام را دریافت می کند فکر کنند . این افراد معمولا مسیج ها را سند تو آل می کنند و تکلیفشان معلوم است .

دسته دیگر کسانی هستند که در منتهای عقل و منطق و گاهی صرفه اقتصادی از پیامک برای این استفاده می کنند که هزینه تماسشان را کاهش دهند و اکثر این پیغامها شامل این متن است که به من زنگ بزن و یا کجایی ؟

دسته آخر کسانی هستند که با توجه به روحیات دوستان و توجه به وضعی که در حال حاضر دارد و حتی سلیقه هایش در موقعیت هایی که گیرنده واقعا نیاز به شارژ روحی دارد پیامی می فرستد که فرد را به شدت قوت قلب می بخشد و یا آرام می سازد و یا حتی برای مواجهه با سختیها حمایت می کند . تاثیرات این دوستانی که شاید حتی سالی یکبار هم نبینیشان ولی هر روز منتظر دریافت پیامشان هستی و با آنها نوعی ارتباط روحی داری در زندگی ات غیرقابل انکار است .

امیدوارم که هر کس در کنار خیل جوکها و لطیفه ها از این نوع دسته آخر هم داشته باشد چون لذتش را تا نداشته باشید درک نمی کنید .

زندگی زیباست حتی اگر کور باشی

خوش آهنگ است حتی اگر کر باشی

مسحور کننده است حتی اگر فلج باشی

اما بی ارزش است اگر ثانیه ای عاشق نباشی…

مدتها بود که رمان ایرانی نخوانده بودم البته بعد از اینکه وقتی نوجوان بودم چند تا کتاب از “ر. اعتمادی “و “فهیمه رحیمی” خواندم و بعد رمان ایرانی خواندن را برای همیشه فراموش کردم . چند وقت پیش موضوع پایان نامه های ارشد را بررسی می کردم که به موضوعی برخورد کردم با این عنوان : مقایسه و تحلیل محتوای رمان نویسان زن مطرح ایرانو به مقایسه سیمین دانشور و زویا پیرزاد پرداخته بود با دانشور آشنا بودم اما پیرزاد نه ! و چون همیشه کنجکاوم که از همه چیز سر دربیاورم فورا به کتابخانه رفتم و پیرزاد را سرچ کردم و کتاب “عادت می کنیم” را گرفتم و تا زمانی که تمامش نکردم آنرا زمین نگذاشتم البته نه به این خاطر که آنقدر جذاب بود که نمی شد کنارش گذاشت ! نه !

به این خاطر که تا وقتی به صفحه آخر رسیدم همچنان منتظر بودم که داستان شروع شود !!! ولی متاسفانه داستان هرگز شروع نشد و همچنان دو زن که در بنگاه کار می کردند با هم بیرون می رفتند و حرف می زدند و غرغر می کردند و بعد هم نمی دانم چطور شد که ناگهان یکی از آنها با مردی که معلوم نبود از کجا آمده (  به هیچ  عنوان شخصیت پردازی نشده بود ) و چرا عاشق زنی 41 ساله و مطلقه می شود ، تصمیم به ازدواج می گیرد و بعد هم در حالتی فلسفی می گوید که عادت می کنیم . یعنی همه باید عادت کنیم و خلاص !

برایم باور کردنی نبود ! چه چیزباعث شده بود که این کتاب به چاپ سیزدهم برسد ؟؟ چه ویژگی ؟ در نقدهایش خواندم که پیرزاد زنی زنانه نویس است که از دغدغه های زنان می نویسد ! آیا دغدغه زنان فقط شوهر کردن و یا ازدوج مجدد است ؟؟ و یا هماهنگی بین شغل بیرون از خانه و خانه داری و رسیدگی به امور منزل ؟؟

وای به روزی که این رمان  ترجمه شود ! آنگاه چه تصویری از زنان ایرانی ارائه می دهد ؟ فکر نمی کنم با تصویر صد سال پیش که در همه زندگی منتظر خواستگار بودند چندان فرقی کند !

از آن روز دارم به علت محبوبیت و استقبال مخاطبان از این رمان فکر می کنم اما نمی توانم جوابی پیدا کنم ! اگر چیزی به ذهنتان می رسد برایم بنویسید !

‍پ . ن : برای آشنایی با ساختار داستانی رمان عادت می کنیم اینجا را بخوانید !

گمان کردم

تو از همان جاده ای آمدی

که روزی زندگی ام را در گرد و غبارش گم کرده بودم

افسوس

نشانیهای تو از در باغ سبزی بود

که من هرگز ندیدم ./

مهرنوش محتشمی

این جمله را در بلاگ رضا عظیمی خواندم که ظاهرا برایش دردسر هم ایجاد کرده بود !

خیلی بهش فکر کردم . جمله عجیبی است . قاعدتا باید دوست داشتن و مهرورزیدن آزاد باشد و همه را دوست بداریم و …

اما وقتی به عمقش می روی اینقدر ممنوعیت و محدودیت وجود دارد که در میمانی چه کنی ؟! یعنی چطور می توانی اینهمه فاصله ها و خط قرمز ها را رعایت کنی و در عین حال معتقد به دوست داشتن همه مخلوقات باشی ! وقتی که نمی توانی از یک کلمه ساده مثل ( عزیزم ) به راحتی استفاده کنی و یا حتی تکه کلام ( جانم ) را به جای بله داشته باشی چرا که باید مواظب باشی تا خدای نکرده از روی عادت یک وقت در جواب آقایی از جانم استفاده نکنی چرا که این یک کلمه باعث هزار جور فسق و فجور و انحرافات و بیدارشدن دلهای خراب ودر نهایت تجاوز جنسی می شو د !!!

یعنی واقعا ما اینقدر بی جنبه ایم ؟

بله ! متاسفانه همینقدر بی جنبه ایم و نمی توانیم نگاه جنسی به مسائل نداشته باشیم . یک تجربه خیلی جالب برای من این بود که اولین روزهای وبلاگ نویسی ام ، اکثر کسانی که برایم کامنت می گذاشتند می نوشتند (مهرنوش جان ) و یا ( عزیزم ) و… اما به محض اینکه من در پستهایی از همسرم اسم بردم این خطاب ها تبدیل شد به ( سرکار خانم محتشمی ) و یا ( خانم محتشمی عزیز ) و یا به ندرت ( مهرنوش خانم ) !!!

یعنی نمی شود به انسان ها به چشم انسان نگاه کنیم و بتوانیم از کلامی زیبا و پر مهر در گفتگوهایمان استفاده کنیم ؟

آمار بازديد

  • 331,800 بار

 

جولای 2008
ش ی د س چ پ ج
« Jun    
 1234
567891011
12131415161718
19202122232425
262728293031  

دسته بندي ها

آئين هاي ايراني آرايش آرايشگري آرزو آسيب اجتماعي آسيبهاي جنگ آمار طلاق آنتوني رابينز آنجلينا جولي ابر ابرو اتاق خواب اتاق نشيمن اتومبيل احساس احياءالعلوم ادبيات ادبيات معاصر ارزش وقت ارواح سرگردان اسب استاد استاد دانشگاه استقلال اشتغال اشعار مهرنوش محتشمی اشك اضطراب اعتراض اعتراف اعتقادات اعتماد به نفس اعدام امام علي امام محمد غزالي امضا امضاشناسي امنيت امنيت اجتماعي انتخاب همسر اندوه انرژي انرژي سنگها انسان انسان شناسي انسان شناسي زيستي انگاره های میتو لوژیک بابا بادكنك باران بارداري باستان باستان شناسي باغ ارم باورها بحث آكادميك برف برگ بغض بنزين تاج پادشاه تبريك تبعيض طبقاتي تجربه تخت خواب تخصص تري ساليوان تست تست روانشناسي تصوير علم تغذيه تغيير تفاوت تفاوت مردان و زنان تفريح تفكر تقصير تلخ تلويزيون تورج عاطف تولد توهم جادو جامعه جامعه وردپرس ايراني جراحي پلاستيك جنيفرلوپز جواهري در قصر جين سيمور حباب حجاب حمل و نقل عمومي خاطرات خاطرات مهرنوش محتشمي خاكستري خانم محتشمي خانواده خانواده موفق خرافات خستگي خلاقيت خواب خيس داستان داستانهاي باور نكردني دختران دانشجو دختر كبريت فروش درب ورودي دكوراسيون دنياي مجازي ذخاير گازي ذهن خاكستري راز راه پله رسانه رستوران رهايي روابط اجتماعی روابط انسانی روانشناسي روز جهاني كودك روزمره گي روز پدر رويا رژيم رژيم غذايي زمستان زمستون زنان زن درادبيات زن در دنياي مدرن زندگي زندگي در ايران زندگي سالم زن و شوهر زيبايي سانسور ستاره سرما سريال سريال پرستاران سفر سقاخانه سكوت سلبريتي سمبلهاي مرگ سنگ سنگ تزئيني سنگ درماني سنگ درمانگر شاهكار شب شخصي شخصيت شعر شعر مهرنوش محتشمي شكست شهرآورد شهرداري شهرزندگي شوهر شيراز صادق هدايت صلح طاقت طبقات اجتماعي طراحي شهري طلاق طلاق توافقي طنز عاشورا عروس عزاداري عشق عقايد عكس علامت علم علم كشي علمي علي دايي عمومي غار تنهايي غذاي دانشجويي غزالي غفلت غم فاصله اجتماعي فتوشاپ فدريكو فليني فرصت فرهنگ عامه فرهنگ كارمندي فريدون مشيري فصل امتحانات فقر فنگ شويي فوري فيروز كريمي فيلم فيلمنامه قابوس نامه قاجاريه قبر قبرستان قدرت قشر ضعيف قطار زير زميني كابوس كارت سوخت كارشناسي ارشد كامرون دياز كامليا اتخابي فرد كاوه گلستان كتابخواني